علی شرفی

قر و قاطی

۱۳
مهر

از قضا نمایندگی کارتخوان رو از این شرکته که کار میکردم گرفتن و به یکی دیگه واگذار کردن،سر همین قضیه ،کارکناش همه تعلیق شدن حالا خوشبختانه یا متاسفانه،از این طرف دکتر هادیزاده مدیر گروهمون سرکلاس بهم میگه که آخر کلاس بیا دفترم کارت دارم،میدونستم که در مورد طراحی میخواد حرف بزنه،بعد کلاس رفتم میگه ک اون مرکز طراحی که میگفتیم رو الان میخوایم راه بندازیم هستی انجامش بدیم یانه؟اونم با کلی قسم و آیه که وسط کار ولمون نکنی و بری و زمینمون نزی و هزارتا چیزه دیگه!!تهش گفتم باشه من حاضرم شما شروع کنید منم هستم،شماره ی یه نفر به اسم دکتر نیکزاد رو بهم داد گفت که برو باهاش حرف بزن و با اون هماهنگ کن که قراره چیکار کنیم،به دکتره زنگ زدم و گفت که فردا بیا کارخونه ام تا صحبت کنیم،ظاهرا ایشون پزشک هستن و توی کار طراحی و تولید روفرشی هم هستن،بعد از اینکه از پیش دکتر هایزاده اومدم بلافاصله مهندس نیاکمال بهم زنگ زد و گفت که به مهندس دستمال چی گفتی که طراحی بلدی و دوره های مارو گذروندی؟گفتم تقریبا بهش گفتم اون زمانی که برای کارخونه بروجرد بهش زنگ زدم،گفت که نه اونجوری فایده نداره الان بهش زنگ بزن و بگو که بلدی،گفتم که چطور مگه مهندس؟گفت که تو چیکار به اونش داری دیگه توزنگتو بزن،منم گفتم چشم!!اون شب حوصله نداشتم زنگ بزنم و امروز صبح بهش زنگ زدم،سرظهر بود مهندس دستمالچی زنگ زد و گفت که فردا بیا کارخونه ام تا به یکی از دوستام معرفیت کنم برای کار،واقعیتش اصن انتظار نداشتم پیگیر قضیه بشه ولی خب شد!!!از این طرف شرکت جدید کارتخوانه امشب بهم زنگ زده و میگه که شرکت واگذار شده به ما فردا بیا تا قرارداد ببندیم!!!حالا من موندم چیکار کنم!!فردا سه تا قرار کاری دارم که هرکدومش یه مسیری رو میره!!فک کنم با این رویی که من دارم هر سه تا کار رو نگه دارم :D اول میرم پیش دکتر نیکزاد ببینم برنامه اش چیه،بعد میرم پیش دستمالچی،اگر که کاره اون صد درصد بود،با شرکت کارتخوانه صحبت میکنم که اگر میشه بصورت پاره وقت براشون کار کنم،نمیدونم شایدم اصن گفتم قرار داد نمیبندم معلوم نیست،بستگی داره کاری که مهندس دستمالچی برام پیدا کرده شرایطش چجوری باشه،اگر که از نظر مالی تامینم کنه و بتونم به هدفام برسم که بیخیال کارتخوانه میشم،ولی هرجور که فکر میکنم باید بیخیال کارتخوانه بشم چونکه از اینور مرکز دکتر هادیزاده هم هست که اگه پا بگیره اصن نمیرسم  دیگه برم دنبال کارتخوان!!!باید دید دوتا قرار اولی چجوری پیش میره و بعد روی قرار سومی فکر کرد!!اونم زمان فکر کردن در حد نیم ساعت!!! امید بخدا

