علی شرفی

۹ مطلب با موضوع «روزنامه نویسی» ثبت شده است

این روزها

۲۹
آبان

این دو هفته ای که گذشت خیلی روزای کسل کننده و سختی بودن،چون دائم یا باید سرکار میبودم یا سرکلاس،خسته شدم دیگه و خوشبختانه داره کارم سبک میشه نهایت سختیش همین یه هفته س،چند روز پیش توی اتوبوس دانشگاه ک بودم فکرم رفت سمت بچگیم،بچگی که من همیشه با تنفر ازش یاد میکنم منتها واقعا نمیدونم چجوری شد ک دلم تنگ شد براش،برای کله سحر پاشدن،رفتن به صحرا با کلی سختی،سرمای دم صبح،خیسی علفای زمین،چایی آتیشی،هرروز صبحونه نون و ماست،آخرشبم یه خواب راحت و بدون دغدغه،اون روزها خیلی بدم میومد از روزگارم و همش اعصابم خورد بود،شاید یکی از دلایلی ک الان توی اوج جوونی اعصابم خیلی ضعیف شده،سختیایی باشه که توی بچگیم کشیدم،دارم به این فکر میکنم که واقعا روزی میاد که منم توی آسایش و رفاه باشم یا نه!ایده ای برای کسب و کار پیدا نکردم،یعنی وقت هم نکردم برای فکر کردن در موردش،فردا کلی کار دارم که نمیدونم ب کدومش فکر کنم،باید برم اداره کار و چندتا سوال در مورد کارخونه بپرسم،باید بریم تولیدی پارچه کتون و پارچه انتخاب کنیم برای مسابقه،باید برم شرکت،باید فردا بازرسی رو تموم کنم و بشینم پای مفقودیا!!!برای یک روز کار زیادیه،تازه از اونورم کلاس باید برم و باید برم پیش دکتر علمدار در مورد پروژه باهاش حرف بزنم!فک کنم باید چندتاشو حذف کنم و خب مشخصه ک کدوماش حذف میشه!

  • علی شرفی

روزگار

۱۳
آبان
میدونی اینکه توی روزت اونقد سرگرم باشی ک وقت فکر کردن به یه سری مسائل رو نداشته باشی واقعا خوبه،این چند روزه اونقد درگیر کار و دانشگاه بودم ک یه جورایی احساس راحتی ذهن میکنم،اینکه به رفتارای رفیقات فکر نکنی و مهم نباشه برات کنایه هاشون،اینکه ب آینده فکر نکنی و مهم نباشه فردا چی میشه،فقط بچسبی به امروز و همه ی تمرکزت روی کار الانت باشه واقعا لذت بخشه!
کارای زیادی دارم برای انجام دادن،هنوز استاد پروژه ام رو مشخص نکردم و از قصد گذاشتم همه ی رفیقای ب خیال خودشون زرنگم برن استاد خوبا رو بردارن،من خیالم راحته ک دکتر علمدار خالی میمونه،دوره بازرسی شروع شده و خیلی مونده تا تمومش کنم،بخاطر همین مجبورم هر روز برم سرکار،مسابقه طراحی پارچه رو هم در پیش داریم ک کلی کار برای انجام دادن داره
اوضاع مالی کماکان افتضاحه،چون نه اطلس سینا قصد داره پولمون رو بده نه این نمایندگی قبلی،قضیه ماشده مثه کار کردن خر و خوردن یابو!
نمیدونم چه قضیه ایه ک توی این آشفته بازار من ذهنم اینقد آروم و سبکه!!واقعا عجیبه برام،هنوزم اعتقاد دارم بخاطر مشغله ی زیاده ک باعث میشه از فکرای مزاحم راحت بشم!
یه اخلاق بدی دارم ک چند وقتیه خودم داره حالم ازش بهم میخوره،خسته شدم ازش،دارم سعی میکنم ترکش کنم ولی لامسب اون منو ول نمیکنه،امروز چند بار تمرین کردم ولی جواب نداد،راه حلی براش پیدا نکردم هنوز،اگر بتونم ب این قضیه غلبه کنم یعنی هرکار دیگه ای رو میتونم انجام بدم!!هر کاری!!
فردا از صبح میرم شرکت تا ظهر،بعد از ظهرشم قراره بریم دنبال پارچه برای مسابقه،فکر کنم نرسم شب برم سرکار واین الان دغدغه شده برام!نگرانم نتونم بازرسی رو برسونم!دغدغه باید اینجوری باشه،کوچیک و منطقی،نه مثه اون هیولاهایی ک قبلا داشتم!!
دلم میخاست بیشتر در مورد دوستام بنویسم،در مورد اینکه الان کیا هستن ک دوستمن،کیا هستن ک از اولشم دوستم نبودن،آدم مزخرفیم واقعا قبول دارم،از بچگی دوستای زیادی نداشتم چون بیشتر توی خودمم،ولی وقتی با کسی رفاقت میکردم واقعا رفیقم بود،این روزا دارم دچار تردید میشم در مورد آدما،چرا قضیه هنوزم مثه قدیما پیش نمیره!!یه جای کار میلنگه،یا من عوض شدم یا رفیقام عوضی شدن!!
  • علی شرفی

