علی شرفی

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

روز مصاحبه

۲۶
فروردين

امروز مزد همه ی دویدنامون رو گرفتیم :)

با اینکه دیشب خیلی بد خوابیده بودم ولی صبح ساعت 6 بیدار شدم و بعد از صبحونه ساعت 7وربع با کلی امید حرکت کردیم به سمت کارخونه،امروز زودتر از دیروز رسیدیم نمیدونم چجوری بود!!!ساعت 7و40 دیقه توی دفتر نگهبانی بودیم و گفتیم که با آقای شاهوردی کار داریم ولی خب ایشون هنوز نیومده بودن پس تا ساعت 8 منتظر موندیم تا بالاخره اومد و چه انتظار بدی بود!!!!به محض اینکه رسید ما خودمونو معرفی کردیم و با کمی تاخیر همراهش رفتیم داخل سالن بافندگی،فاصله بین نگهبانی تا سالن حرف خاصی در مورد کاری که قراره بکنیم زده نشد،داخل سالن پای یکی از دستگاه های خاموش وایساد و رو به ما گفت که: میخام شما رو سرشیفت سالن بافندگی بکنیم!!!!آقا اینو که گفت اصن من از خوشحالی داغون شدم و خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم ولی علیرضا نه اینکه اعتماد به سقفش خیلی بالاس اصن عین خیالشم نبود،خلاصه ما غرق در خوشی بودیم و به حرفای آقای شاهوردی که شرح وظایفمون رو میگفت گوش میکردیم،بعد از تموم شدن حرفاش رفتیم بیرون از سالن و گفت که اگر میخاید میتونید از همین امروز شروع به کار بکنید ولی چون من امتحان داشتم گفتم که از فردا میاییم،رفتیم داخل نگهبانی و فرمی که می بایست یک هفته بصورت آزمایشی کار میکردیم رو پر کردیم!!فک کن مثلا یه درصد ما اینکارو از دست بدیم،پیش خودم گفتم آقای شاهوردی از همین لحظه ما رو رسمی حساب کن!!از در نگهبانی که اومدیم بیرون علیرضا حرف قشنگی زد که من همیشه بهش ایمان داشتم،گفت که: " خوبه پارتی ات خدا باشه"

توکل برخدا

  • علی شرفی

یازدهمین روز

۲۵
فروردين

امروز یه روز موفقیت آمیز بود :)

صبح قرار گذاشتیم که کلاس ساعت 8 دکترعلمدار رو نریم تا به کارامون برسیم،ساعت 8ونیم من آماده شدم و رفتم بیرون تا علیرضا بیاد،دیدم که علیرضا به حال زار و زیرپوش اومده توی راهرو!!! بهش میگم چرا هنوز آماده نشدی؟؟؟میگه حالم بده بچه!!گفتم زرشک!!!بعد دیدم گفت الان میرم یه قرص میخورم و میریم،خلاصه قرصه رو زد و راه افتادیم،قرار بود که دوتا کارخونه بریم!! هردوشم شهرک صنعتی زارچ!اول رفتیم سمت بافندگی سناتور که نساج پور معرفی کرده بود و امید آخرمون بود،تا رسیدیم دم کارخونه نگهبانه که یه پیرمرد بود اومد بیرون و گفت چیکار دارین؟؟گفتم که با مهندس سلطانی کارداریم و از طرف نساج پور اومدیم دیدم نگهبانه گفت ما اصن اینجا مهندس نداریم که!گفتم که خب با آقای سلطانی کار داریم،گقت کدوم سلطانی گفتم جمال!خلاصه بعد از کلی سوال پیچ کردن و تلاش برای پیچوندن ما،به سمت دفتر راهنماییمون کرد و خیلی هم اصرار داشت که نرید فایده نداره،رفتیم توی دفتر یه خانوم نشسته بود پشت کامپیوتر و به قیافش میخورد منشی باشه،کلا دفتر شامل یه آشپزخونه و سرویس بهداشتی و اینا میشد که همش توی یه مکان بود،قضیه رو به منشیه گفتیم و اونم گفت که جمال سلطانی الان نیس و کلا خارج از یزده بعدم فک نکنم کارگر بخوان با اینحال فردا میتونید بیاید باهاش حرف بزنید و البته شماره منم گرفت گفت اگه خواستن زنگتون میزنیم!!هیچی دیگه شکست خورده برگشتیم پیش نگهبانه که حالا گیر داده بود که چی شد؟؟؟!!خلاصه اومدیم از در کارخونه بیرون که یه ماشین از این خارجیا(نمیدونم چی چی بود) رسید دم کارخونه که رانندش یه خانوم بود، یهو نگهبانه داد زد این یکیشونه!!! گفتم یکی از کیا؟؟؟ گفت که این همه کاره کارخونه س، دو به شک بودیم که بریم باهاش حرف بزنیم یا نه که علیرضا گفت زنگ میزنم نساج پور بینم اون چی میگه،که نساج پور هم گفته بود به هیچ وجه با این خانوم حرف نزنید خطریه :D.