  • علی شرفی

عادت

۰۵
مهر

قضیه خوابگاهمون حل شد و یه اتاق خوب گرفتیم:) ترم جدید شروع شده و من تصمیم نگرفتم که بکوب درس بخونم بلکه فقط میخونم که پاس بشه مثه ترمای پیش،چند هفته پیش دکتر مشروطه بهم زنگ زده بود برای کار بازاریابی پارچه توی شهرستان،رفتم برای مصاحبه منتها انگاری اونا کارت پخش کن میخواستن تا بازاریاب،بهشون گفتم که من فکرم روی بازاریابی بوده و برای کارت پخش کردن و تبلیغ خیلی انگیزه ندارم بعد گفت که پیشنهاد خودت چیه گفتم که مثه همه ی بازاریابی ها،یه حقوق ثابت با پورسانت،گفت که باید با هیئت مدیره مشورت کنم خبرت میدم،پرسیدم هیئت مدیرتون کیا هستن؟گفت که دکتر مشروطه و یکی دیگه از استادام و یه چند نفری دیگه :| خلاصه الان خیلی وقته که گذشته از اون قضیه و خبری ازشون نشد،نمیدونم حس کردم که دکتر مشروطه رو ناامید کردم ولی نمیخواستم کاری رو که دوست ندارم انجام بدم،فعلا که به همین کار پشتیبانی عادت کردم بیشتر هم به درسام میرسم،منتها مشکل اینجاست که فصل سرما داره نزدیک میشه و من نمیخوام مثل سال قبل روی موتور باشم توی سرما!!هیچ راه حلی براش ندارم،دلم نمیخواد دوباره برم سر یه کار پاره وقت دیگه و هی این شاخه و اون شاخه بکنم،نمیدونم چیکار کنم، دلم نمیخاد دوباره در به در بگردم دنبال کار،چرا هرکار میکنم بالاخره سرو سامون نمیگیرم؟اشکال کار از کجاست نمیدونم!به جایی رسیدم که به یه کار ثابت و یه حقوق ثابت قانعم منتها پیش نمیاد!شاید فردا برم پیش یکی دیگه از استادام برای کار،راه حلی ندارم در حال حاضر!امید بخدا

  • علی شرفی

بعد از کلی وقت امشب دل و دماغ نوشتن پیدا کردم،توی این مدت اتفاقای زیادی افتاد ازجمله اینکه یه مشتری برای طراحی پیدا کردم و کلی تجربه پشتش کسب کردم و کلی چیز جدید فهمیدم ولی دریغ از پول،یه مشتری دیگه هم داشتم که اونم همینطور چیزای زیادی یاد گرفتم ولی خب دریغ از پول،هردوشون وقتی طرح رو براشون فرستادم غیبشون زد،اینش مهم نیس برام،مهم اینه که بالاخره منم پارچه ای با طرح خودم بافتم و کلی چیز یاد گرفتم،اما مسئله ای که الان درگیرشم پوله،الان که دارم این پست رو مینویسم مبلغ ناچیزی دارم وامیدوارم که این شرکت کارتخوانه فردا بهم پول بده،داستان اون دو تا مشتری خیلی جالبه منتها الان حسش نیست بنویسم،زندگیم تقریبا الان آرومه و داره روال میگذره،حداقلش اینه که میدونم یه کاری دارم و کلی امید برای بهتر شدن،کماکان دنبال کار میگردم توی کارخونه بلکه یه کار آینده داری پیدا بشه،مثه همیشه امیدهایی هست و حرفهایی زده شده ولی خب معلوم نیست چی بشه،ترم جدید داره شروع میشه و من در گیرودار پیدا کردن خوابگاهم برای ترم بعد والان دغدغه ی اصلیم اینه که چون سنواتی هستم نندازنم توی یه اتاق 10 نفره،فکرای زیادی دارم که هیچکدوم الان نمیشه عملی بشن،فعلا فقط میخام کار کنم و بذارم زمان جلوتر بره و فرصتش پیش بیاد،خیلی وقتا حرص میخورم از اینکه دارم الکی میدوام و نتیجه ای که باید بده رو نمیده،ولی خب اگه ندوام چه کنم،شاید دانشگاه که شروع بشه وضعیتم بدتر بشه شایدم بهتر بشه کسی چه میدونه باید رفت و دید،بیخیال امید بخدا! :)