امروز

۱۸
مهر

دغدغه های امروزم

اونشب که زنگ زدم به مهندس خیلی برخورد خوبی داشت و کلی راهنماییم کرد،بعدش نشستم برنامه ریزی کردم که فعلا بچسبم به درسم و همین کار پاره وقتی که کارتخوان دارم و بگیرمش تا درسام تموم بشه،چند روزی بود که خبری از کارتخوانه نبود،امروز از شرکت جدیده زنگ زدن و دیدم صدا آشناس،خانم سرسنگی بود که قبلا توی شرکت مسئول بخش بازرسی بود،با کلی خوشحالی دو طرفه گفتم که شماهم اومدین این شرکت؟گفت که آره دیگه خرج زندگی باید دربیاد،خلاصه گفت که کارتهای بازرسی رو زدن منتها هنوز شرکتشون سر و سامون نگرفته،خیالم از این طرف راحت شد که کاره هنوز هست،عصر دوتا کلاس داشتم که اولیش با دکترهادیزاده بود و دومیش با دکتر مشروطه،بعد از کلاس اولی جویای مرکز و اون پزشک محترم شدم که خبری شده یا نه و گفتن که هنوز خبری نشده،بعد از کلاس دومی رفتم پیش دکتر مشروطه اونم با کلی استرس و هزار جور فکر وخیال  که نکنه الان بگه چرا کاری رو که برات پیدا کردم نرفتی و اینقد گستاخ شدی که خودت نظر میدی و شرایط تعیین میکنی و هزار جور سوال دیگه،وقتی رفتم دفترش سرش شلوغ بود،منتظر موندم تا همه رفتن،برخورد گرمی داشت مثل همیشه،گفتم آقای دکتر من قراره با شما پروژه وردارم میخواستم ببینم باید چیکار کرد؟گفت که چقد دیگه درس داری و از شرایط گفت،نهایتشم گفت که با چند نفر دیگه صحبت کردم بذار تکلیف اونا مشخص بشه 7،8 روز دیگه بیا،منم گفتم چشم،حس کردم یه جورایی پیچوندم وهمش این فکر توی ذهنم بود که نکنه به خاطر اینکه نرفتم سرکارش بوده باشه،بهرحال حتی یه کلمه هم در مورد کار صحبت نکرد و اومدم!

یه اتفاق کوچیک

تا حالا نشده از یکی بدم بیاد و به وضوح نشونش بدم،معمولا یه جوری رفتار میکنم که آروم آروم متوجه بشه و خودم سعی میکنم ازش دور بمونم تا اینکه مثه پتک بزنم تو صورتش که لیاقتت اینه تنها بمونی تو!!!!! طی یه سری اتفاقات امروز وضعیت یه جوری شد که ناخواسته مثه پتک خوردم توی سر یه نفر،توی اون لحظه همش خودمو میذاشتم جای اون و میفهمیدم که چقدر حس بدیه و چقدر یهو تنها میشی،مخصوصا اگه همینجوریش تنها باشی،کاش وضعیت یه جوری بود که میتونستم باهاش خوب باشم ولی واقعا نمیشه،امشب برام این یه حس جدید و نفرت انگیز بود!!