خلاصه نا امید حرکت کردیم به سمت کارخونه اطلس سینا و هی میگفتیم خدایی دوره وبهش نمی ارزه بیایم اینهمه راه رو،بعد از کلی گشتن کارخونه رو پیدا کردیم، رفتیم داخل دیدم دفتر نگهبانی پره آدمه و همه یه برگ کاغذ دستشونه،قضیه رو جویا شدیم،فهمیدیم که کارخونه نیروی جدید استخدام میکنه و آگهی داده!!!آقا دیدیم که امروز روزه ماست، به نگهبانه گفتم که مارو آقای فرخ نیا معرفی کرده ومیخایم بریم پیش رییس کارخونه ،دیدم گفت که اگه واسه کار اومدین باید فرم پر کنید و مسِِئول استخدامی ها هم یه آقاییه به اسم مهندس قانعی که توی حیاط وایساده بود، رفتم پیش مهندس قانعی و بهش گفتم که ما از طرف مهندس فرخ نیا اومدیم و دانشجوییم میخایم بصورت پاره وقت بیایم کارکنیم دیدم گفت که ما همچین نیرویی نمیخایم ولی خب فرم ها رو پرکنید ببینم چی میشه دیگه مصاحبه هم نمیخاید  همون پرکنید و برید،خلاصه فرم ها رو پر کردیم و دادیم بهش و با این تفکر که زنگ نمیزنه برگشتیم خوابگاه چون حال علیرضا خوب نبود.

سرظهر بود که دیدم یه شماره ثابت زنگ زد به گوشیم: 

-بله؟

-سلام آقای شرفی؟

-بله بفرمایید؟

-آقا من از کارخونه اطلس سینا باهاتون تماس میگیرم،ظاهرا شما دیروز فرم استخدام پرکردید

-نه امروز صبح پر کردیم

-آها آره تاریخش مال امروزه،آقا شما چه روزایی میتونید بیاید؟

-من هرروز بجز شنبه و چهارشنبه

-خب خوبه ولی شیفتها چرخشی هستن و ممکنه شب هم باشه مشکلی ندارید؟البته باید با آقای ملایی شیفتاتونو ست کنید،تماس گرفتم باهاشون منتها خطشون مشغول بود

-باشه مشکلی نداره ما باهم هماهنگ میکنیم

-خب پس فردا ساعت 8 صبح کارخونه باشید

-باشه چشم

-خدانگهدار

-خدافظ

:)

اینجاست!

توکل برخدا


  • علی شرفی

دهمین روز

۲۴
فروردين

امروز نسبتا امیدوارکننده بود! صبح با علیرضا مستقیم رفتیم پیش فرهنگ نیا و بعد از چند دیقه منتظر موندن رفتیم اتاقش،طبق انتظار برخورد خیلی گرم و صمیمی داشت،نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن، از اینجا شروع کردیم که آره ما اگه یادتون باشه اومده بودیم پیشتون برای تاسیس شرکت و به این نتیجه رسیدیم که اول باید تجربه رو ببریم بالا،خلاصه گفتیم که تا اینجا تیرمون به خطا رفته حالا باید چیکار کنیم؟

