علی شرفی

روز هشتم

۲۱
تیر
الان داشتم یه فیلم میدیدم یهویی فکرم رفت پیش خودم،اینکه چند سالمه؟کجای زندگی هستم؟به این نتیجه رسیدم که چقدر دارم به خودم سخت میگیرم چرا نمیذارم دوره ی تکاملم عادی طی بشه،برای همه چی عجله دارم،برای سرکار رفتن،برای ازدواج،برای پولدار شدن!!خیلی وقت نیست که من به بلوغ فکری رسیدم و میتونم برای خودم تصمیم بگیرم،حالا میفهمم که اینهمه حرص خوردن الکی بوده،اینجوری نه میتونم از زندگی الانم لذت ببرم و نه از آیندم راضی خواهم بود،کاملا منطقیه که من الان نتونم اون کاری رو که دلم میخواد پیدا بکنم چون هنوز هیچ کدوم از گزینه های لازم رو ندارم،با اینحال این حرفا به معنی این نیست که بشینم توی خوابگاه و هیچکاری نکنم فقط میخوام دیگه به خودم سخت نگیرم،دیشب یه مطلب قشنگی خوندم که یه بچه از مادرش میپرسه مامان مگه خدا نمیتونه برای بنده هاش تصمیم درست رو بگیره؟مامانه میگه چرا خدا حکیمه و از همه چی آگاهه،بچه میگه خب اگه اینجوریه پس چرا بنده ها سعی میکنن با دعا کردن تصمیمشو عوض کنن؟؟
شاید این همون داستان زندگی من باشه،من زندگیم روی روال عادیشه،چرا اینقد سعی دارم که به این در واون در بزنم برای جلو افتادن،بهتره بذارم خدا کارشو بکنه و اینقد مزاحمش نشم :)
  • علی شرفی

روز هفتم

۲۰
تیر

امروز باکلی انرژی صبح پاشدم(البته خواب موندم) مستقیم رفتم دانشگاه،تصمیم گرفتم اول برم دنبال دکتر علمدار بعد از دو سه بار بالا و پایین رفتن از پله ها بالاخره توی آزمایشگاه پیداش کردم، احوالپرسی گرمی کرد انگاری که میشناختم و حالشم خوب بود،بهش گفتم که دکتر من با شما کارآموزی دارم و کل قضیه ها رو براش گفتم،بر خلاف همیشه گذاشت کامل حرفامو بزنم و نپرید وسط حرفام،ولی آخرش گفت که راستش من خیلی وقته توی صنعت نیستم و کسی رو هم آشنا ندارم بهتره بری دنبال مهندس جمالی،قضیه کارآموزی رو هم بهش گفتم گفت که هرجوری که بیاری من قبولت دارم،خداروشکر امروز روز خوبش بود.

بعد از اون رفتم طبقه بالا دنبال قفل نرم افزار تا برم تمرین،منتها انگاری دکتر هادی زاده روز خوبش نبود و گفت که اگه میخای با نرم افزار کار کنی باید بابتش پول بدی کفتم باشه دستت درد نکنه خدافظ،رفتم نشستم توی حیاط محوطه دانشکده و یکم فک کردم دیدم درهای آخری هم داره بسته میشه،بیخیال شدم و رفتم یه روزنامه اگهی کاریابی خریدم حالا بگذریم که توی مسیر بنزینم تموم شد و مجبور بودم پیاده برگردم،از روزنامه چیزی درنیومد،زنگ زدم به مهندس جمالی جواب نداد،چند دقیقه بعدش بهم زنگ زد وبهش گفتم اونهم گفت که در حال حاضری که اینجا نشستم کاری سراغ ندارم ولی اگر چیزی پیدا شد باهات تماس میگیرم،نشسته بودم پای لپ تاپ که ب ذهنم خورد برم توی پایان نامه های نساجی یه چرخی بزنم،همینجوری که داشتم میچرخیدم ایده های خیلی خوبی بهم داد،از جمله تولید زه برای ژاکارد البته هنوز نمیدونم توی ایران تولیدی داره یا نه،تولید هندزفری با عایق صوتی پارچه ای،اینو مطمئنم توی دنیا نیست،و یه ایده برای پروژه ام: اثر بافت های مجاور پارچه های ژاکاردی بروی کشش نخ های چله و طراحی نرم افزار برای محاسبه این کشش ها.

