روزمرگی
همیشهبعد از یه مدت که توی یه کار راه می افتم و دیگه همه چیزش میاد دستم و میبینم که مرحله ی بعد از اینی وجود نداره دلم تغییر میخاد،دیگه از اونجا به بعدش همه چی یکنواخت میشه،یکنواخت به اندازه ای که هرروز صبح پاشی بری سرکار تا ظهر،بدو بدو بیای خوابگاه ناهار رو بگیری که از سلف جا نمونی،۴۰دیقه بخوابی و دوباره بری سرکار،دوباره بدوبدو بیای بری سلف که از شیفت جا نمونی و با کلی عجله بری سرکار دوم و تا بوق سگ سرکار باشی و روزی۶ساعت بخوابی،یادمرفت فعلش چی بود اصن!
از روزمرگی متنفرم،از یکنواختی متنفرم،از اینکه زندگیم بشه فقط کار و خواب و خوردن متنفرم!
دارم به این فک میکنم که کارامو بذارم کنار و یه کار خوب پیدا کن تا لازم نباشه روزی ۱۲ساعت کار کنم،خسته شدم ولی هنوز نبریدم،بیکاریش یه جور داستانه سرکار بودنشم یه جوره دیگه!
توی فکر پیشرفتم یه قدم بالاتر از اینی که هستم ولی دست و بالم بسته س نمیتونم بپرم،از موتورم خسته شدم خیلی وقته دیگه دلم نمیخاد هرروز بشینم روی موتور و توی گرما و سرما بگردم توی خیابونا بخاطر دولقمه نون،همیشه وقتی حقوق میگرفتم این حس خستگیم میرفت و انرژی میگرفتم ولی الان دیگه با این حقوق راضی نمیشم بیشتر از اینا میخوام،این دلسردی از زمانی شروع شد که فهمیدم برای پیشرفت کردن حتما نباید خیلی سخت کار کرد،میشه یا یه کار هوشمندانه و آسون هم پیشرفت کرد،متاسفانه من همیشه راه سخت رو انتخاب میکنم بخاطر همینه که میخوام در مورد خودم تجدیدنظر بکنم.
مشکلی که هست و سد راه پیشرفتم میشه اینه که دائم به خودم گوشزد میکنم تا زمانی که سربازی رو نرفتم نمیتونم اون کاری رو که دوسدارم انتخاب کنم،این فکر مثه یه بت بزرگتوی سرمه و خب خیلی هم بی راه نیست،دلم نصیحت میخاد،دلم میخاد برم پیش یه آدم حسابی تا راهنماییم کنه،یه راهی بذاره جلوی پام تا از این سردرگمی دربیام!
- ۹۵/۰۲/۱۳
- ۴۲۱ نمایش