گفت که این راهی که شما رفتین نسبتا اشتباه بوده و برای اصلاحش باید یه کار دیگه ای بکنید و کار دیگه اش این بود که فردی رو به اسم اخباریه معرفی کردن و گفتن شما میرید طرح میزنید و برای ایشون میبرید و بهشون میگید که آقا اگر طرح ما خوب بود و فروش رفت یه درصدی هم به ما بدین و اگر که بد بود میرید دنبال طرح تا جواب بگیرید،تا اینجای کار که یه راه حل خوب جلوی پامون گذاشته بود و بازهم جالب تر میشه!!در ادامه گفت که اولین کاری که میتونید بکنید همینه ولی کار بهتری که میتونید بکنید یه چیز دیگه اس که اونهم پیش نیازش اینه که شما قبول کنید آقا دلالی کار بدی نیس و ماهم که این رو قبول داشتیم :D گفت که شما میتونید نمونه پارچه ببرید برای پارچه فروش و یا تاجر پارچه و بهش بگید که من این طرح رو زدم میخای یا نه اگر که خواست میرید پیش کارخونه و میخرید و با سودتون براش میفرستید و اگر هم نخواست میرید سراغ پارچه فروش بعدی!راه حل ها خیلی جالب بود و جالب تر اینجا بود که خوده فرهنگ نیا هم میگفت من از اینجا کارمو شروع کردم،خلاصه با دست پر پاشدیم اومدیم بیرون و گفتیم تا اینجا اومدیم بریم پیش فرخ نیاهم،رفتیم پیش ایشون و گفتیم که جایی برای کارآموزی دارید که ما رو معرفی کنید؟ گفت که در زمینه ریسندگی آره ولی بافندگی نه!!گفتیم که یه جایی رو گفته بودین میشناسین و اگر خواستین بگید تا تماس بگیرم باهاشون،گفت آها آره ولی چرا میخاین به بهونه کارآموزی برید؟ چرا بعنوان کارگر نمیرید پای دستگاه؟ دیدیم که اینم نظر بدی نیست میتونه راه نفوذی باشه،خلاصه همونجا رو هماهنگ کردو یه جا هم که خودمون ذخیره داشتیم،حالا قراره که فردا بریم این دوتا کارخونه برای کارگری دستگاه بافندگی،امیدوارم قبول کنن و از این سرگردونی بیرون بیایم!

توکل برخدا

  • علی شرفی

نهمین روز

۲۳
فروردين

همونجوری که انتظار میرفت از آقایون محمدی و یثربی آبی گرم نشد، صبح با علیرضا رفتیم دانشگاه و شروع به کار روی پارچه مورد نظر کردیم،وقت زیادی نگرفت تا اون چیزایی رو که اونا میخواستن دربیاریم ولی خب محض احتیاط به نیاکمال هم زنگ زدیم و مطمئن شدیم که درست بدست آوردیم بعدشم علیرضا زنگ زد به آقای محمدی که اطلاعات رو بهش ده ولی خب جواب نداد!!بعدش من زنگ زدم به مهندس امین! کسی که برای کنفرانس VDMA توی تهران اسم مارو ثبت نام کرده بود،این کنفرانس دو روزه از 1 اردیبهشت شروع میشه و جلسه بین متخصصین آلمانی وایرانیه،خلاصه از مهندس امین پرسیدم که ساعت و ایناش چجوریه ولی گفت که منشیمون نیس منم خبر ندارم هیچی دیگه قطع کردم و بعدش رفتیم پیش یکی از اساتید و از ایشون پرسیدیم.

 غروب بود که علیرضا اومد سراغم و گفت بیا تا بریم بیرون!گفت که دوباره زنگ زدم به محمدی و تراکم و اینا رو بهش گفتم اونم گفته که نه اشتباه میکنی اینجوری نیست و بعدش گفته که عکس پارچه رو بفرست برام تا اگه نداشتمش بهت بگم برام طراحیش کنی و اگه داشتم طرحشم که دیگه هیچی!!علیرضا هم گفته باشه خدافظ!بعله اینهم  شکست خورد! فکر دیگه ای باید میکردیم!گفتم که بهتره بریم پیش فرهنگ نیا و اونایی رو که شماره هاشونو داریم بهشون زنگ بزنیم!بهرحال قرار نیست که بشینیم یه جا و منتظر!! فردا قراره بریم پیش فرهنگ نیا که یکی از کله گنده های طراحیه توی یزد،امیدواریم که یا یه جایی معرفیمون بکنه ویا اینکه یه راهی پیش پامون بذاره!

