علی شرفی

۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

آخر خط

۳۱
تیر

رسیدم تهش!!!امروز چی شد؟مهم نیس چی شد مهم اینه که نتیجه نداد.مشروطه گفت برو خبرت میکنم،اخباریه گفت کار ندارم اگه جایی طراح خواستن برو خبرت میکنم،ته فکرم همینقد بود،دیگه هیچ کس نمونده که بهش رو نزده باشم،هه مشروطه میگه بیا برو همون اطلس سینا،من همون موقع هم که میرفتم زوری میرفتم،امروز که رفتم پیش اخباریه فهمیدم دقیقا همون چیزایی که نیاکمال بهمون نگفته توی بازار به کارمون میاد!!یعنی علنا هیچی بلد نیستیم.رفتم آگهی هایی رو که داشتم سر زدم و فرم پر کردم گفتن که برو خبرت میکنیم!دیگه خسته شدم،از دوییدن،از اینهمه فکروخیال،از این روزای نکبتی که دارن به بطالت میگذرن،چاره چیه؟هیچی،نه من برنمیگردم سر پیک موتوری،من برنمیگردم اطلس سینا،من برنمیگردم دوباره از صفر شروع کنم،دوباره برم پیک و فکرم این باشه که باید دنبال یه کار مرتبط با نساجی باشم؟دوباره برگردم اطلس سینا و فکرم این باشه که باید دنبال کار طراحی پارچه باشم؟نه من برنمیگردم از اولفمن راه رفته رو دوباره نمیرم،باید یه راهی باشه،آخه مگه میشه؟مگه میشه همه ی درا بسته باشه؟نمیخوام بشینم منتظر ولی فکرم به هیچ جا قد نمیده!واقعا جایی مونده که نرفته باشم؟یه هم اتاقی داشتم ترم پیش همش سرش توی دعا ونماز و خلاصه خیلی معتقد بود ولی از این ساندیس خورا نبود،همیشه کارش رو غلتک بود امکان نداشت یه جایی گیر کنه،نمره هاش همه عالی،کارو بارش عالی....دارم ایمان میارم که توی همین دعا و نمازاش یه چیزی بوده،همیشه منطقی به قضایا نگاه میکنم ولی انگار دیگه منطق جواب نمیده الان دلم معجزه میخواد،دلم میخوادش خودش کارمو درست کنه،دلم میخواد زنگ بزنم به یه نفر و باهاش حرف بزنم یکی مثه بابام که هنوزم اعتقادش مثه کوه محکمه،ولی هیچوقت منو بابام رابطمون اینجوری نبوده!!چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم،نمیدونم مگه مهمه؟یه راه حل میخوام،یه راه حلی که منو خلاص کنه از این فشار فکری،از این همه کفر گفتن،هیشکی نتونست کمکم کنه شایدم میتونستن و نخواستن!دلم نمیخاد فکر کنم،انگار که هزار ساله یه بند دارم فکر میکنم!مشکل از کجاس؟از اعتقادمه؟از راهمه؟از مردمه؟از دولته؟تو بگو مشکل از کجاست؟الان دیگه منتظر هیشکی نیستم بجزخودش،منتظرتم خدا!

  • علی شرفی

روز هفدهم

۳۰
تیر

امروز اول صبح زنگ زدم به فرهنگ نیا و شماره اخباریه رو گرفتم،بهش زنگ زدم گفتم میتونم یه وقت برای ملاقات با شما بگیرم،پرسید که چی میخونی و چیکار داری،بهش گفتم،بعد گفت که فردا همین ساعتا بهم زنگ بزن تا قرار بذاریم بعد از ظهر بیا،گفتم نمیشه امروز باشه گفت که نه امروز سرم شلوغه،خلاصه اونو قطع کردم تو این فکر بودم که به مشروطه زنگ برنم یا نه تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم و شانسمو امتحان کنم،گفت که امروز شرکت نیستم فردا همین ساعتا بهم زنگ بزن بیا شرکت!!حالا قراره که فردا اول به اخباریه بزنگم و وقت قرار بگیرم ازش و بعدش برم شرکت مشروطه،اخباریه که احتمالا اگه قبول کنه میگه که طرح بزن اگه فروش رفت پولشو بهت میدم بعید میدونم بگه بیا توی شرکتم کار کن ولی هنوزم مطمئن نیستم،دکتر مشروطه میتونه واسم کار پیدا کنه ولی بعید میدونم در زمینه طراحی کسی رو آشنا داشته باشه،اما توی کارخونه میتونه برام کار پیدا کنه،واسه همین میرم سیریشش میشم و میگم تا واسم کار پیدا نکنی از شرکتت نمیرم،با اینحال اگر که هردو این موارد با شکست مواجه شدن که خیلی بعیده،چندتا آگهی واسه صندوقداری و پشتیبانی کارتخوان پیدا کردم و بهشون زنگ میزنم و بالاخره میرم سرکار،فردا تکلیفمو روشن میکنم هرجور که شده البته اگه خدا بخواد! 

