این روزها
این دو هفته ای که گذشت خیلی روزای کسل کننده و سختی بودن،چون دائم یا باید سرکار میبودم یا سرکلاس،خسته شدم دیگه و خوشبختانه داره کارم سبک میشه نهایت سختیش همین یه هفته س،چند روز پیش توی اتوبوس دانشگاه ک بودم فکرم رفت سمت بچگیم،بچگی که من همیشه با تنفر ازش یاد میکنم منتها واقعا نمیدونم چجوری شد ک دلم تنگ شد براش،برای کله سحر پاشدن،رفتن به صحرا با کلی سختی،سرمای دم صبح،خیسی علفای زمین،چایی آتیشی،هرروز صبحونه نون و ماست،آخرشبم یه خواب راحت و بدون دغدغه،اون روزها خیلی بدم میومد از روزگارم و همش اعصابم خورد بود،شاید یکی از دلایلی ک الان توی اوج جوونی اعصابم خیلی ضعیف شده،سختیایی باشه که توی بچگیم کشیدم،دارم به این فکر میکنم که واقعا روزی میاد که منم توی آسایش و رفاه باشم یا نه!ایده ای برای کسب و کار پیدا نکردم،یعنی وقت هم نکردم برای فکر کردن در موردش،فردا کلی کار دارم که نمیدونم ب کدومش فکر کنم،باید برم اداره کار و چندتا سوال در مورد کارخونه بپرسم،باید بریم تولیدی پارچه کتون و پارچه انتخاب کنیم برای مسابقه،باید برم شرکت،باید فردا بازرسی رو تموم کنم و بشینم پای مفقودیا!!!برای یک روز کار زیادیه،تازه از اونورم کلاس باید برم و باید برم پیش دکتر علمدار در مورد پروژه باهاش حرف بزنم!فک کنم باید چندتاشو حذف کنم و خب مشخصه ک کدوماش حذف میشه!
- ۹۴/۰۸/۲۹
- ۲۴۵ نمایش