علی شرفی

سرگردونی

۰۵
تیر

بازم حس همون اول رو دارم که میخاستم برم دنبال کار، نمیدونم از کجا باید شروع کنم،نمیدونم کدوم یکی از ایده هایی که توی ذهنمه میتونه موفق باشه،بچه ها اکثرن رفتن خونه هاشون بعضیا واسه همیشه،منم امروز میرم. تصمیم گرفتم برم خونه یکم استراحت کنم تا از فشار اینهمه فکر راحت بشم،یادمه سری قبلی هم رفتم خونه و پر انرزی برگشتم و کار هم پیدا شد.میخام برم یه سری به کارخونه شهرمون بزنم و پیشنهاد کار بدم ولی میدونم که اگه دوباره برم سراغ همونی که عید رفتم جواب رد بهم میده اما سوراخ دیگه ای سراغ ندارم برای وارد شدن! اگه میتونستم با مدیرعاملش حرف بزنم میشد متقاعدش کرد که برای تابستون برم اونجا کار کنم شایدم رفتم همینکارو کردم،بیشتر اصرارم بخاطر مادرمه که دلش میخاد تابستون اونجا باشم وگرنه که مطمئنم توی یزد میتونم کارمو پیدا کنم،همش به خودم تلقین میکنم که این تابستون آیندمو میسازه شاید بخاطر همینم هست که اینقد فشار رومه،نمیتونم بیخیال باشم و بگم حالا یه کاری میکنم دلم میخاد با برنامه ریزی برم جلو،دقیقا کاری که سری قبلی انجام دادم، رفتن به خونه فرصت خوبیه تا بتونم برنامه هامو جمع کنم البته اگه بشه، امید بخدا

  • علی شرفی

دوباره از نو

۲۹
خرداد

خیلی وقته که نیومدم اینجا و مطلب بنویسم اون اوایل بخاطر اینکه وقت نمیکردم و این اواخر بخاطر اینکه حوصله نداشتم،از آخرین پستی که گذاشتم خیلی اتفاقا افتاد و مهم ترین اتفاقش بیرون اومدن از اطلس سیناس!چند روزی میشه که دیگه سرکار نمیرم یعنی گفتن دیگه نیا!سیاست شرکت براینه که نیروهاشو کم کنه چندتایی از کارگرها رو اخراج کردن و همچنین منو!دلیل خاصیم نداشت ولی خب بهرحال الان من بیکارم!اولش برام سخت بود ولی خب بعدش که فکرشو کردم دیدم به نفعمه که هرچه زودتر از این کارخونه بیام بیرون ولی خب مسئله الان پیدا کردن یه کار جدیده،الان با اونموقع که با علیرضا افتادیم دنبال کار خیلی فرق داره از یه طرف ما یه چیزای جدیدی یاد گرفتیم و از طرفی فهمیدم که با علیرضا نمیشه ادامه داد،اون مشکلی نداره یه رفیق خوب و با معرفته ولی مشکل اینجاس که ما هردومون مدیر هستیم البته از جنبه روانشناسی،هیچکدوم حاضر نیستیم تحت اوامر اون یکی باشیم و اینجا تفرقه به وجود میاد،بهرحال صلاح کار اینه که تنهایی بیفتیم دنبال کار،من اوضاع مالیم چندان تعریفی نداره و مجبورم هرچه زودتر کار پیدا کنم از طرفی هم امتحاناس و وقت نمیکنم برم دنبال کار بخاطر همین مجبورم تا هفته ای دیگه که امتحانا تموم میشه منتظر بمونم،یه برنامه دارم برای کار پیدا کردن ولی خب مطمئن نیستم جواب بده حالا دیگه امید بخدا من بازم با پشتکار میرم دنبالش بقیش دست من نیست!!

  • علی شرفی

شروع

۲۲
ارديبهشت

یکی از آشناهای نزدیکم وقتی بهش گفتم که دوباره خوردم به بن بست برگشت بهم گفت این تویی که من میشناسم دوباره رخنه میکنی توش تا یه راهی پیدا کنی منتها یه مدت سگ اعصاب میشی :D حرفش امیدوارم کرد یادم افتاد که من چه آدم سریشی هستم!!