  • علی شرفی

یکم آمار بیکاریم داره میره بالا و از نیمه ی یک ماه گذشته،نمیدونم چرا اینسری انقد طول کشید ولی خب من تلاشمو دارم میکنم،امروز از همون سر صبح شروع کردم به زنگ زدن حدود 10 تا شرکت طراحی لیست کرده بودم که نصف بیشترشون یا شمارشون اشتباه بود یا اینکه کلا جمع کرده بودن،فقط دوتاشون جواب درست و حسابی داد،یکیشون آقای زحمتکش بود،گفت که دوجا برای طراح بهم سپرده بودن آمارشونو درمیارم و خبرت میکنم،اون یکی هم شرکت طراحی توی پارک علم و فناوری بود که صاحب اصلیش نبود و گفت که خبرت میکنیم،دم غروبی اس دادم به آقای زحمتکش که خبری نشد ازتون و جواب داد که "به این زودی؟" هیچی دیگه فعلا راه حل هام به گل نشستن،عصری که خوابیده بودم یه خواب دیدم که یه بنده خدایی بهم گفت اگه کار پیدا نمیشه چرا خودت یه دستگاه بافندگی نمیخری و شروع به تولید کنی؟ :| الان حس حضرت ابراهیم رو دارم :D این ایده ی خوبیه منتها برای الان محاله،شماره اخباریه رو هم این علیرضا گم کرده یا شایدم نمیخواد بهم بده به فرهنگ نیا هم ایمیل دادم ولی فعلا جواب نداده،آدرس ایمیل خوده اخباریه رو دارم یه ایمیل هم به اون میزنم شاید تا فردا خبرای خوبی شد،فردا میرم پیش دکتر مشروطه دیگه راه حلی باقی نمونده برای امتحان کردن،اگر که ایشون هم نتونست کاری برام بکنه برمیگردم سرکار قبلیم چون بیش از این نمیتونم توی خوابگاه بمونم،امید به خدا

  • علی شرفی

چند روز گذشته خبر خاصی نبود بجز شکست!همونجور که حدس میزدم درها دارن دونه دونه بسته میشن و راههای موفقیت یکی یکی خط میخورن، تقریبا چندتا راه دیگه مونده یکیش که خیلی امید بهش بستم تماس با شرکتای طراحیه که چون خوردیم به تعطیلات باید موکول بشه به دوشنبه،یکی از همینا اخباریه هست که هدف اصلیم همونه،راه حل دیگه مهندس خجسته و یاوری هستن که خیلی امیدی بهشون نیست،تصمیم دارم اگر که راه حل شرکتای طراحی جواب نداد یکم کوتاه بیام و برم توی یه کارخونه حتی بعنوان بافنده وایسم، این راه حل آخرمه که گذاشتمش برای دکتر مشروطه،این مدته اونقد به این و اون برای کار رو زدم دیگه زبونم مو درآورده ولی خب من که ول کن ماجرا نیستم بحث آیندمه شوخی نیست،تا دوشنبه فک کنم توی خوابگاه باشم و فیلم ببینم،فعلا راه دیگه ای ندارم،امید به خدا!

  • علی شرفی

روز هشتم

۲۱
تیر
الان داشتم یه فیلم میدیدم یهویی فکرم رفت پیش خودم،اینکه چند سالمه؟کجای زندگی هستم؟به این نتیجه رسیدم که چقدر دارم به خودم سخت میگیرم چرا نمیذارم دوره ی تکاملم عادی طی بشه،برای همه چی عجله دارم،برای سرکار رفتن،برای ازدواج،برای پولدار شدن!!خیلی وقت نیست که من به بلوغ فکری رسیدم و میتونم برای خودم تصمیم بگیرم،حالا میفهمم که اینهمه حرص خوردن الکی بوده،اینجوری نه میتونم از زندگی الانم لذت ببرم و نه از آیندم راضی خواهم بود،کاملا منطقیه که من الان نتونم اون کاری رو که دلم میخواد پیدا بکنم چون هنوز هیچ کدوم از گزینه های لازم رو ندارم،با اینحال این حرفا به معنی این نیست که بشینم توی خوابگاه و هیچکاری نکنم فقط میخوام دیگه به خودم سخت نگیرم،دیشب یه مطلب قشنگی خوندم که یه بچه از مادرش میپرسه مامان مگه خدا نمیتونه برای بنده هاش تصمیم درست رو بگیره؟مامانه میگه چرا خدا حکیمه و از همه چی آگاهه،بچه میگه خب اگه اینجوریه پس چرا بنده ها سعی میکنن با دعا کردن تصمیمشو عوض کنن؟؟
شاید این همون داستان زندگی من باشه،من زندگیم روی روال عادیشه،چرا اینقد سعی دارم که به این در واون در بزنم برای جلو افتادن،بهتره بذارم خدا کارشو بکنه و اینقد مزاحمش نشم :)
  • علی شرفی