اینا ایده های خوبی ان ولی جای کار داره و برای کسب درآمد ازش باید کلی راه رفت.علی الحساب نزدیکای افطار بود که خانوم زارعیان که چند روز پیش برای کار بهش زنگ زده بودم اس داد که با آقای یثربی صحبت کردم و بعد از افطار باهاش تماس بگیرید،این آقای یثربی همونیه که قبل از اطلس سینا با علیرضا رفتیم پیشش و ردمون کرد،بازم گفتم بذار شانسمو امتحان کنم زنگش زدم و گفت که پس فردا تماس بگیر تا هماهنگ کنیم برای قرار ملاقات دیگه نمیدونم قراره چی بشه،برای فردا برنامه ام اینه که اولا برم پیگیر یه پروژه پژوهشی بشم برای سربازی بعدشم بشینم یادداشتای طراحیمو مرور کنم برای یادآوری و خوندن چندتامقاله و مطلب برای همین ایده ها،یه فکر دیگه ای هم که ب سرم خورده اینه که شماره همون کارخونه هایی رو که لیست کرده بودم دربیارم و بجای اینکه برم در کارخونه باهاشون تماس بگیرم اینجوری خیلی راحت تره البته این برای پس فرداس که نتیجه ملاقات مشخص بشه دیگه بقیش با خدا :)

  • علی شرفی

روز ششم

۱۹
تیر

از بس بیکار بودم توی خوابگاه داره یادم میره که روز چندمه،امروز بجز گشتن توی اینترنت دنبال کار و علافی کار خاص دیگه ای نکردم،ولی برای فردا برنامه دارم،فردا صبح باید پاشم برم دانشگاه اگر که تونستم دکتر علمدارو جمالی رو پیدا کنم باهاشون حرف بزنم،اگرهم که نتونستم برم زیرزمین تمرین نرم افزار تا حداقل یادم نره همین چیزایی رو هم که بلدم،آخ شانسم بزنه و نیاکمال فردا بیاد دانشگاه!!!!کماکان بجز این راهها،راه حل دیگه ای به ذهنم نخورده،برخلاف گذشته تعداد شانس هام خیلی کمه،یعنی نمیدونم چرا اینجوری شده،درها داره از همه طرف بسته میشه،حالا از کجا اون در اصلی قراره باز بشه خدا میدونه،اگر با دکترعلمدار صحبت کردم و نتونست کاری برام بکنه میرم دنبال کارآموزی توی کارخونه که هم بتونم زودتر پولمو نقد کنم و هم اینکه تکلیف کارآموزیه مشخص بشه و فعلا که بیکارم بشینم گزارش کارشو بنویسم،امیدوارم فردا با دست پر برگردم.

امید ب خدا

  • علی شرفی

روز پنجم

۱۸
تیر

یعنی اونقد سر خودم غرغر کردم خسته شدم،بسته دیگه،کار پیدا نمیشه که نمیشه مگه تقصیر منه که کار نیست.

هر سوراخ سنبه ای که فک کنی رو بهش فک کردم ولی یه مشکلی توی هرکدوم هست،آخرین امید دکترعلمداره،میدونم که خیلی آدم نرمالی نیست ولی خب فک میکنم بتونه برام یه کارایی بکنه، فردا که جمعه س ولی پس فردا میرم پیشش و خیلی منطقی باهاش صحبت میکنم امیدوارم که روز خوبش باشه،امید بخدا

  • علی شرفی

روز چهارم

۱۷
تیر

امروز رسما هیچکاری نکردم فقط بخاطر اینکه روزش جا نیفته دارم مینویسم،یعنی چرا یه کاری کردم،یه آگهی توی یکی از سایتا دیدم که مسئول فروش روغن موتوری میخوان با حقوق 900 هزار ثابت بعلاوه پورسانت تازه بیمه ات هم میکنن،به طرف اس دادم گفت که فردا برای مصاحبه باهات هماهنگ میکنم

نمیدونم اصن شاید رفتم زدم توی یه کار دیگه الان که پول مهمه کار مهم نیس،حتی یه هم اتاقی جدید برام اومده میره کنار خیابون دست فروشی جوراب میکنه به منم میگه بیا بریم درآمدشم خوبه،شاید رفتم دست فروش شدم.

اعصابم خورده،از دست خودم که نمیتونم هیچکاری بکنم،از دست اون نیاکمال که هیچکاری برای ما نکرد،از دست اطلس سینا که بدموقع بیرونمون کرد،نمیدونم تا کی میتونم با این وضعیت کنار بیام امیدوارم هرچه زودتر یه راهی پیدا بشه،امید ب خدا!

