علی شرفی

۲۷ مطلب با موضوع «بدنبال شغل» ثبت شده است

روز پنجم

۱۸
تیر

یعنی اونقد سر خودم غرغر کردم خسته شدم،بسته دیگه،کار پیدا نمیشه که نمیشه مگه تقصیر منه که کار نیست.

هر سوراخ سنبه ای که فک کنی رو بهش فک کردم ولی یه مشکلی توی هرکدوم هست،آخرین امید دکترعلمداره،میدونم که خیلی آدم نرمالی نیست ولی خب فک میکنم بتونه برام یه کارایی بکنه، فردا که جمعه س ولی پس فردا میرم پیشش و خیلی منطقی باهاش صحبت میکنم امیدوارم که روز خوبش باشه،امید بخدا

  • علی شرفی

روز چهارم

۱۷
تیر

امروز رسما هیچکاری نکردم فقط بخاطر اینکه روزش جا نیفته دارم مینویسم،یعنی چرا یه کاری کردم،یه آگهی توی یکی از سایتا دیدم که مسئول فروش روغن موتوری میخوان با حقوق 900 هزار ثابت بعلاوه پورسانت تازه بیمه ات هم میکنن،به طرف اس دادم گفت که فردا برای مصاحبه باهات هماهنگ میکنم

نمیدونم اصن شاید رفتم زدم توی یه کار دیگه الان که پول مهمه کار مهم نیس،حتی یه هم اتاقی جدید برام اومده میره کنار خیابون دست فروشی جوراب میکنه به منم میگه بیا بریم درآمدشم خوبه،شاید رفتم دست فروش شدم.

اعصابم خورده،از دست خودم که نمیتونم هیچکاری بکنم،از دست اون نیاکمال که هیچکاری برای ما نکرد،از دست اطلس سینا که بدموقع بیرونمون کرد،نمیدونم تا کی میتونم با این وضعیت کنار بیام امیدوارم هرچه زودتر یه راهی پیدا بشه،امید ب خدا!

  • علی شرفی

روز سوم

۱۶
تیر

بیکاری!!امروز خیلی بهش فک کردم، که اصن چرا اومدم یزد؟ همش دارم حرص میخورم!!از بیکاری دارم دیوونه میشم!از اون بدتر اینکه نتونم هیچ کاری برای پیدا کردن کار بکنم،امروز به سه نفر زنگ زدم برای کار،دوتاشون گفتن که خبرت میکنیم یکشیون گفت اصن نمیخایم،این بار همه ی تمرکز من روی اینه که توی قسمت طراحی کار پیدا کنم چون کاریه که بهش علاقه دارم ولی انگار خبری نیست،احتمالا آخرشم بعنوان همون کارگر برم توی یه کارخونه تا وضعیتم بهتر بشه،فردا هم که تعطیله باید بمونم خوابگاه!!!اوضاع خرابه!!نه فکری به این کله ی لامسبم میخوره نه شانسمون میگیره!!البته برای روز سوم یکم زیادی دارم غرغر میکنم ولی خب برای سه روز آینده هم همین آش و همین کاسه اس!!از خانوم شیدا خبری نشد!!همون کسی که گفت اصن طراح نمیخایم سلطانی بود!!همش دارم امید میدم به خودم که وضعیت اینجوری نمیمونه!!امید بخدا

  • علی شرفی

روز دوم

۱۵
تیر

امروز انگار که آخرین روز بود!!!!ساعت8 صبح بیدار شدم با کلی امید بلافاصله رفتم به سمت شهرک صنعتی با برگه ای که آدرسها رو رویش نوشته بودم،اولین بلوار رو که تعداد کارخونه ی بیشتری توش بود انتخاب کردم و رفتم به سمت اولین کارخونه،کلی گشتم از این کوچه به اون کوچه ولی هیچ تابلو یا نشونه ای نبود!!بعد از کلی گشتن زیر آفتاب چشمم خورد به یه کارخونه بافندگی،حدس زدم که خودشه!!زنگ زدم کسی جواب نداد،دوباره!!کسی جواب نداد،چندین بار در و زنگ زدم ولی صدایی نمیومد!همونجا انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روی کله ام به بن بست فکری خوردم!!وایسادم همونجا زیر سایه،برگمو که آدرس ها رویش بود دراوردم و با خودم فکر کردم،هرچقد فک کردم نتونستم خودمو قانع کنم که برم سراغ شرکت بعدی،فهمیدم که نه این راهش نیست!!سوار موتور شدم و برگشتم توی راه همینجوری فکر میکردم بلکه راه حل تازه ای بخوره به سرم،یاد فرهنگ نیا افتادم گفتم بهتره برم پیش اون و یه مشورتی ازش بگیرم،رسیدم پارک علم و فناوری ولی دفترش عوض شده بود بعد از پرس و جو فهمیدم که نیستش و رفته بیرون،چند دقیقه ای منتظر موندم ولی دیدم اینم فایده نداره،داشتم میومدم بیرون از پارک که چشمم خورد به یه اطلاعیه که زده بود" طبق دستور ریاست جمهوری اعضای شرکت های دانش بنیان میتوانند از مزیت بنیاد ملی نخبگان جهت معافیت از خدمت سربازی استفاده کنند" یادم افتاد که قرار بود با علیرضا ماهم شرکت بزنیم،گفتم برم پیش دکتر هادیزاده شرکته رو بزنیم هم کارم جور میشه هم اینکه سربازی رو معاف میشیم،بعد از کلی منتظر موندن پشت دفتر دکتر هادی زاده و گرما خوردن،نتیجه ای که گرفتم چندان در انتظار نبود،دکتر هادی زاده علنا" از عید تا الان هیچکاری برای شرکت نکرده بود و طبق صحبتاش فعلا هم قرار نبود حرکتی بکنه!!هیچی دوباره رسیدم سرخونه اول!!

  • علی شرفی

روز اول

۱۴
تیر

امروز با کلی انرژی حدودای ساعت 9 :( بیدار شدم و حرکت کردم به سمت هدف!!طبق برنامه قرار بود که برم دوجا و آمار بگیرم،یکی شرکت شهرکهای صنعتی(تلفظش سخته) و اون یکی وزارت صنایع و معادن،اول رفتم دومی و گفتم که آمار میخام دیدم گفت که باید سی دی خام بیاری،گفتم بذار برم اون یکی شاید سی دی خام گیرم اومد،بعد از ورود توسط چندتا کارکنان این طرف و اونطرف پاس داده شدم و آخرش به مسئولش که رسیدم گفت که برای گرفتن آمار باید نامه کتبی بنویسی و بدی دبیرخانه تایید کنه بعد بیای،گفتم روالش اینجوریه؟؟؟ گفت آره دیگه یهو میان گیرمیدن که آمار شرکتای بافندگی رو دادی به موساد :| خلاصه نامه رو نوشتم و بعد از تایید دادم بهش،ازش پرسیدم که آماری از شرکتهای طراحی هم دارین؟؟ گفت که نه اینجور شرکتا معمولا بصورت مخفی کار میکنن برای فرار از مالیات و اینا و توهم اگه میخای بزنی توی کار طراحی بهتره بصورت مخفی فعالیت کنی(قبلش بهش گفتم که هدفم از آمارها چیه)،ایشون هم ازم سی دی خام خواستن و چون نداشتم خودش پیشنهاد داد که ایمیل میکنم برات،بعد رفتم سی دی خام گرفتم (آخه نمیشد احتمال داد که اونهم ایمیل کنه)بعد از گرفتن آمار دو محل،وایسادم فک کردم خب الان چیکار کنم؟؟ دیدم راهی نیس بجز اینکه برگردم خوابگاه و این اطلاعات رو دسته بندی کنم برای شروع مرحله بعد، انجام دسته بندی و تفکیک شرکت ها تا ساعت 1 بعد از ظهر وقتمو گرفت و دیگه فرصتی نبود برای دوباره بیرون رفتن،حدود 36 تا شرکت جداگونه نوشتم روی کاغذ که در محدوده شهر یزد بود،همش به خودم امید میدم که بالاخره از بین 36تا یکیش طراح میخاد،نمیدونم این استدلال در چه حد میتونه درست باشه ولی خب همه چیز از فردا مشخص میشه،هرجور حساب میکنم من همه ی تلاشمو دارم انجام میدم دیگه بقیش با خدا :) 

  • علی شرفی

روز مصاحبه

۲۶
فروردين

امروز مزد همه ی دویدنامون رو گرفتیم :)

با اینکه دیشب خیلی بد خوابیده بودم ولی صبح ساعت 6 بیدار شدم و بعد از صبحونه ساعت 7وربع با کلی امید حرکت کردیم به سمت کارخونه،امروز زودتر از دیروز رسیدیم نمیدونم چجوری بود!!!ساعت 7و40 دیقه توی دفتر نگهبانی بودیم و گفتیم که با آقای شاهوردی کار داریم ولی خب ایشون هنوز نیومده بودن پس تا ساعت 8 منتظر موندیم تا بالاخره اومد و چه انتظار بدی بود!!!!به محض اینکه رسید ما خودمونو معرفی کردیم و با کمی تاخیر همراهش رفتیم داخل سالن بافندگی،فاصله بین نگهبانی تا سالن حرف خاصی در مورد کاری که قراره بکنیم زده نشد،داخل سالن پای یکی از دستگاه های خاموش وایساد و رو به ما گفت که: میخام شما رو سرشیفت سالن بافندگی بکنیم!!!!آقا اینو که گفت اصن من از خوشحالی داغون شدم و خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم ولی علیرضا نه اینکه اعتماد به سقفش خیلی بالاس اصن عین خیالشم نبود،خلاصه ما غرق در خوشی بودیم و به حرفای آقای شاهوردی که شرح وظایفمون رو میگفت گوش میکردیم،بعد از تموم شدن حرفاش رفتیم بیرون از سالن و گفت که اگر میخاید میتونید از همین امروز شروع به کار بکنید ولی چون من امتحان داشتم گفتم که از فردا میاییم،رفتیم داخل نگهبانی و فرمی که می بایست یک هفته بصورت آزمایشی کار میکردیم رو پر کردیم!!فک کن مثلا یه درصد ما اینکارو از دست بدیم،پیش خودم گفتم آقای شاهوردی از همین لحظه ما رو رسمی حساب کن!!از در نگهبانی که اومدیم بیرون علیرضا حرف قشنگی زد که من همیشه بهش ایمان داشتم،گفت که: " خوبه پارتی ات خدا باشه"

توکل برخدا

  • علی شرفی

یازدهمین روز

۲۵
فروردين

امروز یه روز موفقیت آمیز بود :)

صبح قرار گذاشتیم که کلاس ساعت 8 دکترعلمدار رو نریم تا به کارامون برسیم،ساعت 8ونیم من آماده شدم و رفتم بیرون تا علیرضا بیاد،دیدم که علیرضا به حال زار و زیرپوش اومده توی راهرو!!! بهش میگم چرا هنوز آماده نشدی؟؟؟میگه حالم بده بچه!!گفتم زرشک!!!بعد دیدم گفت الان میرم یه قرص میخورم و میریم،خلاصه قرصه رو زد و راه افتادیم،قرار بود که دوتا کارخونه بریم!! هردوشم شهرک صنعتی زارچ!اول رفتیم سمت بافندگی سناتور که نساج پور معرفی کرده بود و امید آخرمون بود،تا رسیدیم دم کارخونه نگهبانه که یه پیرمرد بود اومد بیرون و گفت چیکار دارین؟؟گفتم که با مهندس سلطانی کارداریم و از طرف نساج پور اومدیم دیدم نگهبانه گفت ما اصن اینجا مهندس نداریم که!گفتم که خب با آقای سلطانی کار داریم،گقت کدوم سلطانی گفتم جمال!خلاصه بعد از کلی سوال پیچ کردن و تلاش برای پیچوندن ما،به سمت دفتر راهنماییمون کرد و خیلی هم اصرار داشت که نرید فایده نداره،رفتیم توی دفتر یه خانوم نشسته بود پشت کامپیوتر و به قیافش میخورد منشی باشه،کلا دفتر شامل یه آشپزخونه و سرویس بهداشتی و اینا میشد که همش توی یه مکان بود،قضیه رو به منشیه گفتیم و اونم گفت که جمال سلطانی الان نیس و کلا خارج از یزده بعدم فک نکنم کارگر بخوان با اینحال فردا میتونید بیاید باهاش حرف بزنید و البته شماره منم گرفت گفت اگه خواستن زنگتون میزنیم!!هیچی دیگه شکست خورده برگشتیم پیش نگهبانه که حالا گیر داده بود که چی شد؟؟؟!!خلاصه اومدیم از در کارخونه بیرون که یه ماشین از این خارجیا(نمیدونم چی چی بود) رسید دم کارخونه که رانندش یه خانوم بود، یهو نگهبانه داد زد این یکیشونه!!! گفتم یکی از کیا؟؟؟ گفت که این همه کاره کارخونه س، دو به شک بودیم که بریم باهاش حرف بزنیم یا نه که علیرضا گفت زنگ میزنم نساج پور بینم اون چی میگه،که نساج پور هم گفته بود به هیچ وجه با این خانوم حرف نزنید خطریه :D.

خلاصه نا امید حرکت کردیم به سمت کارخونه اطلس سینا و هی میگفتیم خدایی دوره وبهش نمی ارزه بیایم اینهمه راه رو،بعد از کلی گشتن کارخونه رو پیدا کردیم، رفتیم داخل دیدم دفتر نگهبانی پره آدمه و همه یه برگ کاغذ دستشونه،قضیه رو جویا شدیم،فهمیدیم که کارخونه نیروی جدید استخدام میکنه و آگهی داده!!!آقا دیدیم که امروز روزه ماست، به نگهبانه گفتم که مارو آقای فرخ نیا معرفی کرده ومیخایم بریم پیش رییس کارخونه ،دیدم گفت که اگه واسه کار اومدین باید فرم پر کنید و مسِِئول استخدامی ها هم یه آقاییه به اسم مهندس قانعی که توی حیاط وایساده بود، رفتم پیش مهندس قانعی و بهش گفتم که ما از طرف مهندس فرخ نیا اومدیم و دانشجوییم میخایم بصورت پاره وقت بیایم کارکنیم دیدم گفت که ما همچین نیرویی نمیخایم ولی خب فرم ها رو پرکنید ببینم چی میشه دیگه مصاحبه هم نمیخاید  همون پرکنید و برید،خلاصه فرم ها رو پر کردیم و دادیم بهش و با این تفکر که زنگ نمیزنه برگشتیم خوابگاه چون حال علیرضا خوب نبود.

سرظهر بود که دیدم یه شماره ثابت زنگ زد به گوشیم: 

-بله؟

-سلام آقای شرفی؟

-بله بفرمایید؟

-آقا من از کارخونه اطلس سینا باهاتون تماس میگیرم،ظاهرا شما دیروز فرم استخدام پرکردید

-نه امروز صبح پر کردیم

-آها آره تاریخش مال امروزه،آقا شما چه روزایی میتونید بیاید؟

-من هرروز بجز شنبه و چهارشنبه

-خب خوبه ولی شیفتها چرخشی هستن و ممکنه شب هم باشه مشکلی ندارید؟البته باید با آقای ملایی شیفتاتونو ست کنید،تماس گرفتم باهاشون منتها خطشون مشغول بود

-باشه مشکلی نداره ما باهم هماهنگ میکنیم

-خب پس فردا ساعت 8 صبح کارخونه باشید

-باشه چشم

-خدانگهدار

-خدافظ

:)

اینجاست!

توکل برخدا


  • علی شرفی

دهمین روز

۲۴
فروردين

امروز نسبتا امیدوارکننده بود! صبح با علیرضا مستقیم رفتیم پیش فرهنگ نیا و بعد از چند دیقه منتظر موندن رفتیم اتاقش،طبق انتظار برخورد خیلی گرم و صمیمی داشت،نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن، از اینجا شروع کردیم که آره ما اگه یادتون باشه اومده بودیم پیشتون برای تاسیس شرکت و به این نتیجه رسیدیم که اول باید تجربه رو ببریم بالا،خلاصه گفتیم که تا اینجا تیرمون به خطا رفته حالا باید چیکار کنیم؟

گفت که این راهی که شما رفتین نسبتا اشتباه بوده و برای اصلاحش باید یه کار دیگه ای بکنید و کار دیگه اش این بود که فردی رو به اسم اخباریه معرفی کردن و گفتن شما میرید طرح میزنید و برای ایشون میبرید و بهشون میگید که آقا اگر طرح ما خوب بود و فروش رفت یه درصدی هم به ما بدین و اگر که بد بود میرید دنبال طرح تا جواب بگیرید،تا اینجای کار که یه راه حل خوب جلوی پامون گذاشته بود و بازهم جالب تر میشه!!در ادامه گفت که اولین کاری که میتونید بکنید همینه ولی کار بهتری که میتونید بکنید یه چیز دیگه اس که اونهم پیش نیازش اینه که شما قبول کنید آقا دلالی کار بدی نیس و ماهم که این رو قبول داشتیم :D گفت که شما میتونید نمونه پارچه ببرید برای پارچه فروش و یا تاجر پارچه و بهش بگید که من این طرح رو زدم میخای یا نه اگر که خواست میرید پیش کارخونه و میخرید و با سودتون براش میفرستید و اگر هم نخواست میرید سراغ پارچه فروش بعدی!راه حل ها خیلی جالب بود و جالب تر اینجا بود که خوده فرهنگ نیا هم میگفت من از اینجا کارمو شروع کردم،خلاصه با دست پر پاشدیم اومدیم بیرون و گفتیم تا اینجا اومدیم بریم پیش فرخ نیاهم،رفتیم پیش ایشون و گفتیم که جایی برای کارآموزی دارید که ما رو معرفی کنید؟ گفت که در زمینه ریسندگی آره ولی بافندگی نه!!گفتیم که یه جایی رو گفته بودین میشناسین و اگر خواستین بگید تا تماس بگیرم باهاشون،گفت آها آره ولی چرا میخاین به بهونه کارآموزی برید؟ چرا بعنوان کارگر نمیرید پای دستگاه؟ دیدیم که اینم نظر بدی نیست میتونه راه نفوذی باشه،خلاصه همونجا رو هماهنگ کردو یه جا هم که خودمون ذخیره داشتیم،حالا قراره که فردا بریم این دوتا کارخونه برای کارگری دستگاه بافندگی،امیدوارم قبول کنن و از این سرگردونی بیرون بیایم!

توکل برخدا

  • علی شرفی

نهمین روز

۲۳
فروردين

همونجوری که انتظار میرفت از آقایون محمدی و یثربی آبی گرم نشد، صبح با علیرضا رفتیم دانشگاه و شروع به کار روی پارچه مورد نظر کردیم،وقت زیادی نگرفت تا اون چیزایی رو که اونا میخواستن دربیاریم ولی خب محض احتیاط به نیاکمال هم زنگ زدیم و مطمئن شدیم که درست بدست آوردیم بعدشم علیرضا زنگ زد به آقای محمدی که اطلاعات رو بهش ده ولی خب جواب نداد!!بعدش من زنگ زدم به مهندس امین! کسی که برای کنفرانس VDMA توی تهران اسم مارو ثبت نام کرده بود،این کنفرانس دو روزه از 1 اردیبهشت شروع میشه و جلسه بین متخصصین آلمانی وایرانیه،خلاصه از مهندس امین پرسیدم که ساعت و ایناش چجوریه ولی گفت که منشیمون نیس منم خبر ندارم هیچی دیگه قطع کردم و بعدش رفتیم پیش یکی از اساتید و از ایشون پرسیدیم.

 غروب بود که علیرضا اومد سراغم و گفت بیا تا بریم بیرون!گفت که دوباره زنگ زدم به محمدی و تراکم و اینا رو بهش گفتم اونم گفته که نه اشتباه میکنی اینجوری نیست و بعدش گفته که عکس پارچه رو بفرست برام تا اگه نداشتمش بهت بگم برام طراحیش کنی و اگه داشتم طرحشم که دیگه هیچی!!علیرضا هم گفته باشه خدافظ!بعله اینهم  شکست خورد! فکر دیگه ای باید میکردیم!گفتم که بهتره بریم پیش فرهنگ نیا و اونایی رو که شماره هاشونو داریم بهشون زنگ بزنیم!بهرحال قرار نیست که بشینیم یه جا و منتظر!! فردا قراره بریم پیش فرهنگ نیا که یکی از کله گنده های طراحیه توی یزد،امیدواریم که یا یه جایی معرفیمون بکنه ویا اینکه یه راهی پیش پامون بذاره!

توکل برخدا

  • علی شرفی

هشتمین روز

۲۲
فروردين

امروز نسبتا امیدوارکننده و گیج کننده بود! از صبح با علیرضا رفتیم به سمت شهرک صنعتی اونم با موتور! رفتیم توی کارخونه شیوا نساجی که اینهمه امید بسته بودیم روش!اون شخصی رو که ما میشناختیم حضور نداشت ولی خب یکی دیگه از شریکاش اونجا بود، یه مرد نسبتا جا افتاده با لحن خوب و ظاهرا دلسوز توی یه اتاق که وسط سالن بافندگی قرار داشت و البته دستگاههاش خوابیده بودند! بحث رو از کارآموزی شروع کردیم که آره میخایم اگه شما اجازه بدید تابستون برای کارآموزی بیایم اینجا و اگرم بشه تا تابستون بصورت پاره وقت اینجا کار کنیم،جوابهایی که گرفتیم در ابتدا ناامیدکننده بود چون میگفت که سه تا طراح داره که یکیشونم دخترشه و نمیتونه اجازه بده که دوتا مرد اونجا کار بکنن،گفتیم که خب بذارین بیایم توی سالن کار کنیم البته علیرضا خیلی اصرار داشت که اینجا حتما جور بشه ولی خب گفت که همونجور که میبینید دستگاهها خوابیدس،یه جورایی معلوم بود که داره میپیچونه ولی خب آخر مطلب گفت که میتونید برید پیش آقای یثربی که دوتا کوچه پایین تر از ما هستن و تازه شروع به کار کردن!

رفتیم دوتا کوچه پایین تر و آدرس رو پیدا کردیم که همون لحظه یکی از کارگرهای اونجا از راه رسید و مارو به آقای یثربی معرفی کرد، یه جوون خوش چهره که البته لباس مشکی تنش بود و دلیلشم نفهمیدیم اومدم پیش ما ولی چندتا سوال بیشتر از ما نپرسید و بعدشم مارو معرفی که بریم بالا! چند دقیقه منتظر بودیم تا یه آقایی به ظاهر موزی اومد و مارو به سمت اتاق دیگه ای که پر از کالیته بود راهنمایی کرد،شروع کردیم به صحبت کردن و معرفی کردن خودمون، اون آقایی که لباس مشکی پوشیده بود آقای یثربی بود و این آقای به ظاهر مرموز آقای محمدی که ظاهرا همه کاره بود!

یه مقدار سوال پرت و پلا پرسیدن که من اصن نمیفهمیدم منظورشون چیه از این سوالا بعد ازمون نمونه خواستن و پارچه هایی که کار کردیم، علیرضا دوتا پارچه همراش بود بهشون نشون دادیم و بعدش گفتن که اینا قدیمین،علیرضا گفت که چندتا کار جدید هم داریم که از ترکیه آوردن منتها توی اتاقه،دیدیم گوششون تیز شد برای اون کارهای جدید!! از ظاهر کارخونه پیدا بود که چندان روپا نیست و خب عادی بود که دنبال طرح باشن!یه کار پرده ای نشونمون دادن و ادعا کردن که این کار خودمونه درحالی که برند مهندس نیاکمال روی کالیته بود!!بهرحال بعد از اتمام صحبت ها گفت که عصر میام اون پارچه جدیده رو میبینم و بعدشم خبرتون میکنم!ما تا عصر منتظر موندیم تا اومد پارجه ها رو دید البته علیرضا رفت! بهش گفته بود که فقط تراکم هاشو دربیارید و بهم بگید تا ببینم به صرفه اس تولیدش یا نه تا بعد خبرتون میکنم!!!همین؟؟؟ نمیدونم واقعا قصدش از این حرف چی بود؟؟از یه آدم حرفه ای این حرف بعیده!!آخه فقط تراکم که کاری نداره! بهرحال ما چاره ای نداریم که حرفشون رو قبول کنیم و قراره که فردا بریم تراکم ها رو دربیاریم و خبرش کنیم!البته من قصد دارم فردا با نیاکمال هم تماس بگیرم ببینم نظرش چیه!

توکل برخدا

  • علی شرفی