یکی از رفیقای هم اتاقیم کل خاندانشون تو کار مبل سازیه، بهش گفتم یه خبر ازش بگیر ببین میشه باهاش کارکرد یا نه،دیشب رفتم پیشش باهاش صحبت کردم آدم خوبی بنظر میومد قول داد که با پدرش هماهنگ میکنه و خبرشو بهم میده،امشب زنگ زد بهم و گفت که با پدرش صحبت کرده و گفته که یه لیست قیمت از پارچه هاش بگیره ببینم قیمتاش در چ حده و حدودیه وحتی اگه خودشم ورنداره میتونه برام توی قم بازارشو جور کنه!!!

فردا دوتا کار دارم،یکی دکتر مشروطه س و یکی همین قیمتا!!! امیدم بخداس میدونم که هوامو داره.

  • علی شرفی

وضعیت بد

۲۰
ارديبهشت

پنجشنبه شب بارون میومد و من نتونستم با موتور برم سرکار واسه همین زنگ زدم به مدیر تولید و گفتم امشب رو برام مرخصی رد کنه،دیروز رفتم پیشش و بهش گفتم مرخصی منو رد کردید؟دیدم با یه لحن بدی گفت که من نباید رد کنم برو فرم بگیر بیار،فرم مرخصی رو گرفتم و بعد از امضا بردم حسابداری تا ثبت کنن،اونجا بعد از اینکه برگه مرخصی رو بهش دادم ازش پرسیدم حقوق و مزایا چجوریه اینجا؟ گفت که فعلا دستور اومده به اینا که تازه اومدن ماه اول رو حقوق ندیم!!!!من خشکم زد چون خیلی حساب کرده بودم روی این قضیه!!گفتم یعنی چی حقوق نمیدن؟ گفت یعنی سر ماه دوم میدن،گفتم خانوم من تا ماه دوم علف بخورم؟دیدم گفت اگه بری با مدیر تولید صحبت کنی ممکنه سرماه 200 تومن بهت بدن!!

اعصابم شدیدا خورد شد اصن دوست نداشتم دوباره برگردم سالن بافندگی، بی حس و حال شروع کردم به کار کردن تا یکی از کارگرایی که اونم جدید بود،اومد کنارم!بهش گفتم تا حالا رفتی حسابداری کفت نه چطور؟قضیه رو براش گفتم اونم تایید کرد و گفت آره منم شنیدم و تازه اینکه بیمه ات رو هم بعد از 3ماه رد میکنن!!

فک کن یه کاری رو دوست نداری حالا پول هم درست و حسابی نمیدن،با این وضعیت اصن انگیزه ای میمونه؟؟ذهنم شدیدا درگیره حس میکنم دوباره رسیدم سر خونه ی اول از یه طرف هم یه فکری افتاده به جونم که ترسناکه!!میخام برم پیشنهاد بدم که بجای حقوقم پارچه میبرم ولی خب در شرایط فعلی جایی برای فروش ندارم اما از نظر تئوری یه ایده عالیه!!دلم میخاد بیفتم دنبالش و بازارش رو پیدا کنم اما از یه طرف وقتشو ندارم از یه طرفم نمیدونم از کجا باید شروع کنم!!وضعیت بدیه!!

  • علی شرفی

اطلس سینا

۱۳
ارديبهشت

بعد از نزدیک به یک هفته معطلی قراردادها اومد و ما امضا کردیم،تا اینجای کار فقط اسممون سرشیفت یک سالن بافندگی با 32 تا دستگاه بافندگیه ولی خب در واقعیت هنوز هیچ سمتی نداریم و کماکان مدیر تولید امروز و فردا میکنه برای تحویل شیفت به ما و دلیلشم اینه که میگه بذارین خوب راه بیفتین ولی واقعیتش اینه که من خسته شدم از بلاتکلیفی!!!

از همون روز اولی که بصورت رسمی وارد کارخونه شدیم از اون نظافت چی تا اون بافنده اش به ما میگفتن که آقا اینجا بدرد نمیخوره و پول نمیدن و اذیت میکنن و خلاصه همین اول کاری ول کنید برید ولی خب وقتی ازشون میپرسیدی که چرا خودتون نمیرید میگفتن ما مجبوریم!!!خب ماهم مجبوریم!!