روز هفتم

۲۰
تیر

امروز باکلی انرژی صبح پاشدم(البته خواب موندم) مستقیم رفتم دانشگاه،تصمیم گرفتم اول برم دنبال دکتر علمدار بعد از دو سه بار بالا و پایین رفتن از پله ها بالاخره توی آزمایشگاه پیداش کردم، احوالپرسی گرمی کرد انگاری که میشناختم و حالشم خوب بود،بهش گفتم که دکتر من با شما کارآموزی دارم و کل قضیه ها رو براش گفتم،بر خلاف همیشه گذاشت کامل حرفامو بزنم و نپرید وسط حرفام،ولی آخرش گفت که راستش من خیلی وقته توی صنعت نیستم و کسی رو هم آشنا ندارم بهتره بری دنبال مهندس جمالی،قضیه کارآموزی رو هم بهش گفتم گفت که هرجوری که بیاری من قبولت دارم،خداروشکر امروز روز خوبش بود.

بعد از اون رفتم طبقه بالا دنبال قفل نرم افزار تا برم تمرین،منتها انگاری دکتر هادی زاده روز خوبش نبود و گفت که اگه میخای با نرم افزار کار کنی باید بابتش پول بدی کفتم باشه دستت درد نکنه خدافظ،رفتم نشستم توی حیاط محوطه دانشکده و یکم فک کردم دیدم درهای آخری هم داره بسته میشه،بیخیال شدم و رفتم یه روزنامه اگهی کاریابی خریدم حالا بگذریم که توی مسیر بنزینم تموم شد و مجبور بودم پیاده برگردم،از روزنامه چیزی درنیومد،زنگ زدم به مهندس جمالی جواب نداد،چند دقیقه بعدش بهم زنگ زد وبهش گفتم اونهم گفت که در حال حاضری که اینجا نشستم کاری سراغ ندارم ولی اگر چیزی پیدا شد باهات تماس میگیرم،نشسته بودم پای لپ تاپ که ب ذهنم خورد برم توی پایان نامه های نساجی یه چرخی بزنم،همینجوری که داشتم میچرخیدم ایده های خیلی خوبی بهم داد،از جمله تولید زه برای ژاکارد البته هنوز نمیدونم توی ایران تولیدی داره یا نه،تولید هندزفری با عایق صوتی پارچه ای،اینو مطمئنم توی دنیا نیست،و یه ایده برای پروژه ام: اثر بافت های مجاور پارچه های ژاکاردی بروی کشش نخ های چله و طراحی نرم افزار برای محاسبه این کشش ها.

اینا ایده های خوبی ان ولی جای کار داره و برای کسب درآمد ازش باید کلی راه رفت.علی الحساب نزدیکای افطار بود که خانوم زارعیان که چند روز پیش برای کار بهش زنگ زده بودم اس داد که با آقای یثربی صحبت کردم و بعد از افطار باهاش تماس بگیرید،این آقای یثربی همونیه که قبل از اطلس سینا با علیرضا رفتیم پیشش و ردمون کرد،بازم گفتم بذار شانسمو امتحان کنم زنگش زدم و گفت که پس فردا تماس بگیر تا هماهنگ کنیم برای قرار ملاقات دیگه نمیدونم قراره چی بشه،برای فردا برنامه ام اینه که اولا برم پیگیر یه پروژه پژوهشی بشم برای سربازی بعدشم بشینم یادداشتای طراحیمو مرور کنم برای یادآوری و خوندن چندتامقاله و مطلب برای همین ایده ها،یه فکر دیگه ای هم که ب سرم خورده اینه که شماره همون کارخونه هایی رو که لیست کرده بودم دربیارم و بجای اینکه برم در کارخونه باهاشون تماس بگیرم اینجوری خیلی راحت تره البته این برای پس فرداس که نتیجه ملاقات مشخص بشه دیگه بقیش با خدا :)