  • علی شرفی

با کارم چندان مشکلی ندارم اونقدری هم سخت نیست،مهندس زحمتکش دو روز پیش اس داد که شما رو به آقای شاروق معرفی کردم و شمارتو دادم تولیدی داره اینم شمارش بهت زنگ میزنه،از اونطرف مدیر داخلی همین کاری که دارم بهم گفته سر یه ماه نشده میبرمت سرکار اداری چون تو تحصیل کرده ای به دردم میخوری،این آقای شاروق هم خبری ازش نیست مطمئن نیستم خودم بهش زنگ بزنم یا نه،از اونطرف چند روزیه بابهترین دوستم که همیشه کنارم بوده به مشکل خوردم و نمیدونم چیکار کنم،ذهنم بهم ریخته داغونه داغونم،کار که بالاخره مشکلش حل میشه ولی این قضیه جدایی داره اذیتم میکنه نمیتونم به همین راحتی قبولش کنم،نمیتونم به این فک کنم که همه ی این دویدنام الکی بوده،تقریبا الان هدفمو گم کردم

  • علی شرفی

اوضاع آرومه

۰۷
مرداد

دارم با کار جدیدم خو میگیرم یه جورایی دارم بهش عادت میکنم البته خوبی این کار اینه که هرروز یه سری آدم جدید میبینی،یکم ناامید شدم چون بقول هنگامه آیینه دق رو امروز دیدم و دیدم که اون داره پیشرفت میکنه و من مسیرم عوض شده البته شاید مهم نباشه شاید من دارم راه درست رو میرم کسی چه میدونه،بالاخره خداس لابد میدونه داره چیکار میکنه دیگه،فعلا تمرکزمو گذاشتم روی کار الانم تا جای پامو اینجا محکم کنم بعدش دیگه هرچی خدا بخواد:)
پ.ن:این جمله ات رو خیلی دوسداشتم: تو همیشه روی پای خودتی،پارتی و آشنا مال کسیه که خدا رو نداره!

  • علی شرفی

کار

۰۳
مرداد

امروز رفته بودم بیرون دنبال روزنامه که از شرکت پشتیبانی کارتخوان بهم زنگ زدن و گفتن بیا برای مصاحبه،مصاحبه ش تقریبا تشریح شرایط کاری بود و اینکه از ساعت 8 باید بیای تا 2 و یه تعداد مشخص در روز باید بری و از این صحبتا،همونجا گفت که وایسا اموزش ببین از همین امروز،مثه کار کردن با گوشیه هیچیش سخت نیس،منتها به دلم ننشست،اگه قرار باشه جواب این همه دویدن همین باشه واقعا خدا مسخرم کرده نه اینکه بخوام ناشکری کنم ولی خب این حق من نیست،با اینحال فعلا مجبورم این کار رو قبول کنم اینکه قرار با موتور توی آفتاب باشم یا اینکه گرمه اینابرام سخت نیست،بیشترین سختیش اینه که اون کاری نیست که من میخواستم،حالا میترسم اگه دکتر مشروطه زنگ بزنه چی بگم یا اینکه اگه یه کار طراحی پارچه پیدا بشه چ کنم چون تعهد دادم که یک ماه اینجا کار کنم،دیگه بالاخره وقتی خدا اینکارو برام ردیف کرده لابد فکر اونجاشم کرده،فعلا که مجبورم همین کارو بکنم تا ببینم روزگار چی پیش میاره برام چاره ای هم ندارم،امید بخدا