محیط کارخونه با اینکه نزدیک به دوهفته گذشته برای من غریبه اس و هنوز احساس راحتی نمیکنم با افراد داخل سالن و همش این حس رو دارم که یه نفر اینجا با بودن من مشکل داره!!!حالا این بلاتکلیفی هم خودش قوز بالا قوز شده!!!نمیدونم شاید واقعا دارم ناشکری میکنم وباید از این فرصتی که برام پیش اومده استفاده کنم ولی خب واقعا این اون جایگاهی نیست که من میخام!!توی کار طراحی پارچه بزرگترین مزیت و بزرگترین دلیلی که من میخام برم دنبالش اینه که روزمرگی نداره!!یعنی این ذاته هنره که احساس روزمرگی شدن بهت دست نمیده و هرروز میتونی یه هنر جدید خلق کنی اما اینکار واقعا روزمرگیه،هرروز 5 صبح بیدارشو تا کارخونه با موتور برو بعد توی سالن به مدت 8 ساعت هی قدم بزن و اینور و اونور و نگاه کن بلکه یه بافنده ای خطایی بکنه و تو بتونی پاچه اش رو بگیری!!تهش هم ساعت 2 با کلی خستگی و خواب آلودگی برگرد خوابگاه و بقیه روزت رو یا با خواب و یا پای لپ تاپ بگذرون و دوباره فردا روز از نو روزی از نو!!

این چیزی نیست که حداقل من دنبالشم! علیرضا از اینکار خوشش میاد ولی من نه!من تشنه فعالیتم،شاید بقول علیرضا من همش دوست دارم سگ دو بزنم اما انگاری از بچگی این توی ذات من نهفته شده،نمیشه الکی روزا رو گذروند اونم همش با یه کار تکراری!!این اصلا معنی زندگی نمیده!!

  • علی شرفی

اولین شیفت شب

۰۸
ارديبهشت

این روزا نزدیک به ولادت حضرت علی (ع) هست و روز پدر، میخوام این پست رو با داستان زندگی پدرم شروع کنم
جدای از سختی ها و مشقاتی که پدرم برای به دست آوردن یه لقمه نون حلال (به قول خودش) انجام داده بود وقتی توی یکی از بیمارستان های شهرمون استخدام شد و مدتی کار کرد دید با این حقوق کم نمیتونه از پس مخارج زندگی بربیاد و به فکر شغل دوم افتاد و بعد عوض کردن چندتا شغل سرانجام یه مغازه تعمیر یخچال و فریزر ( با اسم مهدی عج) زد
حالا ساعات کاریش چجوری بود
شیفت شب میرفت بیمارستان (12ساعت) صبح 7و8 میومد خونه و یکی دو ساعت میخوابید و میرفت مغازه تا ظهر و عصر هم دوباره مغازه به غیر از اضافه کاری هایی که میرفت بیمارستان ، بخوای حساب کتابش رو بکنی 17و18 ساعتی کار میکرد سرتون رو درد نیارم حدودا 20 سال گذشت و این داستان ادامه داشت و البته هنوزم ادامه داره
دیشب اولین شبی بود که میرفتم سرکار ( ای خدا...)
20 سال پدرم شیفت شب میرفت سرکار  و لحظه ایی ناشکری نکرد و از سختی کارش حرف نزد و من اولین شیفت شب عمرم رو تجربه کردم
فقط خدا میدونه چه گدشت بر من، اصلا خسته نشدما نه ولی فکر این 20 سال که بر پدرم گذشته داغونم میکرد بالاخره تونستم سخت بودن کارش رو حس کنم، درکش کنم
میدونین چرا خسته نشدم؟؟؟
چون الگوی من پدرمه ...
دیگه دستام کمک نمیکنن تایپ کنم :( :( :( :(...
آخر حرفم رو با یه دعا به پایان میرسونم شما هم آمین بگین
خدایا وضع اقتصادی این مملکت رو بهتر کن که مردم با یه شیفت کار کردن زندگیشون بچرخه
آمیـــــــــــــــــــــــــن

علیرضا ملایی

روز مصاحبه

۲۶
فروردين

امروز مزد همه ی دویدنامون رو گرفتیم :)

