یازدهمین روز
امروز یه روز موفقیت آمیز بود :)
صبح قرار گذاشتیم که کلاس ساعت 8 دکترعلمدار رو نریم تا به کارامون برسیم،ساعت 8ونیم من آماده شدم و رفتم بیرون تا علیرضا بیاد،دیدم که علیرضا به حال زار و زیرپوش اومده توی راهرو!!! بهش میگم چرا هنوز آماده نشدی؟؟؟میگه حالم بده بچه!!گفتم زرشک!!!بعد دیدم گفت الان میرم یه قرص میخورم و میریم،خلاصه قرصه رو زد و راه افتادیم،قرار بود که دوتا کارخونه بریم!! هردوشم شهرک صنعتی زارچ!اول رفتیم سمت بافندگی سناتور که نساج پور معرفی کرده بود و امید آخرمون بود،تا رسیدیم دم کارخونه نگهبانه که یه پیرمرد بود اومد بیرون و گفت چیکار دارین؟؟گفتم که با مهندس سلطانی کارداریم و از طرف نساج پور اومدیم دیدم نگهبانه گفت ما اصن اینجا مهندس نداریم که!گفتم که خب با آقای سلطانی کار داریم،گقت کدوم سلطانی گفتم جمال!خلاصه بعد از کلی سوال پیچ کردن و تلاش برای پیچوندن ما،به سمت دفتر راهنماییمون کرد و خیلی هم اصرار داشت که نرید فایده نداره،رفتیم توی دفتر یه خانوم نشسته بود پشت کامپیوتر و به قیافش میخورد منشی باشه،کلا دفتر شامل یه آشپزخونه و سرویس بهداشتی و اینا میشد که همش توی یه مکان بود،قضیه رو به منشیه گفتیم و اونم گفت که جمال سلطانی الان نیس و کلا خارج از یزده بعدم فک نکنم کارگر بخوان با اینحال فردا میتونید بیاید باهاش حرف بزنید و البته شماره منم گرفت گفت اگه خواستن زنگتون میزنیم!!هیچی دیگه شکست خورده برگشتیم پیش نگهبانه که حالا گیر داده بود که چی شد؟؟؟!!خلاصه اومدیم از در کارخونه بیرون که یه ماشین از این خارجیا(نمیدونم چی چی بود) رسید دم کارخونه که رانندش یه خانوم بود، یهو نگهبانه داد زد این یکیشونه!!! گفتم یکی از کیا؟؟؟ گفت که این همه کاره کارخونه س، دو به شک بودیم که بریم باهاش حرف بزنیم یا نه که علیرضا گفت زنگ میزنم نساج پور بینم اون چی میگه،که نساج پور هم گفته بود به هیچ وجه با این خانوم حرف نزنید خطریه :D.
خلاصه نا امید حرکت کردیم به سمت کارخونه اطلس سینا و هی میگفتیم خدایی دوره وبهش نمی ارزه بیایم اینهمه راه رو،بعد از کلی گشتن کارخونه رو پیدا کردیم، رفتیم داخل دیدم دفتر نگهبانی پره آدمه و همه یه برگ کاغذ دستشونه،قضیه رو جویا شدیم،فهمیدیم که کارخونه نیروی جدید استخدام میکنه و آگهی داده!!!آقا دیدیم که امروز روزه ماست، به نگهبانه گفتم که مارو آقای فرخ نیا معرفی کرده ومیخایم بریم پیش رییس کارخونه ،دیدم گفت که اگه واسه کار اومدین باید فرم پر کنید و مسِِئول استخدامی ها هم یه آقاییه به اسم مهندس قانعی که توی حیاط وایساده بود، رفتم پیش مهندس قانعی و بهش گفتم که ما از طرف مهندس فرخ نیا اومدیم و دانشجوییم میخایم بصورت پاره وقت بیایم کارکنیم دیدم گفت که ما همچین نیرویی نمیخایم ولی خب فرم ها رو پرکنید ببینم چی میشه دیگه مصاحبه هم نمیخاید همون پرکنید و برید،خلاصه فرم ها رو پر کردیم و دادیم بهش و با این تفکر که زنگ نمیزنه برگشتیم خوابگاه چون حال علیرضا خوب نبود.
سرظهر بود که دیدم یه شماره ثابت زنگ زد به گوشیم:
-بله؟
-سلام آقای شرفی؟
-بله بفرمایید؟
-آقا من از کارخونه اطلس سینا باهاتون تماس میگیرم،ظاهرا شما دیروز فرم استخدام پرکردید
-نه امروز صبح پر کردیم
-آها آره تاریخش مال امروزه،آقا شما چه روزایی میتونید بیاید؟
-من هرروز بجز شنبه و چهارشنبه
-خب خوبه ولی شیفتها چرخشی هستن و ممکنه شب هم باشه مشکلی ندارید؟البته باید با آقای ملایی شیفتاتونو ست کنید،تماس گرفتم باهاشون منتها خطشون مشغول بود
-باشه مشکلی نداره ما باهم هماهنگ میکنیم
-خب پس فردا ساعت 8 صبح کارخونه باشید
-باشه چشم
-خدانگهدار
-خدافظ
:)
توکل برخدا
- ۹۴/۰۱/۲۵
- ۳۵۸ نمایش
آقا من امروز داغون بودما مسموم شده بودم( از غذاهای سلف ک به خوردمون میدن) بدجور اما با این حال رفتیم دنبال کار
ی جاش هم علی نگفت که از مسیر شهرک تا خوابگاه من جونم بالا اومد پشت موتور و آخرم کارم رسید به درمونگاه و سرم و سوزن