علی شرفی

شب یلدا

۳۰
آذر

امشب یلداس!من توی خوابگاهم و نه پیش خانوادم،امسال پنجمین سالیه که پیش خانوادم نیستم!

تا الان سرکار بودم،دو تا اتفاق افتاد یکیش تلخ بود و یکیش شیرین!

رفتم توی رستوران گندم،دستگاهش مشکل داشت،سرگرم درست کردنش بودم،صندوقدارشم مشغول راه انداختن مشتری بود که صدای لرزون یه مرد حواسمو به خودش جلب کرد،نگاش کردم دیدم سه تا دو تومنی با یه هزاری توی دستاشه ک داره میلرزه،از صندوقدار پرسید:پیتزا مینی چنده؟صندوقدار گفت:مینی مخصوص منظورتونه؟مرده گفت آره چنده؟در حین همین چندتا سوال مرده هی داشت پولاشو میشمرد ببینه با قیمتی که قراره صندوقداره بهش بگه متناسبه یا نه،صندوقداره گفت 8تومنه آقا!مرده گفت تخفیف هم داره؟دمش گرم صندوقداره هم گفت آره داره،مرده پولشو داد و گفت به مناسبت شب یلدا تخفیف گذاشتین؟صندوقداره هم گفت بله آقا!

امشب یلداس!ولی خیلیا هستن که واسشون فرقی نمیکنه امشب چه شبیه،کاش وضعیت یه جوری بود که همه حداقل اونقدی اوضاعشون خوب میبود که میتونستن حداقل امکانات رو داشته باشن!

خلاصه من که دستگاه رو ورداشتم آوردم که درستش کنم،از رستوران که اومدم بیرون یه لحظه چشمم افتاد به سمت راستم!یه پسر قد بلند که شال پیچیده بود و با کاپشن داشت میلرزید کنار یه دختر کوتاه تر از خودش وایساده بود!دقیقا جایی که ما وایمیسادیم!یاد همه روزای گذشته افتادم!

  • علی شرفی

یادش بخیر

۱۲
آذر

دارم آلبوم آخر خواجه امیری رو گوش میکنم یه لحظه یاد زمانی افتادم که اولین بار گوشش کردم،کی بود؟توی زیرزمین داشتیم با علیرضا EAT تمرین میکردیم،چقد حس خوبی داشتم اونموقع،حس امید به آینده،حس خلاقیت!چقد سخت بود برامون هر هفته پنجشنبه،جمعه تا ظهر بریم کلاس!چقد به خودمون قول دادیم که وقتی یاد گرفتیم تلافی همه ی این روزا رو با سرکار رفتن دربیاریم،نمیدونم شاید بد فهمیده بودیم،وقتی کلاسش تموم شد قضیه دیگه اونجوری پیش نرفت،کار پیدا نشد،بعد از اینی هم که پیدا شد نتونستم از پسش بربیام،بخاطر همین سرخورده شدم،از طرفی هم وقتی فهمیدم یه طراح حقوقش ناچیزه انگیزه ای واسه دنبالش رفتن نداشتم،چند روز پیش علیرضا بهم زنگ زد و گفت میای بریم تمرین؟گفتم دلت خوشه ها!هرچی هم تمرین کنی وقتی نتونی عملیش کنی چ فایده!دیشب داشتم با یکی از همکلاسیام سر همین قضیه بحث میکردم که فکر میکرد چقد من بی عرضه ام،بااینکه این نرم افزار رو بلدم ولی نمیرم دنبالش،بهش گفتم ای کاش جای من بودی تا میفهمیدی این چیزی که ما بلدیم واقعا هیچ چیز نیس،قانع نشدوهنوزم میگفت تو بی عرضه ای که نرفتی دنبالش!نمیدونم شایدم راست میگه،ولی واقعا نه انگیزه ای دارم برای دنبالش رفتن نه بازار کاری!اصن نمیدونم اگه قرار باشه دوباره برم دنبالش باید چقد بدوام مثه تابستون کذایی که گذشت،آخرشم هیچی به هیچی!الان فقط میخام بچسبم به همین کاری ک دارم و دنبال پول باشم تا ببینم آینده چی پیش میاد،میدونم هر روزی که میگذره از آموزش هایی که دیدم کم میشه و من یه قسمتیش رو فراموش میکنم ولی خب نمیتونم براش کاری بکنم!چند روز پیش سرکلاس داشتم به این فکر میکردم که دیگه انگار خلاقیت و اون ذهن فعالم کار نمیکنه،دیگه انگار پیر شده مغزم،موتورش خوابیده،وقتی یاد دورانی میفتم که سرکلاس EAT میرفتم خیلی سرزنده و شاداب میشم چون واقعا دوران پر انگیزه ای بود برام،خیلی حس خوبی دارم به اون دوران با اینکه نتیجه ای که میخواستیم رو نداد!