با اینکه دیشب خیلی بد خوابیده بودم ولی صبح ساعت 6 بیدار شدم و بعد از صبحونه ساعت 7وربع با کلی امید حرکت کردیم به سمت کارخونه،امروز زودتر از دیروز رسیدیم نمیدونم چجوری بود!!!ساعت 7و40 دیقه توی دفتر نگهبانی بودیم و گفتیم که با آقای شاهوردی کار داریم ولی خب ایشون هنوز نیومده بودن پس تا ساعت 8 منتظر موندیم تا بالاخره اومد و چه انتظار بدی بود!!!!به محض اینکه رسید ما خودمونو معرفی کردیم و با کمی تاخیر همراهش رفتیم داخل سالن بافندگی،فاصله بین نگهبانی تا سالن حرف خاصی در مورد کاری که قراره بکنیم زده نشد،داخل سالن پای یکی از دستگاه های خاموش وایساد و رو به ما گفت که: میخام شما رو سرشیفت سالن بافندگی بکنیم!!!!آقا اینو که گفت اصن من از خوشحالی داغون شدم و خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم ولی علیرضا نه اینکه اعتماد به سقفش خیلی بالاس اصن عین خیالشم نبود،خلاصه ما غرق در خوشی بودیم و به حرفای آقای شاهوردی که شرح وظایفمون رو میگفت گوش میکردیم،بعد از تموم شدن حرفاش رفتیم بیرون از سالن و گفت که اگر میخاید میتونید از همین امروز شروع به کار بکنید ولی چون من امتحان داشتم گفتم که از فردا میاییم،رفتیم داخل نگهبانی و فرمی که می بایست یک هفته بصورت آزمایشی کار میکردیم رو پر کردیم!!فک کن مثلا یه درصد ما اینکارو از دست بدیم،پیش خودم گفتم آقای شاهوردی از همین لحظه ما رو رسمی حساب کن!!از در نگهبانی که اومدیم بیرون علیرضا حرف قشنگی زد که من همیشه بهش ایمان داشتم،گفت که: " خوبه پارتی ات خدا باشه"

توکل برخدا

  • علی شرفی

یازدهمین روز

۲۵
فروردين

امروز یه روز موفقیت آمیز بود :)

صبح قرار گذاشتیم که کلاس ساعت 8 دکترعلمدار رو نریم تا به کارامون برسیم،ساعت 8ونیم من آماده شدم و رفتم بیرون تا علیرضا بیاد،دیدم که علیرضا به حال زار و زیرپوش اومده توی راهرو!!! بهش میگم چرا هنوز آماده نشدی؟؟؟میگه حالم بده بچه!!گفتم زرشک!!!بعد دیدم گفت الان میرم یه قرص میخورم و میریم،خلاصه قرصه رو زد و راه افتادیم،قرار بود که دوتا کارخونه بریم!! هردوشم شهرک صنعتی زارچ!اول رفتیم سمت بافندگی سناتور که نساج پور معرفی کرده بود و امید آخرمون بود،تا رسیدیم دم کارخونه نگهبانه که یه پیرمرد بود اومد بیرون و گفت چیکار دارین؟؟گفتم که با مهندس سلطانی کارداریم و از طرف نساج پور اومدیم دیدم نگهبانه گفت ما اصن اینجا مهندس نداریم که!گفتم که خب با آقای سلطانی کار داریم،گقت کدوم سلطانی گفتم جمال!خلاصه بعد از کلی سوال پیچ کردن و تلاش برای پیچوندن ما،به سمت دفتر راهنماییمون کرد و خیلی هم اصرار داشت که نرید فایده نداره،رفتیم توی دفتر یه خانوم نشسته بود پشت کامپیوتر و به قیافش میخورد منشی باشه،کلا دفتر شامل یه آشپزخونه و سرویس بهداشتی و اینا میشد که همش توی یه مکان بود،قضیه رو به منشیه گفتیم و اونم گفت که جمال سلطانی الان نیس و کلا خارج از یزده بعدم فک نکنم کارگر بخوان با اینحال فردا میتونید بیاید باهاش حرف بزنید و البته شماره منم گرفت گفت اگه خواستن زنگتون میزنیم!!هیچی دیگه شکست خورده برگشتیم پیش نگهبانه که حالا گیر داده بود که چی شد؟؟؟!!خلاصه اومدیم از در کارخونه بیرون که یه ماشین از این خارجیا(نمیدونم چی چی بود) رسید دم کارخونه که رانندش یه خانوم بود، یهو نگهبانه داد زد این یکیشونه!!! گفتم یکی از کیا؟؟؟ گفت که این همه کاره کارخونه س، دو به شک بودیم که بریم باهاش حرف بزنیم یا نه که علیرضا گفت زنگ میزنم نساج پور بینم اون چی میگه،که نساج پور هم گفته بود به هیچ وجه با این خانوم حرف نزنید خطریه :D.

