امروز
دغدغه های امروزم
اونشب که زنگ زدم به مهندس خیلی برخورد خوبی داشت و کلی راهنماییم کرد،بعدش نشستم برنامه ریزی کردم که فعلا بچسبم به درسم و همین کار پاره وقتی که کارتخوان دارم و بگیرمش تا درسام تموم بشه،چند روزی بود که خبری از کارتخوانه نبود،امروز از شرکت جدیده زنگ زدن و دیدم صدا آشناس،خانم سرسنگی بود که قبلا توی شرکت مسئول بخش بازرسی بود،با کلی خوشحالی دو طرفه گفتم که شماهم اومدین این شرکت؟گفت که آره دیگه خرج زندگی باید دربیاد،خلاصه گفت که کارتهای بازرسی رو زدن منتها هنوز شرکتشون سر و سامون نگرفته،خیالم از این طرف راحت شد که کاره هنوز هست،عصر دوتا کلاس داشتم که اولیش با دکترهادیزاده بود و دومیش با دکتر مشروطه،بعد از کلاس اولی جویای مرکز و اون پزشک محترم شدم که خبری شده یا نه و گفتن که هنوز خبری نشده،بعد از کلاس دومی رفتم پیش دکتر مشروطه اونم با کلی استرس و هزار جور فکر وخیال که نکنه الان بگه چرا کاری رو که برات پیدا کردم نرفتی و اینقد گستاخ شدی که خودت نظر میدی و شرایط تعیین میکنی و هزار جور سوال دیگه،وقتی رفتم دفترش سرش شلوغ بود،منتظر موندم تا همه رفتن،برخورد گرمی داشت مثل همیشه،گفتم آقای دکتر من قراره با شما پروژه وردارم میخواستم ببینم باید چیکار کرد؟گفت که چقد دیگه درس داری و از شرایط گفت،نهایتشم گفت که با چند نفر دیگه صحبت کردم بذار تکلیف اونا مشخص بشه 7،8 روز دیگه بیا،منم گفتم چشم،حس کردم یه جورایی پیچوندم وهمش این فکر توی ذهنم بود که نکنه به خاطر اینکه نرفتم سرکارش بوده باشه،بهرحال حتی یه کلمه هم در مورد کار صحبت نکرد و اومدم!
یه اتفاق کوچیک
تا حالا نشده از یکی بدم بیاد و به وضوح نشونش بدم،معمولا یه جوری رفتار میکنم که آروم آروم متوجه بشه و خودم سعی میکنم ازش دور بمونم تا اینکه مثه پتک بزنم تو صورتش که لیاقتت اینه تنها بمونی تو!!!!! طی یه سری اتفاقات امروز وضعیت یه جوری شد که ناخواسته مثه پتک خوردم توی سر یه نفر،توی اون لحظه همش خودمو میذاشتم جای اون و میفهمیدم که چقدر حس بدیه و چقدر یهو تنها میشی،مخصوصا اگه همینجوریش تنها باشی،کاش وضعیت یه جوری بود که میتونستم باهاش خوب باشم ولی واقعا نمیشه،امشب برام این یه حس جدید و نفرت انگیز بود!!
- ۹۴/۰۷/۱۸
- ۲۳۲ نمایش