  • علی شرفی

روز ششم

۱۹
تیر

از بس بیکار بودم توی خوابگاه داره یادم میره که روز چندمه،امروز بجز گشتن توی اینترنت دنبال کار و علافی کار خاص دیگه ای نکردم،ولی برای فردا برنامه دارم،فردا صبح باید پاشم برم دانشگاه اگر که تونستم دکتر علمدارو جمالی رو پیدا کنم باهاشون حرف بزنم،اگرهم که نتونستم برم زیرزمین تمرین نرم افزار تا حداقل یادم نره همین چیزایی رو هم که بلدم،آخ شانسم بزنه و نیاکمال فردا بیاد دانشگاه!!!!کماکان بجز این راهها،راه حل دیگه ای به ذهنم نخورده،برخلاف گذشته تعداد شانس هام خیلی کمه،یعنی نمیدونم چرا اینجوری شده،درها داره از همه طرف بسته میشه،حالا از کجا اون در اصلی قراره باز بشه خدا میدونه،اگر با دکترعلمدار صحبت کردم و نتونست کاری برام بکنه میرم دنبال کارآموزی توی کارخونه که هم بتونم زودتر پولمو نقد کنم و هم اینکه تکلیف کارآموزیه مشخص بشه و فعلا که بیکارم بشینم گزارش کارشو بنویسم،امیدوارم فردا با دست پر برگردم.

امید ب خدا

  • علی شرفی

روز پنجم

۱۸
تیر

یعنی اونقد سر خودم غرغر کردم خسته شدم،بسته دیگه،کار پیدا نمیشه که نمیشه مگه تقصیر منه که کار نیست.

هر سوراخ سنبه ای که فک کنی رو بهش فک کردم ولی یه مشکلی توی هرکدوم هست،آخرین امید دکترعلمداره،میدونم که خیلی آدم نرمالی نیست ولی خب فک میکنم بتونه برام یه کارایی بکنه، فردا که جمعه س ولی پس فردا میرم پیشش و خیلی منطقی باهاش صحبت میکنم امیدوارم که روز خوبش باشه،امید بخدا

  • علی شرفی

روز چهارم

۱۷
تیر

امروز رسما هیچکاری نکردم فقط بخاطر اینکه روزش جا نیفته دارم مینویسم،یعنی چرا یه کاری کردم،یه آگهی توی یکی از سایتا دیدم که مسئول فروش روغن موتوری میخوان با حقوق 900 هزار ثابت بعلاوه پورسانت تازه بیمه ات هم میکنن،به طرف اس دادم گفت که فردا برای مصاحبه باهات هماهنگ میکنم

نمیدونم اصن شاید رفتم زدم توی یه کار دیگه الان که پول مهمه کار مهم نیس،حتی یه هم اتاقی جدید برام اومده میره کنار خیابون دست فروشی جوراب میکنه به منم میگه بیا بریم درآمدشم خوبه،شاید رفتم دست فروش شدم.

اعصابم خورده،از دست خودم که نمیتونم هیچکاری بکنم،از دست اون نیاکمال که هیچکاری برای ما نکرد،از دست اطلس سینا که بدموقع بیرونمون کرد،نمیدونم تا کی میتونم با این وضعیت کنار بیام امیدوارم هرچه زودتر یه راهی پیدا بشه،امید ب خدا!

  • علی شرفی

روز سوم

۱۶
تیر

بیکاری!!امروز خیلی بهش فک کردم، که اصن چرا اومدم یزد؟ همش دارم حرص میخورم!!از بیکاری دارم دیوونه میشم!از اون بدتر اینکه نتونم هیچ کاری برای پیدا کردن کار بکنم،امروز به سه نفر زنگ زدم برای کار،دوتاشون گفتن که خبرت میکنیم یکشیون گفت اصن نمیخایم،این بار همه ی تمرکز من روی اینه که توی قسمت طراحی کار پیدا کنم چون کاریه که بهش علاقه دارم ولی انگار خبری نیست،احتمالا آخرشم بعنوان همون کارگر برم توی یه کارخونه تا وضعیتم بهتر بشه،فردا هم که تعطیله باید بمونم خوابگاه!!!اوضاع خرابه!!نه فکری به این کله ی لامسبم میخوره نه شانسمون میگیره!!البته برای روز سوم یکم زیادی دارم غرغر میکنم ولی خب برای سه روز آینده هم همین آش و همین کاسه اس!!از خانوم شیدا خبری نشد!!همون کسی که گفت اصن طراح نمیخایم سلطانی بود!!همش دارم امید میدم به خودم که وضعیت اینجوری نمیمونه!!امید بخدا

  • علی شرفی