ببین یه آهنگ آدم رو کجاها میتونه ببره!


  • علی شرفی

از وقتی میرم سرکار قدر جمعه هامو میدونم،حسابی استراحت میکنم چون میدونم هفته ای یه بار از این خبراس،ولی خب وقتی تنها باشی هرروزم ک تعطیل باشه بهت نمیچسبه،بالاخره شلوغی کاری تموم شد و رسیدیم به کم کاری،از هفته بعد دیگه خیلی لازم نیست به خودم فشار بیارم برای کار کردن،میرم شرکت صبحاش و بعد از ظهرشم چندجایی میرم و خلاص!تا آخر این ماه و بعد از امتحانات قضیه اینجوری پیش میره تا ببینیم بعدش چی پیش بیادش!

  • علی شرفی

این روزها

۲۹
آبان

این دو هفته ای که گذشت خیلی روزای کسل کننده و سختی بودن،چون دائم یا باید سرکار میبودم یا سرکلاس،خسته شدم دیگه و خوشبختانه داره کارم سبک میشه نهایت سختیش همین یه هفته س،چند روز پیش توی اتوبوس دانشگاه ک بودم فکرم رفت سمت بچگیم،بچگی که من همیشه با تنفر ازش یاد میکنم منتها واقعا نمیدونم چجوری شد ک دلم تنگ شد براش،برای کله سحر پاشدن،رفتن به صحرا با کلی سختی،سرمای دم صبح،خیسی علفای زمین،چایی آتیشی،هرروز صبحونه نون و ماست،آخرشبم یه خواب راحت و بدون دغدغه،اون روزها خیلی بدم میومد از روزگارم و همش اعصابم خورد بود،شاید یکی از دلایلی ک الان توی اوج جوونی اعصابم خیلی ضعیف شده،سختیایی باشه که توی بچگیم کشیدم،دارم به این فکر میکنم که واقعا روزی میاد که منم توی آسایش و رفاه باشم یا نه!ایده ای برای کسب و کار پیدا نکردم،یعنی وقت هم نکردم برای فکر کردن در موردش،فردا کلی کار دارم که نمیدونم ب کدومش فکر کنم،باید برم اداره کار و چندتا سوال در مورد کارخونه بپرسم،باید بریم تولیدی پارچه کتون و پارچه انتخاب کنیم برای مسابقه،باید برم شرکت،باید فردا بازرسی رو تموم کنم و بشینم پای مفقودیا!!!برای یک روز کار زیادیه،تازه از اونورم کلاس باید برم و باید برم پیش دکتر علمدار در مورد پروژه باهاش حرف بزنم!فک کنم باید چندتاشو حذف کنم و خب مشخصه ک کدوماش حذف میشه!

  • علی شرفی

کسب و کار

۲۳
آبان

دوباره من این فکر افتاده توی کله ام که یه کسب و کار رو شروع کنم با یه ایده ی نو،اونسری ک این فکره افتاد به سرم کارمون کشید به اطلس سینا دیگه این بار رو نمیدونم به کجا خواهم رفت.