توکل برخدا

  • علی شرفی

هشتمین روز

۲۲
فروردين

امروز نسبتا امیدوارکننده و گیج کننده بود! از صبح با علیرضا رفتیم به سمت شهرک صنعتی اونم با موتور! رفتیم توی کارخونه شیوا نساجی که اینهمه امید بسته بودیم روش!اون شخصی رو که ما میشناختیم حضور نداشت ولی خب یکی دیگه از شریکاش اونجا بود، یه مرد نسبتا جا افتاده با لحن خوب و ظاهرا دلسوز توی یه اتاق که وسط سالن بافندگی قرار داشت و البته دستگاههاش خوابیده بودند! بحث رو از کارآموزی شروع کردیم که آره میخایم اگه شما اجازه بدید تابستون برای کارآموزی بیایم اینجا و اگرم بشه تا تابستون بصورت پاره وقت اینجا کار کنیم،جوابهایی که گرفتیم در ابتدا ناامیدکننده بود چون میگفت که سه تا طراح داره که یکیشونم دخترشه و نمیتونه اجازه بده که دوتا مرد اونجا کار بکنن،گفتیم که خب بذارین بیایم توی سالن کار کنیم البته علیرضا خیلی اصرار داشت که اینجا حتما جور بشه ولی خب گفت که همونجور که میبینید دستگاهها خوابیدس،یه جورایی معلوم بود که داره میپیچونه ولی خب آخر مطلب گفت که میتونید برید پیش آقای یثربی که دوتا کوچه پایین تر از ما هستن و تازه شروع به کار کردن!

رفتیم دوتا کوچه پایین تر و آدرس رو پیدا کردیم که همون لحظه یکی از کارگرهای اونجا از راه رسید و مارو به آقای یثربی معرفی کرد، یه جوون خوش چهره که البته لباس مشکی تنش بود و دلیلشم نفهمیدیم اومدم پیش ما ولی چندتا سوال بیشتر از ما نپرسید و بعدشم مارو معرفی که بریم بالا! چند دقیقه منتظر بودیم تا یه آقایی به ظاهر موزی اومد و مارو به سمت اتاق دیگه ای که پر از کالیته بود راهنمایی کرد،شروع کردیم به صحبت کردن و معرفی کردن خودمون، اون آقایی که لباس مشکی پوشیده بود آقای یثربی بود و این آقای به ظاهر مرموز آقای محمدی که ظاهرا همه کاره بود!

یه مقدار سوال پرت و پلا پرسیدن که من اصن نمیفهمیدم منظورشون چیه از این سوالا بعد ازمون نمونه خواستن و پارچه هایی که کار کردیم، علیرضا دوتا پارچه همراش بود بهشون نشون دادیم و بعدش گفتن که اینا قدیمین،علیرضا گفت که چندتا کار جدید هم داریم که از ترکیه آوردن منتها توی اتاقه،دیدیم گوششون تیز شد برای اون کارهای جدید!! از ظاهر کارخونه پیدا بود که چندان روپا نیست و خب عادی بود که دنبال طرح باشن!یه کار پرده ای نشونمون دادن و ادعا کردن که این کار خودمونه درحالی که برند مهندس نیاکمال روی کالیته بود!!بهرحال بعد از اتمام صحبت ها گفت که عصر میام اون پارچه جدیده رو میبینم و بعدشم خبرتون میکنم!ما تا عصر منتظر موندیم تا اومد پارجه ها رو دید البته علیرضا رفت! بهش گفته بود که فقط تراکم هاشو دربیارید و بهم بگید تا ببینم به صرفه اس تولیدش یا نه تا بعد خبرتون میکنم!!!همین؟؟؟ نمیدونم واقعا قصدش از این حرف چی بود؟؟از یه آدم حرفه ای این حرف بعیده!!آخه فقط تراکم که کاری نداره! بهرحال ما چاره ای نداریم که حرفشون رو قبول کنیم و قراره که فردا بریم تراکم ها رو دربیاریم و خبرش کنیم!البته من قصد دارم فردا با نیاکمال هم تماس بگیرم ببینم نظرش چیه!