  • علی شرفی

آخر خط

۳۱
تیر

رسیدم تهش!!!امروز چی شد؟مهم نیس چی شد مهم اینه که نتیجه نداد.مشروطه گفت برو خبرت میکنم،اخباریه گفت کار ندارم اگه جایی طراح خواستن برو خبرت میکنم،ته فکرم همینقد بود،دیگه هیچ کس نمونده که بهش رو نزده باشم،هه مشروطه میگه بیا برو همون اطلس سینا،من همون موقع هم که میرفتم زوری میرفتم،امروز که رفتم پیش اخباریه فهمیدم دقیقا همون چیزایی که نیاکمال بهمون نگفته توی بازار به کارمون میاد!!یعنی علنا هیچی بلد نیستیم.رفتم آگهی هایی رو که داشتم سر زدم و فرم پر کردم گفتن که برو خبرت میکنیم!دیگه خسته شدم،از دوییدن،از اینهمه فکروخیال،از این روزای نکبتی که دارن به بطالت میگذرن،چاره چیه؟هیچی،نه من برنمیگردم سر پیک موتوری،من برنمیگردم اطلس سینا،من برنمیگردم دوباره از صفر شروع کنم،دوباره برم پیک و فکرم این باشه که باید دنبال یه کار مرتبط با نساجی باشم؟دوباره برگردم اطلس سینا و فکرم این باشه که باید دنبال کار طراحی پارچه باشم؟نه من برنمیگردم از اولفمن راه رفته رو دوباره نمیرم،باید یه راهی باشه،آخه مگه میشه؟مگه میشه همه ی درا بسته باشه؟نمیخوام بشینم منتظر ولی فکرم به هیچ جا قد نمیده!واقعا جایی مونده که نرفته باشم؟یه هم اتاقی داشتم ترم پیش همش سرش توی دعا ونماز و خلاصه خیلی معتقد بود ولی از این ساندیس خورا نبود،همیشه کارش رو غلتک بود امکان نداشت یه جایی گیر کنه،نمره هاش همه عالی،کارو بارش عالی....دارم ایمان میارم که توی همین دعا و نمازاش یه چیزی بوده،همیشه منطقی به قضایا نگاه میکنم ولی انگار دیگه منطق جواب نمیده الان دلم معجزه میخواد،دلم میخوادش خودش کارمو درست کنه،دلم میخواد زنگ بزنم به یه نفر و باهاش حرف بزنم یکی مثه بابام که هنوزم اعتقادش مثه کوه محکمه،ولی هیچوقت منو بابام رابطمون اینجوری نبوده!!چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم،نمیدونم مگه مهمه؟یه راه حل میخوام،یه راه حلی که منو خلاص کنه از این فشار فکری،از این همه کفر گفتن،هیشکی نتونست کمکم کنه شایدم میتونستن و نخواستن!دلم نمیخاد فکر کنم،انگار که هزار ساله یه بند دارم فکر میکنم!مشکل از کجاس؟از اعتقادمه؟از راهمه؟از مردمه؟از دولته؟تو بگو مشکل از کجاست؟الان دیگه منتظر هیشکی نیستم بجزخودش،منتظرتم خدا!

  • علی شرفی

روز هفدهم

۳۰
تیر

امروز اول صبح زنگ زدم به فرهنگ نیا و شماره اخباریه رو گرفتم،بهش زنگ زدم گفتم میتونم یه وقت برای ملاقات با شما بگیرم،پرسید که چی میخونی و چیکار داری،بهش گفتم،بعد گفت که فردا همین ساعتا بهم زنگ بزن تا قرار بذاریم بعد از ظهر بیا،گفتم نمیشه امروز باشه گفت که نه امروز سرم شلوغه،خلاصه اونو قطع کردم تو این فکر بودم که به مشروطه زنگ برنم یا نه تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم و شانسمو امتحان کنم،گفت که امروز شرکت نیستم فردا همین ساعتا بهم زنگ بزن بیا شرکت!!حالا قراره که فردا اول به اخباریه بزنگم و وقت قرار بگیرم ازش و بعدش برم شرکت مشروطه،اخباریه که احتمالا اگه قبول کنه میگه که طرح بزن اگه فروش رفت پولشو بهت میدم بعید میدونم بگه بیا توی شرکتم کار کن ولی هنوزم مطمئن نیستم،دکتر مشروطه میتونه واسم کار پیدا کنه ولی بعید میدونم در زمینه طراحی کسی رو آشنا داشته باشه،اما توی کارخونه میتونه برام کار پیدا کنه،واسه همین میرم سیریشش میشم و میگم تا واسم کار پیدا نکنی از شرکتت نمیرم،با اینحال اگر که هردو این موارد با شکست مواجه شدن که خیلی بعیده،چندتا آگهی واسه صندوقداری و پشتیبانی کارتخوان پیدا کردم و بهشون زنگ میزنم و بالاخره میرم سرکار،فردا تکلیفمو روشن میکنم هرجور که شده البته اگه خدا بخواد! 