امشب اولین شبیه ک دوباره فکر و خیالام شروع شده میخام یه کاری راه بندازم که هی نپرم این شاخه و اون شاخه،یه کاری ک مال خودم باشه و از آینده اش مطمئن باشم،نمیدونم چیکار،حتی نمیدونم توی نساجی بمونم یا نه!دنبال یه ایده ی توپ میگردم،ایده ای ک ارزش وقت گذاشتن داشته باشه

هیچی توی ذهنم نیست،حتی نمیدونم باید به چی فکر کنم!

  • علی شرفی

روزگار

۱۳
آبان
میدونی اینکه توی روزت اونقد سرگرم باشی ک وقت فکر کردن به یه سری مسائل رو نداشته باشی واقعا خوبه،این چند روزه اونقد درگیر کار و دانشگاه بودم ک یه جورایی احساس راحتی ذهن میکنم،اینکه به رفتارای رفیقات فکر نکنی و مهم نباشه برات کنایه هاشون،اینکه ب آینده فکر نکنی و مهم نباشه فردا چی میشه،فقط بچسبی به امروز و همه ی تمرکزت روی کار الانت باشه واقعا لذت بخشه!
کارای زیادی دارم برای انجام دادن،هنوز استاد پروژه ام رو مشخص نکردم و از قصد گذاشتم همه ی رفیقای ب خیال خودشون زرنگم برن استاد خوبا رو بردارن،من خیالم راحته ک دکتر علمدار خالی میمونه،دوره بازرسی شروع شده و خیلی مونده تا تمومش کنم،بخاطر همین مجبورم هر روز برم سرکار،مسابقه طراحی پارچه رو هم در پیش داریم ک کلی کار برای انجام دادن داره
اوضاع مالی کماکان افتضاحه،چون نه اطلس سینا قصد داره پولمون رو بده نه این نمایندگی قبلی،قضیه ماشده مثه کار کردن خر و خوردن یابو!
نمیدونم چه قضیه ایه ک توی این آشفته بازار من ذهنم اینقد آروم و سبکه!!واقعا عجیبه برام،هنوزم اعتقاد دارم بخاطر مشغله ی زیاده ک باعث میشه از فکرای مزاحم راحت بشم!
یه اخلاق بدی دارم ک چند وقتیه خودم داره حالم ازش بهم میخوره،خسته شدم ازش،دارم سعی میکنم ترکش کنم ولی لامسب اون منو ول نمیکنه،امروز چند بار تمرین کردم ولی جواب نداد،راه حلی براش پیدا نکردم هنوز،اگر بتونم ب این قضیه غلبه کنم یعنی هرکار دیگه ای رو میتونم انجام بدم!!هر کاری!!
فردا از صبح میرم شرکت تا ظهر،بعد از ظهرشم قراره بریم دنبال پارچه برای مسابقه،فکر کنم نرسم شب برم سرکار واین الان دغدغه شده برام!نگرانم نتونم بازرسی رو برسونم!دغدغه باید اینجوری باشه،کوچیک و منطقی،نه مثه اون هیولاهایی ک قبلا داشتم!!
دلم میخاست بیشتر در مورد دوستام بنویسم،در مورد اینکه الان کیا هستن ک دوستمن،کیا هستن ک از اولشم دوستم نبودن،آدم مزخرفیم واقعا قبول دارم،از بچگی دوستای زیادی نداشتم چون بیشتر توی خودمم،ولی وقتی با کسی رفاقت میکردم واقعا رفیقم بود،این روزا دارم دچار تردید میشم در مورد آدما،چرا قضیه هنوزم مثه قدیما پیش نمیره!!یه جای کار میلنگه،یا من عوض شدم یا رفیقام عوضی شدن!!
  • علی شرفی

میگه روزای سختیه،دوری،ناامیدی،خستگی،بی پولی....

راست میگه منم حسش میکنم،اونقد حسش میکنم که یادم رفته آخرین باری که مادرمو دیدم کی بود...