توکل برخدا

  • علی شرفی

هفتمین روز

۲۱
فروردين

تصمیم گرفتم تا روزی ک کار پیدا کنم بنویسم ک دارم چجوری دنبالش میگردم. امروز به بدترین شکل ممکن گذشت چون جمعه بود و مجبور بودم فقط توی خوابگاه بمونم نه میتونستم درس بخونم و نه اینکه برم دنبال کار. امشب با خودم فکر کردم ک حالا فرضا کار پیدا بشه من کی میتونم برم سرکار با این برنامه مزخرف. به این نتیجه رسیدم که بخاطر کار کلاسام رو بپیچونم چون پول مهم تر از درسه حداقل از اینجا ب بعد! حالا قراره ک فردا با علیرضا بریم سمت شهرک صنعتی و برای علیرضا کار پیدا کنیم و بعدشم اگه وقت شد بریم دنبال کار واسه من! هیچ پیش زمینه فکری ندارم که قراره فردا چه اتفاقی بیفته چون واقعا معلوم نیست چه برخوردی باهامون میشه ولی امیدوارم که نتیجش خوب باشه و از این بلاتکلیفی بیرون بیایم؛امروز یه عکس دیدم که کلی انرژی مثبت بهم داد اینجا میذارمش!

توکل برخدا


تفکر مثبت

  • علی شرفی

ششمین روز

۲۰
فروردين

خسته ام حوصله نوشتن ندارم ولی هنوزم منتظرم و پولهام کم کم داره تموم میشه!!

توکل برخدا

  • علی شرفی

پنجمین روز

۱۹
فروردين

تقریبا یادم رفته روز چندمه ک دنبال کار میگردم و میام از توی وبلاگ نگاه میکنم،بهم ریخته ام با اینکه ظاهری آروم دارم 2 روز مونده تا تموم شدن این هفته و من اصلا امیدی ندارم ک کار پیدا بشه، حتی نمیدونم ک باید چیکار بکنم و سراغ کی رو بگیرم،تا الان منتظر علیرضا بودم ولی الان ب علیرضا هم شک کردم ک میتونه کاری بکنه یا نه!علیرضا زنگ زده به تاجره و اونهم کماکان پیچوندتش و حالا علیرضا ب حرف من رسیده ک باید خودمون بریم دنبال کار!حالا قراره ک شنبه بریم دنبال کار علیرضا و با کارخونه داره صحبت کنیم و چند روز بعدش بریم دنبال کار من! فعلا ک فردا قراره بریم شهرک صنعتی واسه کار پیش نیاکمال!!منظورم تمرین و رفع اشکاله!

توکل برخدا

  • علی شرفی

چهارمین روز

۱۸
فروردين

نمیدونم شاید هنوز زوده ک وارد بازار کار بشیم چون ک امروز یه پارچه ای تجزیه کردیم ک تا حالا ندیده بودم، بهرحال قرار نیس ک هر پارچه ای ک تو دنیا هست رو ما دیده باشیم قراره ک ب مرور زمان همه چی رو یاد بگیریم،امروز وقتی رفتم پیش مدیر گروهمون ک قفل نرم افزارا رو تحویل بدم بهش گفتم استاد چی شد قرار بود برای ما کار پیدا کنید دیدم گفت ک ما یه برنامه هایی داریم براتون از نیمه اردیبهشت ب بعد،پیش خودم گفتم اونموقع ب درد عمت میخوره دیگه،هنوزم منتظرم ک ب علیرضا یه خبری برسه ولی هیچی

توکل برخدا

  • علی شرفی

سومین روز

۱۷
فروردين

و همچنان منتظر...

امروز صبحش به تمرین نرم افزار گذشت به امید اینکه خبری ازشون بشه ولی هیچی!نمیدونم میترسم آخرشم به حرف من برسیم ک هیچ وقت منتظر کسی نباش تا کار برات پیدا کنه ولی بازم ته دلم امیدوارم که خبری از اینا بشه تا کار ما راحت تر بشه،حسابی درسا روهم شدن و دیگه وقتشه ک بچسبم به درسام، امروز یکی از بچه ها میگفت که مدیرگروهمون قراره برامون کار پیدا کنه اونم گفته تا هفته ی دیگه خبرتون میدم ولی من بازهم میگم...

توکل برخدا

  • علی شرفی