خلاصه نا امید حرکت کردیم به سمت کارخونه اطلس سینا و هی میگفتیم خدایی دوره وبهش نمی ارزه بیایم اینهمه راه رو،بعد از کلی گشتن کارخونه رو پیدا کردیم، رفتیم داخل دیدم دفتر نگهبانی پره آدمه و همه یه برگ کاغذ دستشونه،قضیه رو جویا شدیم،فهمیدیم که کارخونه نیروی جدید استخدام میکنه و آگهی داده!!!آقا دیدیم که امروز روزه ماست، به نگهبانه گفتم که مارو آقای فرخ نیا معرفی کرده ومیخایم بریم پیش رییس کارخونه ،دیدم گفت که اگه واسه کار اومدین باید فرم پر کنید و مسِِئول استخدامی ها هم یه آقاییه به اسم مهندس قانعی که توی حیاط وایساده بود، رفتم پیش مهندس قانعی و بهش گفتم که ما از طرف مهندس فرخ نیا اومدیم و دانشجوییم میخایم بصورت پاره وقت بیایم کارکنیم دیدم گفت که ما همچین نیرویی نمیخایم ولی خب فرم ها رو پرکنید ببینم چی میشه دیگه مصاحبه هم نمیخاید  همون پرکنید و برید،خلاصه فرم ها رو پر کردیم و دادیم بهش و با این تفکر که زنگ نمیزنه برگشتیم خوابگاه چون حال علیرضا خوب نبود.

سرظهر بود که دیدم یه شماره ثابت زنگ زد به گوشیم: 

-بله؟

-سلام آقای شرفی؟

-بله بفرمایید؟

-آقا من از کارخونه اطلس سینا باهاتون تماس میگیرم،ظاهرا شما دیروز فرم استخدام پرکردید

-نه امروز صبح پر کردیم

-آها آره تاریخش مال امروزه،آقا شما چه روزایی میتونید بیاید؟

-من هرروز بجز شنبه و چهارشنبه

-خب خوبه ولی شیفتها چرخشی هستن و ممکنه شب هم باشه مشکلی ندارید؟البته باید با آقای ملایی شیفتاتونو ست کنید،تماس گرفتم باهاشون منتها خطشون مشغول بود

-باشه مشکلی نداره ما باهم هماهنگ میکنیم

-خب پس فردا ساعت 8 صبح کارخونه باشید

-باشه چشم

-خدانگهدار

-خدافظ

:)

اینجاست!

توکل برخدا


  • علی شرفی

دهمین روز

۲۴
فروردين

امروز نسبتا امیدوارکننده بود! صبح با علیرضا مستقیم رفتیم پیش فرهنگ نیا و بعد از چند دیقه منتظر موندن رفتیم اتاقش،طبق انتظار برخورد خیلی گرم و صمیمی داشت،نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن، از اینجا شروع کردیم که آره ما اگه یادتون باشه اومده بودیم پیشتون برای تاسیس شرکت و به این نتیجه رسیدیم که اول باید تجربه رو ببریم بالا،خلاصه گفتیم که تا اینجا تیرمون به خطا رفته حالا باید چیکار کنیم؟