  • علی شرفی

تا حالا شده کلی تلاش بکنی،کلی بدویی،کلی حرص بخوری و در نهایت به اون چیزی که میخای برسی اما تازه بفهمی که همش الکی بوده؟

قرار اول

امروز 7و45 بیدار شدم و آماده شدم برای اولین قرار،آدرس کارخونه ی دکتر نیکزاد رو راحت پیدا کردم،با هماهنگی نگهبانی رفتم طبقه بالا که قسمت اداری بود،منشی در یه اتاقی رو زد و جوابی با صدای بلند اومد که :بللللله؟؟؟گفتن که آقای شرفی اومدن،راهنمایی شدم داخل،آقای دکتر برخورد خوبی داشتن و اتاقشون یکم شلوغ بود،چند لحظه که نشستم گفت در خدمتم،گفتم که از طرف دکتر هادیزاده اومدم و پیرو صحبتاتون برای مرکز طراحی که قراره راه بندازین اومدم ببینم چیکار باید کرد،یکی از همکاراش رو صدا کرد و گفت که یه فرم استخدام بدین به آقای شرفی و راهنماییم کرد یه اتاق دیگه تا فرم رو پر کنم،فرم شامل یه سری اطلاعات اولیه بود و سوابق تحصیلات وخدمت و اینا،رسیدم به قسمتی که باید معرف مینوشتی و از بستگان درجه یک،گفتم اینجا رو که دیگه نمیخاد من که نمیخام استخدام بشم،رفتم اتاق دکتر و گفت که همه چی رو کامل کن و بعد بیا،اونا روهم کامل کردم و در زدم وباز با صدایی بلند گفتن:بلللللله!!رفتم داخل و نشستم،دکتر یه نگاهی به فرم کرد و گفت معدل دبیرستانت چند بوده(ننوشته بودم)و همچنین معدل دانشگاه،بعد یه سری سوالات پرسید که من مونده بودم چرا باید برای یه جلسه مشاوره این سوالات پرسیده بشه مثلا پرسید چه حیوونی دوست داری؟ :| یا اینکه اگه 100 میلیون بهت بدن چیکار میکنی،یااینکه غذای مورد علاقت چیه؟بالاخره سوالات بی ربط آقای دکتر تموم شد و گفت که بجز قسمت طراحی کجا میتونی کار کنی؟گفتم که سالن بافندگی،گفتن بجز اون گفتم فکر میکنم قسمت کنترل کیفیت!!بعدشم که با لبخندی گفتن خبرشو میدم به دکتر هادیزاده،همه ی این اتفاقات توی نیم ساعت استرس زا افتاد ومن مات و مبهوت از این برخورد و این سوالات اومدم بیرون!!