  • علی شرفی

روز سوم

۱۶
تیر

بیکاری!!امروز خیلی بهش فک کردم، که اصن چرا اومدم یزد؟ همش دارم حرص میخورم!!از بیکاری دارم دیوونه میشم!از اون بدتر اینکه نتونم هیچ کاری برای پیدا کردن کار بکنم،امروز به سه نفر زنگ زدم برای کار،دوتاشون گفتن که خبرت میکنیم یکشیون گفت اصن نمیخایم،این بار همه ی تمرکز من روی اینه که توی قسمت طراحی کار پیدا کنم چون کاریه که بهش علاقه دارم ولی انگار خبری نیست،احتمالا آخرشم بعنوان همون کارگر برم توی یه کارخونه تا وضعیتم بهتر بشه،فردا هم که تعطیله باید بمونم خوابگاه!!!اوضاع خرابه!!نه فکری به این کله ی لامسبم میخوره نه شانسمون میگیره!!البته برای روز سوم یکم زیادی دارم غرغر میکنم ولی خب برای سه روز آینده هم همین آش و همین کاسه اس!!از خانوم شیدا خبری نشد!!همون کسی که گفت اصن طراح نمیخایم سلطانی بود!!همش دارم امید میدم به خودم که وضعیت اینجوری نمیمونه!!امید بخدا

  • علی شرفی

روز دوم

۱۵
تیر

امروز انگار که آخرین روز بود!!!!ساعت8 صبح بیدار شدم با کلی امید بلافاصله رفتم به سمت شهرک صنعتی با برگه ای که آدرسها رو رویش نوشته بودم،اولین بلوار رو که تعداد کارخونه ی بیشتری توش بود انتخاب کردم و رفتم به سمت اولین کارخونه،کلی گشتم از این کوچه به اون کوچه ولی هیچ تابلو یا نشونه ای نبود!!بعد از کلی گشتن زیر آفتاب چشمم خورد به یه کارخونه بافندگی،حدس زدم که خودشه!!زنگ زدم کسی جواب نداد،دوباره!!کسی جواب نداد،چندین بار در و زنگ زدم ولی صدایی نمیومد!همونجا انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روی کله ام به بن بست فکری خوردم!!وایسادم همونجا زیر سایه،برگمو که آدرس ها رویش بود دراوردم و با خودم فکر کردم،هرچقد فک کردم نتونستم خودمو قانع کنم که برم سراغ شرکت بعدی،فهمیدم که نه این راهش نیست!!سوار موتور شدم و برگشتم توی راه همینجوری فکر میکردم بلکه راه حل تازه ای بخوره به سرم،یاد فرهنگ نیا افتادم گفتم بهتره برم پیش اون و یه مشورتی ازش بگیرم،رسیدم پارک علم و فناوری ولی دفترش عوض شده بود بعد از پرس و جو فهمیدم که نیستش و رفته بیرون،چند دقیقه ای منتظر موندم ولی دیدم اینم فایده نداره،داشتم میومدم بیرون از پارک که چشمم خورد به یه اطلاعیه که زده بود" طبق دستور ریاست جمهوری اعضای شرکت های دانش بنیان میتوانند از مزیت بنیاد ملی نخبگان جهت معافیت از خدمت سربازی استفاده کنند" یادم افتاد که قرار بود با علیرضا ماهم شرکت بزنیم،گفتم برم پیش دکتر هادیزاده شرکته رو بزنیم هم کارم جور میشه هم اینکه سربازی رو معاف میشیم،بعد از کلی منتظر موندن پشت دفتر دکتر هادی زاده و گرما خوردن،نتیجه ای که گرفتم چندان در انتظار نبود،دکتر هادی زاده علنا" از عید تا الان هیچکاری برای شرکت نکرده بود و طبق صحبتاش فعلا هم قرار نبود حرکتی بکنه!!هیچی دوباره رسیدم سرخونه اول!!