گفت که این راهی که شما رفتین نسبتا اشتباه بوده و برای اصلاحش باید یه کار دیگه ای بکنید و کار دیگه اش این بود که فردی رو به اسم اخباریه معرفی کردن و گفتن شما میرید طرح میزنید و برای ایشون میبرید و بهشون میگید که آقا اگر طرح ما خوب بود و فروش رفت یه درصدی هم به ما بدین و اگر که بد بود میرید دنبال طرح تا جواب بگیرید،تا اینجای کار که یه راه حل خوب جلوی پامون گذاشته بود و بازهم جالب تر میشه!!در ادامه گفت که اولین کاری که میتونید بکنید همینه ولی کار بهتری که میتونید بکنید یه چیز دیگه اس که اونهم پیش نیازش اینه که شما قبول کنید آقا دلالی کار بدی نیس و ماهم که این رو قبول داشتیم :D گفت که شما میتونید نمونه پارچه ببرید برای پارچه فروش و یا تاجر پارچه و بهش بگید که من این طرح رو زدم میخای یا نه اگر که خواست میرید پیش کارخونه و میخرید و با سودتون براش میفرستید و اگر هم نخواست میرید سراغ پارچه فروش بعدی!راه حل ها خیلی جالب بود و جالب تر اینجا بود که خوده فرهنگ نیا هم میگفت من از اینجا کارمو شروع کردم،خلاصه با دست پر پاشدیم اومدیم بیرون و گفتیم تا اینجا اومدیم بریم پیش فرخ نیاهم،رفتیم پیش ایشون و گفتیم که جایی برای کارآموزی دارید که ما رو معرفی کنید؟ گفت که در زمینه ریسندگی آره ولی بافندگی نه!!گفتیم که یه جایی رو گفته بودین میشناسین و اگر خواستین بگید تا تماس بگیرم باهاشون،گفت آها آره ولی چرا میخاین به بهونه کارآموزی برید؟ چرا بعنوان کارگر نمیرید پای دستگاه؟ دیدیم که اینم نظر بدی نیست میتونه راه نفوذی باشه،خلاصه همونجا رو هماهنگ کردو یه جا هم که خودمون ذخیره داشتیم،حالا قراره که فردا بریم این دوتا کارخونه برای کارگری دستگاه بافندگی،امیدوارم قبول کنن و از این سرگردونی بیرون بیایم!

توکل برخدا

  • علی شرفی

نهمین روز

۲۳
فروردين

همونجوری که انتظار میرفت از آقایون محمدی و یثربی آبی گرم نشد، صبح با علیرضا رفتیم دانشگاه و شروع به کار روی پارچه مورد نظر کردیم،وقت زیادی نگرفت تا اون چیزایی رو که اونا میخواستن دربیاریم ولی خب محض احتیاط به نیاکمال هم زنگ زدیم و مطمئن شدیم که درست بدست آوردیم بعدشم علیرضا زنگ زد به آقای محمدی که اطلاعات رو بهش ده ولی خب جواب نداد!!بعدش من زنگ زدم به مهندس امین! کسی که برای کنفرانس VDMA توی تهران اسم مارو ثبت نام کرده بود،این کنفرانس دو روزه از 1 اردیبهشت شروع میشه و جلسه بین متخصصین آلمانی وایرانیه،خلاصه از مهندس امین پرسیدم که ساعت و ایناش چجوریه ولی گفت که منشیمون نیس منم خبر ندارم هیچی دیگه قطع کردم و بعدش رفتیم پیش یکی از اساتید و از ایشون پرسیدیم.

 غروب بود که علیرضا اومد سراغم و گفت بیا تا بریم بیرون!گفت که دوباره زنگ زدم به محمدی و تراکم و اینا رو بهش گفتم اونم گفته که نه اشتباه میکنی اینجوری نیست و بعدش گفته که عکس پارچه رو بفرست برام تا اگه نداشتمش بهت بگم برام طراحیش کنی و اگه داشتم طرحشم که دیگه هیچی!!علیرضا هم گفته باشه خدافظ!بعله اینهم  شکست خورد! فکر دیگه ای باید میکردیم!گفتم که بهتره بریم پیش فرهنگ نیا و اونایی رو که شماره هاشونو داریم بهشون زنگ بزنیم!بهرحال قرار نیست که بشینیم یه جا و منتظر!! فردا قراره بریم پیش فرهنگ نیا که یکی از کله گنده های طراحیه توی یزد،امیدواریم که یا یه جایی معرفیمون بکنه ویا اینکه یه راهی پیش پامون بذاره!

توکل برخدا

  • علی شرفی