مشکلات،دغدغه ها،همیشه هست،یادم نمیاد آخرین باری که بدون دغدغه بودم کی بود...

زمانی که داشتم دوران بلوغ رو میگذروندم وتازه معنی غرور جوونی رو میفهمیدم،توی دبیرستان یا توی شهر همیشه مشکل بی پولی داشتم اما همیشه توی خونه آرامش بود،آرامشی که بوی خدا میداد...

پدرم هرشب جمعه قرآن میخوند،همیشه نماز صبحش رو بلند میخوند و من چقدر اعصابم خورد میشد،حالا چقد دلم تنگ شده واسش...

کاش منم مثه بابام میشدم،وقتی هزار جور مشکل و اعصاب خوردی داشتم یه جمله ی بابام همه چیزو حل میکرد اون میگفت:بیخیالش بابا خدا بزرگه...


  • علی شرفی

دخترک

۲۱
مهر
فارغ از هر کار و مشکلات و فکر و خیال،ته دلم به یه جا بنده که چیکار کنم؟یعنی میشه؟چجوری برم تا بشه؟یه جورایی انگار همه ی این دردسرا بخاطر همینه!دلم میخاد راحتش کنم،بگم بیخیال ماجرا،بیخیال یک عمر،بیخیال آرزوهایی که معلوم نیس بهش برسیم،ولی بازم ته دلم میگه نکن اینکارو باخودت!دلم میخواست میتونستم اینبار راه آسونه رو انتخاب کنم و همش دنبال یه راه حل پیچیده نباشم،دلم میخواست دل میکندم از همه ی اون آرزوها و فکر و خیالا!کاش انجام دادنش به اندازه گفتنش راحت بود،کاش میشد خودتو توی یه مقطعی از زندگی جا بذاری و با یه پوست جدید بقیه زندگیتو ادامه بدی،کاش میشد آدما رو بازگشت به تنظیمات کارخانه زد،اینا رو واسه تو نوشتم که میدونم هر روز میای اینجا و میبینی که نیستم!
  • علی شرفی

امروز

۱۸
مهر

دغدغه های امروزم

اونشب که زنگ زدم به مهندس خیلی برخورد خوبی داشت و کلی راهنماییم کرد،بعدش نشستم برنامه ریزی کردم که فعلا بچسبم به درسم و همین کار پاره وقتی که کارتخوان دارم و بگیرمش تا درسام تموم بشه،چند روزی بود که خبری از کارتخوانه نبود،امروز از شرکت جدیده زنگ زدن و دیدم صدا آشناس،خانم سرسنگی بود که قبلا توی شرکت مسئول بخش بازرسی بود،با کلی خوشحالی دو طرفه گفتم که شماهم اومدین این شرکت؟گفت که آره دیگه خرج زندگی باید دربیاد،خلاصه گفت که کارتهای بازرسی رو زدن منتها هنوز شرکتشون سر و سامون نگرفته،خیالم از این طرف راحت شد که کاره هنوز هست،عصر دوتا کلاس داشتم که اولیش با دکترهادیزاده بود و دومیش با دکتر مشروطه،بعد از کلاس اولی جویای مرکز و اون پزشک محترم شدم که خبری شده یا نه و گفتن که هنوز خبری نشده،بعد از کلاس دومی رفتم پیش دکتر مشروطه اونم با کلی استرس و هزار جور فکر وخیال  که نکنه الان بگه چرا کاری رو که برات پیدا کردم نرفتی و اینقد گستاخ شدی که خودت نظر میدی و شرایط تعیین میکنی و هزار جور سوال دیگه،وقتی رفتم دفترش سرش شلوغ بود،منتظر موندم تا همه رفتن،برخورد گرمی داشت مثل همیشه،گفتم آقای دکتر من قراره با شما پروژه وردارم میخواستم ببینم باید چیکار کرد؟گفت که چقد دیگه درس داری و از شرایط گفت،نهایتشم گفت که با چند نفر دیگه صحبت کردم بذار تکلیف اونا مشخص بشه 7،8 روز دیگه بیا،منم گفتم چشم،حس کردم یه جورایی پیچوندم وهمش این فکر توی ذهنم بود که نکنه به خاطر اینکه نرفتم سرکارش بوده باشه،بهرحال حتی یه کلمه هم در مورد کار صحبت نکرد و اومدم!