  • علی شرفی

روز اول

۱۴
تیر

امروز با کلی انرژی حدودای ساعت 9 :( بیدار شدم و حرکت کردم به سمت هدف!!طبق برنامه قرار بود که برم دوجا و آمار بگیرم،یکی شرکت شهرکهای صنعتی(تلفظش سخته) و اون یکی وزارت صنایع و معادن،اول رفتم دومی و گفتم که آمار میخام دیدم گفت که باید سی دی خام بیاری،گفتم بذار برم اون یکی شاید سی دی خام گیرم اومد،بعد از ورود توسط چندتا کارکنان این طرف و اونطرف پاس داده شدم و آخرش به مسئولش که رسیدم گفت که برای گرفتن آمار باید نامه کتبی بنویسی و بدی دبیرخانه تایید کنه بعد بیای،گفتم روالش اینجوریه؟؟؟ گفت آره دیگه یهو میان گیرمیدن که آمار شرکتای بافندگی رو دادی به موساد :| خلاصه نامه رو نوشتم و بعد از تایید دادم بهش،ازش پرسیدم که آماری از شرکتهای طراحی هم دارین؟؟ گفت که نه اینجور شرکتا معمولا بصورت مخفی کار میکنن برای فرار از مالیات و اینا و توهم اگه میخای بزنی توی کار طراحی بهتره بصورت مخفی فعالیت کنی(قبلش بهش گفتم که هدفم از آمارها چیه)،ایشون هم ازم سی دی خام خواستن و چون نداشتم خودش پیشنهاد داد که ایمیل میکنم برات،بعد رفتم سی دی خام گرفتم (آخه نمیشد احتمال داد که اونهم ایمیل کنه)بعد از گرفتن آمار دو محل،وایسادم فک کردم خب الان چیکار کنم؟؟ دیدم راهی نیس بجز اینکه برگردم خوابگاه و این اطلاعات رو دسته بندی کنم برای شروع مرحله بعد، انجام دسته بندی و تفکیک شرکت ها تا ساعت 1 بعد از ظهر وقتمو گرفت و دیگه فرصتی نبود برای دوباره بیرون رفتن،حدود 36 تا شرکت جداگونه نوشتم روی کاغذ که در محدوده شهر یزد بود،همش به خودم امید میدم که بالاخره از بین 36تا یکیش طراح میخاد،نمیدونم این استدلال در چه حد میتونه درست باشه ولی خب همه چیز از فردا مشخص میشه،هرجور حساب میکنم من همه ی تلاشمو دارم انجام میدم دیگه بقیش با خدا :) 

  • علی شرفی

امروز رسیدم یزد!! با کلی انرژی از فردا شروع میکنم به گشتن دنبال کار!!!اول از همه دوجا باید برم سرصبح!بعدش شروع میشه به دوندگی!اینبار برخلاف اونسری انگاری میدونم که قراره چیکار کنم،چندتا برنامه موازی همدیگه رو میرم جلو که هرکدوم موفق شد بچسبم بهش به نظرم اینجوری زودتر به راه حل میرسم،میدونم که میتونم موفق بشم اما بازم ته دلم یکم ترس مونده که امیدوارم فردا به نتایجی برسم که این یه ذره ترس هم از بین بره،امید به خدا :)

  • علی شرفی

امروز رفتم کارخونه بروجرد!!بعد از چند دقیقه علافی زیر آفتاب رفتم پیش آقای سربندی همونی که عید رفته بودم پیشش،توی اتاق یکی از همکاراش بود بعد از خوش و بش اصل قضیه رو گفتم که میخام بیام اینجا کار کنم دیدم گفت که برای استخدام باید فرم پرکنی منم گفتم فرم پرکردن کار زمان بریه من بیشتر نظرم روی کار طراحیه که تازه دوزاریش افتاد و گفت که نه ما الان کسی رو داریم که کار طراحی رو انجام بده نمیدونم چی شد که بحث کشیده شد به اطلس سینا و ایشون برگشت گفت که شما رفتی توی یه کارگاه کار کردی فک میکنی این کارخونه با این عظمت مثه همون کارگاهه،منم گفتم والا 30 تا دستگاه ژاکاردی که اونجا داره کل سرمایه کارخونه شما رو سر یه سال درمیاره دیدم گفت بحث وسعته خلاصه یه چند دقیقه ای با هم بحث کردیم آخرش گفت اگه قرار باشه بیاین اینجا کار کنید باید از مدیرعامل دستور مستقیم برسه،منم گفتم مدیرعامل کیه گفت که آقای مظاهری گفتم باشه من باهاشون تماس میگیرم،آخرش پرسیدم که ژاکاردتون چیه،گفت که 4 تا دستگاه ژاکارد اشتابلی داریم با تراکم 40،اصن من موندم گفتم با تراکم 40 چی میبافین گفت پارچه پیرهنی!!!! گفتم با ژاکارد  پارچه پیرهنی میبافین؟؟ بعد دید سوتی داده گفت نه پارچه های خاص میبافیم،اونجا بود که فهمیدم ادامه بحث بی فایده س چونکه با تراکم 40 هیچی نمیشه تولید کرد و بدرد عمشون میخوره،ای کاش همینو عید بهم گفته بود تا فکر دیگه ای میکردم با اینحال الانم بهتر که فهمیدم همه ی تمرکزمو میذارم روی یزد،پنجشنبه برمیگردم یزد با انرژی دنبال کار به امید خدا :)

  • علی شرفی