  • علی شرفی

یکم آمار بیکاریم داره میره بالا و از نیمه ی یک ماه گذشته،نمیدونم چرا اینسری انقد طول کشید ولی خب من تلاشمو دارم میکنم،امروز از همون سر صبح شروع کردم به زنگ زدن حدود 10 تا شرکت طراحی لیست کرده بودم که نصف بیشترشون یا شمارشون اشتباه بود یا اینکه کلا جمع کرده بودن،فقط دوتاشون جواب درست و حسابی داد،یکیشون آقای زحمتکش بود،گفت که دوجا برای طراح بهم سپرده بودن آمارشونو درمیارم و خبرت میکنم،اون یکی هم شرکت طراحی توی پارک علم و فناوری بود که صاحب اصلیش نبود و گفت که خبرت میکنیم،دم غروبی اس دادم به آقای زحمتکش که خبری نشد ازتون و جواب داد که "به این زودی؟" هیچی دیگه فعلا راه حل هام به گل نشستن،عصری که خوابیده بودم یه خواب دیدم که یه بنده خدایی بهم گفت اگه کار پیدا نمیشه چرا خودت یه دستگاه بافندگی نمیخری و شروع به تولید کنی؟ :| الان حس حضرت ابراهیم رو دارم :D این ایده ی خوبیه منتها برای الان محاله،شماره اخباریه رو هم این علیرضا گم کرده یا شایدم نمیخواد بهم بده به فرهنگ نیا هم ایمیل دادم ولی فعلا جواب نداده،آدرس ایمیل خوده اخباریه رو دارم یه ایمیل هم به اون میزنم شاید تا فردا خبرای خوبی شد،فردا میرم پیش دکتر مشروطه دیگه راه حلی باقی نمونده برای امتحان کردن،اگر که ایشون هم نتونست کاری برام بکنه برمیگردم سرکار قبلیم چون بیش از این نمیتونم توی خوابگاه بمونم،امید به خدا

  • علی شرفی

چند روز گذشته خبر خاصی نبود بجز شکست!همونجور که حدس میزدم درها دارن دونه دونه بسته میشن و راههای موفقیت یکی یکی خط میخورن، تقریبا چندتا راه دیگه مونده یکیش که خیلی امید بهش بستم تماس با شرکتای طراحیه که چون خوردیم به تعطیلات باید موکول بشه به دوشنبه،یکی از همینا اخباریه هست که هدف اصلیم همونه،راه حل دیگه مهندس خجسته و یاوری هستن که خیلی امیدی بهشون نیست،تصمیم دارم اگر که راه حل شرکتای طراحی جواب نداد یکم کوتاه بیام و برم توی یه کارخونه حتی بعنوان بافنده وایسم، این راه حل آخرمه که گذاشتمش برای دکتر مشروطه،این مدته اونقد به این و اون برای کار رو زدم دیگه زبونم مو درآورده ولی خب من که ول کن ماجرا نیستم بحث آیندمه شوخی نیست،تا دوشنبه فک کنم توی خوابگاه باشم و فیلم ببینم،فعلا راه دیگه ای ندارم،امید به خدا!

  • علی شرفی