قرار دوم

از کارخونه دکتر مستقیم رفتم سمت کارخونه مهندس،یه جاده ی خاکی بود که کلی خاک خوردم و رسیدم به کارخونش،نگهبانی مثه اینا که دزد گرفتن گفت با کی کار داری گفتم که با فلانی،بعد رفت صحبت کرد و گفت که برو قسمت اداری،قسمت اداریشون انصافا خوشگل ساخته بودن و نسبت به کارخونه دکتر مثل تفاوت زمین و آسمون بود،با هماهنگی منشی رفتم پیش مهندس،توی یه اتاق بزرگ که دوتا میز داشت وهرکدومش یه طرف سالن بود و وسطشم کاناپه و بساط پذیرایی،خیلی گرم برخورد کردن و کلی احوال پرسی،بعدش گفت که پیش نیاکمال دوره دیدی؟گفتم که آره،گفت که درست چقدش دیگه مونده گفتم یه ترم،بعد گفت که سربازی رو چی؟گفتم باید برم،گفت که ارشد چی؟گفتم که برای فرار از سربازی احتمالا شرکت کنم،بعد یکم فکر کرد و آخرش گفت که شرفی کارت سخته نمیشه کاری کرد چون هنوز خودتم تکلیفت با خودت مشخص نیست،برو تکلیف سربازیت رو مشخص کن و بعد بیا،گفتم که مهندس من فکرامو کردم که اومدم اینجاو میتونم خودمو برسونم،همونجوری که ترم پیش اطلس سینا رو میرفتم،شده من نصف شب هم کار کنم خودمو میرسونم از این جهت،بعد گفت خب سربازی رو چی؟اول و آخر که باید بری،گفتم حالا من ارشد شرکت میکنم بلکه یه معافیتی چیزی به پستم خورد،گفت که اینا شر و وره سربازی رو باید بری،خلاصه هرجوری که بود قانعش کردم،زنگ زد به همکارش تا بیاد با اونم یه مشورتی بکنه،همکارشم اومد و در مورد قواعد کار که باید رازدار باشی و نمیدونم طراح یه جا بشی نمیتونی آزاد بیرون کار وکنی و خلاصه از این حرفا،من اون رو هم قانع کردم :|(یعنی منو باید میفرستادن جلسه 5+1)آخرش بعد از کلی سکوت مهندس گفت که خیلی خب پس بیا بریم یه 10 روز آزمایشی وایسا وردست طراح های ما بینم چی بلدی،اگر که اوکی دادن معرفیت میکنیم یه جا دیگه،خلاصه یه قرارداد 10 روزه بستیم و از همون لحظه رفتم پیش طراحاشون،بعد از توضیحات طراحه نشوندم پشت یه دستگاه و گفت شروع کن به روتوش کردن،یه نیم ساعت بود داشتم کار میکردم که دیدم رییس مرکز کارتخوانه زنگ زد،به کلی فراموش کردم که یه قرار دیگه هم دارم،جوابشو ندادم،مگه ول میکرد صد بار زنگ زدولی خب جوابشو ندادم،همینجوری که داشتم کار میکردم فکر هم میکردم،خلاصه تا ساعت 3 اونجا بودم و بعدش اومدم گذشته از اینکه توی مسیر یه چیزی رفت لای چرخ موتورم و دهنم سرویس شد،کلی توی راه به حرفای مهندس فکر کردم و دیدم که راست میگه!من هرچقدر هم خودمو گول بزنم و این قضیه رو کشش بدم آخرش هنوز لیسانس ندارم و سربازی هم نرفتم!خیلی فکر کردم و با چند نفر مشورت کردم،به این نتیجه رسیدم که فعلا همین کار کارتخوانه رو بچسبم و اگر کار توی این مرکز طراحی هم جور شد برم دنبالش و به محض اینی که درسم تموم شد برم سربازی،هنوز به مهندس زنگ نزدم و بهش بگم تصمیمم اینه،نمیدونم برخوردش چجوری خواهد بود! امید بخدا