یه اتفاق کوچیک

تا حالا نشده از یکی بدم بیاد و به وضوح نشونش بدم،معمولا یه جوری رفتار میکنم که آروم آروم متوجه بشه و خودم سعی میکنم ازش دور بمونم تا اینکه مثه پتک بزنم تو صورتش که لیاقتت اینه تنها بمونی تو!!!!! طی یه سری اتفاقات امروز وضعیت یه جوری شد که ناخواسته مثه پتک خوردم توی سر یه نفر،توی اون لحظه همش خودمو میذاشتم جای اون و میفهمیدم که چقدر حس بدیه و چقدر یهو تنها میشی،مخصوصا اگه همینجوریش تنها باشی،کاش وضعیت یه جوری بود که میتونستم باهاش خوب باشم ولی واقعا نمیشه،امشب برام این یه حس جدید و نفرت انگیز بود!!

  • علی شرفی

تا حالا شده کلی تلاش بکنی،کلی بدویی،کلی حرص بخوری و در نهایت به اون چیزی که میخای برسی اما تازه بفهمی که همش الکی بوده؟

قرار اول

امروز 7و45 بیدار شدم و آماده شدم برای اولین قرار،آدرس کارخونه ی دکتر نیکزاد رو راحت پیدا کردم،با هماهنگی نگهبانی رفتم طبقه بالا که قسمت اداری بود،منشی در یه اتاقی رو زد و جوابی با صدای بلند اومد که :بللللله؟؟؟گفتن که آقای شرفی اومدن،راهنمایی شدم داخل،آقای دکتر برخورد خوبی داشتن و اتاقشون یکم شلوغ بود،چند لحظه که نشستم گفت در خدمتم،گفتم که از طرف دکتر هادیزاده اومدم و پیرو صحبتاتون برای مرکز طراحی که قراره راه بندازین اومدم ببینم چیکار باید کرد،یکی از همکاراش رو صدا کرد و گفت که یه فرم استخدام بدین به آقای شرفی و راهنماییم کرد یه اتاق دیگه تا فرم رو پر کنم،فرم شامل یه سری اطلاعات اولیه بود و سوابق تحصیلات وخدمت و اینا،رسیدم به قسمتی که باید معرف مینوشتی و از بستگان درجه یک،گفتم اینجا رو که دیگه نمیخاد من که نمیخام استخدام بشم،رفتم اتاق دکتر و گفت که همه چی رو کامل کن و بعد بیا،اونا روهم کامل کردم و در زدم وباز با صدایی بلند گفتن:بلللللله!!رفتم داخل و نشستم،دکتر یه نگاهی به فرم کرد و گفت معدل دبیرستانت چند بوده(ننوشته بودم)و همچنین معدل دانشگاه،بعد یه سری سوالات پرسید که من مونده بودم چرا باید برای یه جلسه مشاوره این سوالات پرسیده بشه مثلا پرسید چه حیوونی دوست داری؟ :| یا اینکه اگه 100 میلیون بهت بدن چیکار میکنی،یااینکه غذای مورد علاقت چیه؟بالاخره سوالات بی ربط آقای دکتر تموم شد و گفت که بجز قسمت طراحی کجا میتونی کار کنی؟گفتم که سالن بافندگی،گفتن بجز اون گفتم فکر میکنم قسمت کنترل کیفیت!!بعدشم که با لبخندی گفتن خبرشو میدم به دکتر هادیزاده،همه ی این اتفاقات توی نیم ساعت استرس زا افتاد ومن مات و مبهوت از این برخورد و این سوالات اومدم بیرون!!

