انتظار به پایان رسید😃
بالاخره این شتر گرامی روی ماهم نشست و به دیدار معشوق شتافتیم.آخرین پنجشنبه اردیبهشت ماه برای سفری که دوسال منتظرش بودم بلیط داشتم،ابتدا به تهران و بعد از اون همراه پدر و مادرم به مقصد معلوم😃.روز جمعه صبح ساعت۶پرواز داشتیم و از اونجایی که اولین بارمون بود پرواز داشتیم ساعت ۴صبح پاشدیم و تا رسیدیم فرودگاه ساعت شد۵،کارای اولیه پرواز رو کردیم و خوشبختانه بدون تاخیر سوار شدیم،اولش استرسی نداشتیم ولی خب به محض اینکه هواپیما سرعت گرفت برای بلند شدن نفسم بند اومد و گوشام کیپ شد،مادرم بنده خدا که چادر رو انداخته بود رو صورتشو و چشاشو بسته بود ولی پدرم به من نگاه میکرد و لبخند میزد،بعد از اینکه بلند شد همه چیز خوب شدویه صبحونه ی ایتالیایی توپ بهمون دادن که تو کل عمرم همچین صبحونه ای نخورده بودم😂 خیلی زود رسیدیم کل پرواز یک ساعت و چهل دیقه بود،حالا شما فک کن ساعت ۸صبح بری خواستگاری😂 هیچی دیگه یه نیم ساعت توی فرودگاه لفتش دادیم که دیدیم پدرزن گرامی اومده دنبالمون😃
استرسی که توی اون لحظه داشتم رو نمیتونم بیان کنم و خب هرکسی به جای من باشه این استرس رو داره،از لحظه ای که سوار ماشین شدیم تا لحظه ای که رسیدیم دم خونه دستام یخ کرده بود و پدر و مادر با تلاش زیادی سعی داشتن که بصورت فارسی صحبت کنن که حرفشون مفهموم باشه ولی خب خیلی موفق نبودن،بالاخره رسیدیم!
من بیش از اونچه که فکرشو میکردم خجالتی بودم طوری که فقط سلام کردم و رفتم نشستم،برخورد خیلی گرم و صمیمانه ای داشتن انگار که خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم،خیلی صحبت کردیم و گاهأ من میدیدم که بحث هم دوبار تکرار میشه و بعدها فهمیدم که بخاطر این بوده که متوجه نمیشدن پدر و مادر من چی میگن،خیلی عجیب بود ولی اگه کاملن با لهجه صحبت میکردیم متوجه نمیشدن چی میگیم بخاطر همین یه مقدار احساس غریبی بینمون باقی مونده بود،اون روز انگار خواب بودم،همه چیز مثل یک رویا میگذشت،اینکه بعد از کلی وقت به خواستت برسی یه جور موفقیت حساب میشه،تازه شتره نشسته خدا به داد بقیه ی ماجرا برسه😃
- ۹۵/۰۳/۱۴
- ۴۰۹ نمایش