  • علی شرفی

قر و قاطی

۱۳
مهر

از قضا نمایندگی کارتخوان رو از این شرکته که کار میکردم گرفتن و به یکی دیگه واگذار کردن،سر همین قضیه ،کارکناش همه تعلیق شدن حالا خوشبختانه یا متاسفانه،از این طرف دکتر هادیزاده مدیر گروهمون سرکلاس بهم میگه که آخر کلاس بیا دفترم کارت دارم،میدونستم که در مورد طراحی میخواد حرف بزنه،بعد کلاس رفتم میگه ک اون مرکز طراحی که میگفتیم رو الان میخوایم راه بندازیم هستی انجامش بدیم یانه؟اونم با کلی قسم و آیه که وسط کار ولمون نکنی و بری و زمینمون نزی و هزارتا چیزه دیگه!!تهش گفتم باشه من حاضرم شما شروع کنید منم هستم،شماره ی یه نفر به اسم دکتر نیکزاد رو بهم داد گفت که برو باهاش حرف بزن و با اون هماهنگ کن که قراره چیکار کنیم،به دکتره زنگ زدم و گفت که فردا بیا کارخونه ام تا صحبت کنیم،ظاهرا ایشون پزشک هستن و توی کار طراحی و تولید روفرشی هم هستن،بعد از اینکه از پیش دکتر هایزاده اومدم بلافاصله مهندس نیاکمال بهم زنگ زد و گفت که به مهندس دستمال چی گفتی که طراحی بلدی و دوره های مارو گذروندی؟گفتم تقریبا بهش گفتم اون زمانی که برای کارخونه بروجرد بهش زنگ زدم،گفت که نه اونجوری فایده نداره الان بهش زنگ بزن و بگو که بلدی،گفتم که چطور مگه مهندس؟گفت که تو چیکار به اونش داری دیگه توزنگتو بزن،منم گفتم چشم!!اون شب حوصله نداشتم زنگ بزنم و امروز صبح بهش زنگ زدم،سرظهر بود مهندس دستمالچی زنگ زد و گفت که فردا بیا کارخونه ام تا به یکی از دوستام معرفیت کنم برای کار،واقعیتش اصن انتظار نداشتم پیگیر قضیه بشه ولی خب شد!!!از این طرف شرکت جدید کارتخوانه امشب بهم زنگ زده و میگه که شرکت واگذار شده به ما فردا بیا تا قرارداد ببندیم!!!حالا من موندم چیکار کنم!!فردا سه تا قرار کاری دارم که هرکدومش یه مسیری رو میره!!فک کنم با این رویی که من دارم هر سه تا کار رو نگه دارم :D اول میرم پیش دکتر نیکزاد ببینم برنامه اش چیه،بعد میرم پیش دستمالچی،اگر که کاره اون صد درصد بود،با شرکت کارتخوانه صحبت میکنم که اگر میشه بصورت پاره وقت براشون کار کنم،نمیدونم شایدم اصن گفتم قرار داد نمیبندم معلوم نیست،بستگی داره کاری که مهندس دستمالچی برام پیدا کرده شرایطش چجوری باشه،اگر که از نظر مالی تامینم کنه و بتونم به هدفام برسم که بیخیال کارتخوانه میشم،ولی هرجور که فکر میکنم باید بیخیال کارتخوانه بشم چونکه از اینور مرکز دکتر هادیزاده هم هست که اگه پا بگیره اصن نمیرسم  دیگه برم دنبال کارتخوان!!!باید دید دوتا قرار اولی چجوری پیش میره و بعد روی قرار سومی فکر کرد!!اونم زمان فکر کردن در حد نیم ساعت!!! امید بخدا

  • علی شرفی

عادت

۰۵
مهر

قضیه خوابگاهمون حل شد و یه اتاق خوب گرفتیم:) ترم جدید شروع شده و من تصمیم نگرفتم که بکوب درس بخونم بلکه فقط میخونم که پاس بشه مثه ترمای پیش،چند هفته پیش دکتر مشروطه بهم زنگ زده بود برای کار بازاریابی پارچه توی شهرستان،رفتم برای مصاحبه منتها انگاری اونا کارت پخش کن میخواستن تا بازاریاب،بهشون گفتم که من فکرم روی بازاریابی بوده و برای کارت پخش کردن و تبلیغ خیلی انگیزه ندارم بعد گفت که پیشنهاد خودت چیه گفتم که مثه همه ی بازاریابی ها،یه حقوق ثابت با پورسانت،گفت که باید با هیئت مدیره مشورت کنم خبرت میدم،پرسیدم هیئت مدیرتون کیا هستن؟گفت که دکتر مشروطه و یکی دیگه از استادام و یه چند نفری دیگه :| خلاصه الان خیلی وقته که گذشته از اون قضیه و خبری ازشون نشد،نمیدونم حس کردم که دکتر مشروطه رو ناامید کردم ولی نمیخواستم کاری رو که دوست ندارم انجام بدم،فعلا که به همین کار پشتیبانی عادت کردم بیشتر هم به درسام میرسم،منتها مشکل اینجاست که فصل سرما داره نزدیک میشه و من نمیخوام مثل سال قبل روی موتور باشم توی سرما!!هیچ راه حلی براش ندارم،دلم نمیخواد دوباره برم سر یه کار پاره وقت دیگه و هی این شاخه و اون شاخه بکنم،نمیدونم چیکار کنم، دلم نمیخاد دوباره در به در بگردم دنبال کار،چرا هرکار میکنم بالاخره سرو سامون نمیگیرم؟اشکال کار از کجاست نمیدونم!به جایی رسیدم که به یه کار ثابت و یه حقوق ثابت قانعم منتها پیش نمیاد!شاید فردا برم پیش یکی دیگه از استادام برای کار،راه حلی ندارم در حال حاضر!امید بخدا

