علی شرفی

این روزها

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۲۴ ب.ظ

این دو هفته ای که گذشت خیلی روزای کسل کننده و سختی بودن،چون دائم یا باید سرکار میبودم یا سرکلاس،خسته شدم دیگه و خوشبختانه داره کارم سبک میشه نهایت سختیش همین یه هفته س،چند روز پیش توی اتوبوس دانشگاه ک بودم فکرم رفت سمت بچگیم،بچگی که من همیشه با تنفر ازش یاد میکنم منتها واقعا نمیدونم چجوری شد ک دلم تنگ شد براش،برای کله سحر پاشدن،رفتن به صحرا با کلی سختی،سرمای دم صبح،خیسی علفای زمین،چایی آتیشی،هرروز صبحونه نون و ماست،آخرشبم یه خواب راحت و بدون دغدغه،اون روزها خیلی بدم میومد از روزگارم و همش اعصابم خورد بود،شاید یکی از دلایلی ک الان توی اوج جوونی اعصابم خیلی ضعیف شده،سختیایی باشه که توی بچگیم کشیدم،دارم به این فکر میکنم که واقعا روزی میاد که منم توی آسایش و رفاه باشم یا نه!ایده ای برای کسب و کار پیدا نکردم،یعنی وقت هم نکردم برای فکر کردن در موردش،فردا کلی کار دارم که نمیدونم ب کدومش فکر کنم،باید برم اداره کار و چندتا سوال در مورد کارخونه بپرسم،باید بریم تولیدی پارچه کتون و پارچه انتخاب کنیم برای مسابقه،باید برم شرکت،باید فردا بازرسی رو تموم کنم و بشینم پای مفقودیا!!!برای یک روز کار زیادیه،تازه از اونورم کلاس باید برم و باید برم پیش دکتر علمدار در مورد پروژه باهاش حرف بزنم!فک کنم باید چندتاشو حذف کنم و خب مشخصه ک کدوماش حذف میشه!

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۴/۰۸/۲۹
  • ۲۴۵ نمایش
  • علی شرفی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی