علی شرفی

۲۷ مطلب با موضوع «بدنبال شغل» ثبت شده است

هفتمین روز

۲۱
فروردين

تصمیم گرفتم تا روزی ک کار پیدا کنم بنویسم ک دارم چجوری دنبالش میگردم. امروز به بدترین شکل ممکن گذشت چون جمعه بود و مجبور بودم فقط توی خوابگاه بمونم نه میتونستم درس بخونم و نه اینکه برم دنبال کار. امشب با خودم فکر کردم ک حالا فرضا کار پیدا بشه من کی میتونم برم سرکار با این برنامه مزخرف. به این نتیجه رسیدم که بخاطر کار کلاسام رو بپیچونم چون پول مهم تر از درسه حداقل از اینجا ب بعد! حالا قراره ک فردا با علیرضا بریم سمت شهرک صنعتی و برای علیرضا کار پیدا کنیم و بعدشم اگه وقت شد بریم دنبال کار واسه من! هیچ پیش زمینه فکری ندارم که قراره فردا چه اتفاقی بیفته چون واقعا معلوم نیست چه برخوردی باهامون میشه ولی امیدوارم که نتیجش خوب باشه و از این بلاتکلیفی بیرون بیایم؛امروز یه عکس دیدم که کلی انرژی مثبت بهم داد اینجا میذارمش!

توکل برخدا


تفکر مثبت

  • علی شرفی

ششمین روز

۲۰
فروردين

خسته ام حوصله نوشتن ندارم ولی هنوزم منتظرم و پولهام کم کم داره تموم میشه!!

توکل برخدا

  • علی شرفی

پنجمین روز

۱۹
فروردين

تقریبا یادم رفته روز چندمه ک دنبال کار میگردم و میام از توی وبلاگ نگاه میکنم،بهم ریخته ام با اینکه ظاهری آروم دارم 2 روز مونده تا تموم شدن این هفته و من اصلا امیدی ندارم ک کار پیدا بشه، حتی نمیدونم ک باید چیکار بکنم و سراغ کی رو بگیرم،تا الان منتظر علیرضا بودم ولی الان ب علیرضا هم شک کردم ک میتونه کاری بکنه یا نه!علیرضا زنگ زده به تاجره و اونهم کماکان پیچوندتش و حالا علیرضا ب حرف من رسیده ک باید خودمون بریم دنبال کار!حالا قراره ک شنبه بریم دنبال کار علیرضا و با کارخونه داره صحبت کنیم و چند روز بعدش بریم دنبال کار من! فعلا ک فردا قراره بریم شهرک صنعتی واسه کار پیش نیاکمال!!منظورم تمرین و رفع اشکاله!

توکل برخدا

  • علی شرفی

چهارمین روز

۱۸
فروردين

نمیدونم شاید هنوز زوده ک وارد بازار کار بشیم چون ک امروز یه پارچه ای تجزیه کردیم ک تا حالا ندیده بودم، بهرحال قرار نیس ک هر پارچه ای ک تو دنیا هست رو ما دیده باشیم قراره ک ب مرور زمان همه چی رو یاد بگیریم،امروز وقتی رفتم پیش مدیر گروهمون ک قفل نرم افزارا رو تحویل بدم بهش گفتم استاد چی شد قرار بود برای ما کار پیدا کنید دیدم گفت ک ما یه برنامه هایی داریم براتون از نیمه اردیبهشت ب بعد،پیش خودم گفتم اونموقع ب درد عمت میخوره دیگه،هنوزم منتظرم ک ب علیرضا یه خبری برسه ولی هیچی

توکل برخدا

  • علی شرفی

سومین روز

۱۷
فروردين

و همچنان منتظر...

امروز صبحش به تمرین نرم افزار گذشت به امید اینکه خبری ازشون بشه ولی هیچی!نمیدونم میترسم آخرشم به حرف من برسیم ک هیچ وقت منتظر کسی نباش تا کار برات پیدا کنه ولی بازم ته دلم امیدوارم که خبری از اینا بشه تا کار ما راحت تر بشه،حسابی درسا روهم شدن و دیگه وقتشه ک بچسبم به درسام، امروز یکی از بچه ها میگفت که مدیرگروهمون قراره برامون کار پیدا کنه اونم گفته تا هفته ی دیگه خبرتون میدم ولی من بازهم میگم...

توکل برخدا

  • علی شرفی

دومین روز

۱۶
فروردين

همونجوری ک گفتم امروز قرار بود که با علیرضا صحبت کنم و بریم دنبال کار ولی خب صبح که از علیرضا خبری نشد من هم گرفتم خوابیدم تا ظهر که با علیرضا باهم کلاس داشتیم داشتم پیش خودم فکر میکردم که امروزم هم میگذره و هیچ کاری نمیکنم ولی خب آخرش امیدوار کننده بود،کلاسها که تموم شد با علیرضا تنها شدیم و گفتم ک خب بگو بینم حاصل کارت چی بوده توی اصفهان؟ از اون نفر اولی که رفته بود پیشش شروع کرد که اسمش نساج پور بود گفت که بهش پیشنهاد داده ک وقتی رفتی یزد بهم زنگ بزن تا بفرستمت سرکار،بعدش قضیه اون طرف رو تعریف کرد ک دیروز رفته بود پیشش شخصی به اسم اکبری ک فامیل دورشون میشه و خیلی آدم کله گنده ای به حساب میاد،گفت که اونهم گفته وقتی رفتی یزد بهم زنگ بزن تا بفرستمت سرکار،علیرضا میگفت ک از این دوتا یکیشو تو میری و یکیشو من!!! از حرفش و حرکتش خوشم اومد ولی میترسیدم ک ناامید بشم آخر کار،بهش گفتم که من هرموقع که منتظر یه نفر موندم تا کار برام پیدا کنه شکست خوردم و نمیتونم منتظر بمونم تا اینا خبری ازشون بشه،علیرضا گفت ک بهم قول دادن که تا آخر هفته خبرت میکنیم ولی من راضی نشدم و قانعش کردم که همین الان زنگ بزنه و پیگیر کار بشه، به اکبری زنگ زد و بهش گفته بود ک تعدادی تماس گرفتم و ملت مسافرتن منتظر باشه تا خبرش کنه!من بازهم دلم آروم نشد ولی ته دلم روشنه ک جور میشه،آخر کار هم ک رفتیم و چندتا پارچه ای ک علیرضا از اصفهان آورده بود رو ازش گرفتم تا توی این فرصت بیکاری روش کار کنم،توی این متن همش گفتم علیرضا!!نمیدونم چرا خودم نمیتونم کاری بکنم دوس ندارم منتظر یکی دیگه باشم ولی در حال حاضر ناچارم!!!

توکل برخدا

  • علی شرفی

اولین روز

۱۵
فروردين

امروز اولین روزیه که قراره دنبال کار برم ولی چون علیرضا هنوز نیومده مجبورم منتظر اون بمونم، توی ایام عید قرار بود کارای خوبی انجام بدم ازجمله حرف زدن با کارخونه ی بروجرد و قانع کردن اونها برای جذب من بعنوان طراح ولی خب چندان موفقیت آمیز نبود همچنین قرار بود که الگوریتم ژنتیک رو با متلب پیاده کنم(لامسب عجب کلاسی داره) ولی خب اینهم بدلیل توخالی بودن فیلم های آموزشی با شکست روبرو شد، در حال حاضر نمیدونم باید چ کنم واسه همین فقط میشینم و کتابای نساجی رو میخونم بلکه توی این فرصت بیکاری علمم بیشتر بشه، به خودم قول دادم که تا یه هفته دیگه برم سرکار چون از پیک تسویه کردم و دیر و زود پولی که دارم تموم میشه و من نمیخام دوباره از بابام پول بگیرم،همه ی امیدم اول به خدا بعدش ب علیرضاس چون اون برعکس من توی عید کارای خوبی کرده، با یه طراح پارچه صحبت کرده و قراره که ببرتش سرکار و امروز هم ک داره میره سراغ یه تاجر پارچه تا باهاش در مورد بازار صحبت کنه ب من زنگ زد و مشورت خواست و من هم سوالایی رو براش طرح کردم، علیرضا فردا میرسه و از فردا میریم دنبال کار،روز اولم داره تموم میشه و من هنوز هیچ کاری نکردم باورم نمیشه واقعا!! چندتا برنامه دارم توی ذهنم ولی نمیدونم کدومش موفق میشه اولیش مهندس سلمانیه که هنوز امید دارم به آقای ضیایی بگه که من برم سرکار،دومیش به طراح علیرضاس ،سومیش به همین تاجریه که علیرضا میخاد بره باهاش حرف بزنه،چهارمیش به فرهنگ نیا که بریم پیشش و مارو یه جایی معرفی کنه و آخریش خوده نیاکماله که معلوم نیس کی بریم پیشش ؛از فردا مشخص میشه که کدوماش ممکنه موفقیت آمیز باشه.

توکل برخدا

  • علی شرفی