  • علی شرفی

بعد از کلی وقت امشب دل و دماغ نوشتن پیدا کردم،توی این مدت اتفاقای زیادی افتاد ازجمله اینکه یه مشتری برای طراحی پیدا کردم و کلی تجربه پشتش کسب کردم و کلی چیز جدید فهمیدم ولی دریغ از پول،یه مشتری دیگه هم داشتم که اونم همینطور چیزای زیادی یاد گرفتم ولی خب دریغ از پول،هردوشون وقتی طرح رو براشون فرستادم غیبشون زد،اینش مهم نیس برام،مهم اینه که بالاخره منم پارچه ای با طرح خودم بافتم و کلی چیز یاد گرفتم،اما مسئله ای که الان درگیرشم پوله،الان که دارم این پست رو مینویسم مبلغ ناچیزی دارم وامیدوارم که این شرکت کارتخوانه فردا بهم پول بده،داستان اون دو تا مشتری خیلی جالبه منتها الان حسش نیست بنویسم،زندگیم تقریبا الان آرومه و داره روال میگذره،حداقلش اینه که میدونم یه کاری دارم و کلی امید برای بهتر شدن،کماکان دنبال کار میگردم توی کارخونه بلکه یه کار آینده داری پیدا بشه،مثه همیشه امیدهایی هست و حرفهایی زده شده ولی خب معلوم نیست چی بشه،ترم جدید داره شروع میشه و من در گیرودار پیدا کردن خوابگاهم برای ترم بعد والان دغدغه ی اصلیم اینه که چون سنواتی هستم نندازنم توی یه اتاق 10 نفره،فکرای زیادی دارم که هیچکدوم الان نمیشه عملی بشن،فعلا فقط میخام کار کنم و بذارم زمان جلوتر بره و فرصتش پیش بیاد،خیلی وقتا حرص میخورم از اینکه دارم الکی میدوام و نتیجه ای که باید بده رو نمیده،ولی خب اگه ندوام چه کنم،شاید دانشگاه که شروع بشه وضعیتم بدتر بشه شایدم بهتر بشه کسی چه میدونه باید رفت و دید،بیخیال امید بخدا! :)

  • علی شرفی

با کارم چندان مشکلی ندارم اونقدری هم سخت نیست،مهندس زحمتکش دو روز پیش اس داد که شما رو به آقای شاروق معرفی کردم و شمارتو دادم تولیدی داره اینم شمارش بهت زنگ میزنه،از اونطرف مدیر داخلی همین کاری که دارم بهم گفته سر یه ماه نشده میبرمت سرکار اداری چون تو تحصیل کرده ای به دردم میخوری،این آقای شاروق هم خبری ازش نیست مطمئن نیستم خودم بهش زنگ بزنم یا نه،از اونطرف چند روزیه بابهترین دوستم که همیشه کنارم بوده به مشکل خوردم و نمیدونم چیکار کنم،ذهنم بهم ریخته داغونه داغونم،کار که بالاخره مشکلش حل میشه ولی این قضیه جدایی داره اذیتم میکنه نمیتونم به همین راحتی قبولش کنم،نمیتونم به این فک کنم که همه ی این دویدنام الکی بوده،تقریبا الان هدفمو گم کردم

  • علی شرفی

اوضاع آرومه

۰۷
مرداد

دارم با کار جدیدم خو میگیرم یه جورایی دارم بهش عادت میکنم البته خوبی این کار اینه که هرروز یه سری آدم جدید میبینی،یکم ناامید شدم چون بقول هنگامه آیینه دق رو امروز دیدم و دیدم که اون داره پیشرفت میکنه و من مسیرم عوض شده البته شاید مهم نباشه شاید من دارم راه درست رو میرم کسی چه میدونه،بالاخره خداس لابد میدونه داره چیکار میکنه دیگه،فعلا تمرکزمو گذاشتم روی کار الانم تا جای پامو اینجا محکم کنم بعدش دیگه هرچی خدا بخواد:)
پ.ن:این جمله ات رو خیلی دوسداشتم: تو همیشه روی پای خودتی،پارتی و آشنا مال کسیه که خدا رو نداره!

  • علی شرفی