قرار دوم

از کارخونه دکتر مستقیم رفتم سمت کارخونه مهندس،یه جاده ی خاکی بود که کلی خاک خوردم و رسیدم به کارخونش،نگهبانی مثه اینا که دزد گرفتن گفت با کی کار داری گفتم که با فلانی،بعد رفت صحبت کرد و گفت که برو قسمت اداری،قسمت اداریشون انصافا خوشگل ساخته بودن و نسبت به کارخونه دکتر مثل تفاوت زمین و آسمون بود،با هماهنگی منشی رفتم پیش مهندس،توی یه اتاق بزرگ که دوتا میز داشت وهرکدومش یه طرف سالن بود و وسطشم کاناپه و بساط پذیرایی،خیلی گرم برخورد کردن و کلی احوال پرسی،بعدش گفت که پیش نیاکمال دوره دیدی؟گفتم که آره،گفت که درست چقدش دیگه مونده گفتم یه ترم،بعد گفت که سربازی رو چی؟گفتم باید برم،گفت که ارشد چی؟گفتم که برای فرار از سربازی احتمالا شرکت کنم،بعد یکم فکر کرد و آخرش گفت که شرفی کارت سخته نمیشه کاری کرد چون هنوز خودتم تکلیفت با خودت مشخص نیست،برو تکلیف سربازیت رو مشخص کن و بعد بیا،گفتم که مهندس من فکرامو کردم که اومدم اینجاو میتونم خودمو برسونم،همونجوری که ترم پیش اطلس سینا رو میرفتم،شده من نصف شب هم کار کنم خودمو میرسونم از این جهت،بعد گفت خب سربازی رو چی؟اول و آخر که باید بری،گفتم حالا من ارشد شرکت میکنم بلکه یه معافیتی چیزی به پستم خورد،گفت که اینا شر و وره سربازی رو باید بری،خلاصه هرجوری که بود قانعش کردم،زنگ زد به همکارش تا بیاد با اونم یه مشورتی بکنه،همکارشم اومد و در مورد قواعد کار که باید رازدار باشی و نمیدونم طراح یه جا بشی نمیتونی آزاد بیرون کار وکنی و خلاصه از این حرفا،من اون رو هم قانع کردم :|(یعنی منو باید میفرستادن جلسه 5+1)آخرش بعد از کلی سکوت مهندس گفت که خیلی خب پس بیا بریم یه 10 روز آزمایشی وایسا وردست طراح های ما بینم چی بلدی،اگر که اوکی دادن معرفیت میکنیم یه جا دیگه،خلاصه یه قرارداد 10 روزه بستیم و از همون لحظه رفتم پیش طراحاشون،بعد از توضیحات طراحه نشوندم پشت یه دستگاه و گفت شروع کن به روتوش کردن،یه نیم ساعت بود داشتم کار میکردم که دیدم رییس مرکز کارتخوانه زنگ زد،به کلی فراموش کردم که یه قرار دیگه هم دارم،جوابشو ندادم،مگه ول میکرد صد بار زنگ زدولی خب جوابشو ندادم،همینجوری که داشتم کار میکردم فکر هم میکردم،خلاصه تا ساعت 3 اونجا بودم و بعدش اومدم گذشته از اینکه توی مسیر یه چیزی رفت لای چرخ موتورم و دهنم سرویس شد،کلی توی راه به حرفای مهندس فکر کردم و دیدم که راست میگه!من هرچقدر هم خودمو گول بزنم و این قضیه رو کشش بدم آخرش هنوز لیسانس ندارم و سربازی هم نرفتم!خیلی فکر کردم و با چند نفر مشورت کردم،به این نتیجه رسیدم که فعلا همین کار کارتخوانه رو بچسبم و اگر کار توی این مرکز طراحی هم جور شد برم دنبالش و به محض اینی که درسم تموم شد برم سربازی،هنوز به مهندس زنگ نزدم و بهش بگم تصمیمم اینه،نمیدونم برخوردش چجوری خواهد بود! امید بخدا

  • علی شرفی