علی شرفی

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

میگه روزای سختیه،دوری،ناامیدی،خستگی،بی پولی....

راست میگه منم حسش میکنم،اونقد حسش میکنم که یادم رفته آخرین باری که مادرمو دیدم کی بود...

مشکلات،دغدغه ها،همیشه هست،یادم نمیاد آخرین باری که بدون دغدغه بودم کی بود...

زمانی که داشتم دوران بلوغ رو میگذروندم وتازه معنی غرور جوونی رو میفهمیدم،توی دبیرستان یا توی شهر همیشه مشکل بی پولی داشتم اما همیشه توی خونه آرامش بود،آرامشی که بوی خدا میداد...

پدرم هرشب جمعه قرآن میخوند،همیشه نماز صبحش رو بلند میخوند و من چقدر اعصابم خورد میشد،حالا چقد دلم تنگ شده واسش...

کاش منم مثه بابام میشدم،وقتی هزار جور مشکل و اعصاب خوردی داشتم یه جمله ی بابام همه چیزو حل میکرد اون میگفت:بیخیالش بابا خدا بزرگه...


  • علی شرفی

دخترک

۲۱
مهر
فارغ از هر کار و مشکلات و فکر و خیال،ته دلم به یه جا بنده که چیکار کنم؟یعنی میشه؟چجوری برم تا بشه؟یه جورایی انگار همه ی این دردسرا بخاطر همینه!دلم میخاد راحتش کنم،بگم بیخیال ماجرا،بیخیال یک عمر،بیخیال آرزوهایی که معلوم نیس بهش برسیم،ولی بازم ته دلم میگه نکن اینکارو باخودت!دلم میخواست میتونستم اینبار راه آسونه رو انتخاب کنم و همش دنبال یه راه حل پیچیده نباشم،دلم میخواست دل میکندم از همه ی اون آرزوها و فکر و خیالا!کاش انجام دادنش به اندازه گفتنش راحت بود،کاش میشد خودتو توی یه مقطعی از زندگی جا بذاری و با یه پوست جدید بقیه زندگیتو ادامه بدی،کاش میشد آدما رو بازگشت به تنظیمات کارخانه زد،اینا رو واسه تو نوشتم که میدونم هر روز میای اینجا و میبینی که نیستم!
  • علی شرفی

امروز

۱۸
مهر

دغدغه های امروزم

اونشب که زنگ زدم به مهندس خیلی برخورد خوبی داشت و کلی راهنماییم کرد،بعدش نشستم برنامه ریزی کردم که فعلا بچسبم به درسم و همین کار پاره وقتی که کارتخوان دارم و بگیرمش تا درسام تموم بشه،چند روزی بود که خبری از کارتخوانه نبود،امروز از شرکت جدیده زنگ زدن و دیدم صدا آشناس،خانم سرسنگی بود که قبلا توی شرکت مسئول بخش بازرسی بود،با کلی خوشحالی دو طرفه گفتم که شماهم اومدین این شرکت؟گفت که آره دیگه خرج زندگی باید دربیاد،خلاصه گفت که کارتهای بازرسی رو زدن منتها هنوز شرکتشون سر و سامون نگرفته،خیالم از این طرف راحت شد که کاره هنوز هست،عصر دوتا کلاس داشتم که اولیش با دکترهادیزاده بود و دومیش با دکتر مشروطه،بعد از کلاس اولی جویای مرکز و اون پزشک محترم شدم که خبری شده یا نه و گفتن که هنوز خبری نشده،بعد از کلاس دومی رفتم پیش دکتر مشروطه اونم با کلی استرس و هزار جور فکر وخیال  که نکنه الان بگه چرا کاری رو که برات پیدا کردم نرفتی و اینقد گستاخ شدی که خودت نظر میدی و شرایط تعیین میکنی و هزار جور سوال دیگه،وقتی رفتم دفترش سرش شلوغ بود،منتظر موندم تا همه رفتن،برخورد گرمی داشت مثل همیشه،گفتم آقای دکتر من قراره با شما پروژه وردارم میخواستم ببینم باید چیکار کرد؟گفت که چقد دیگه درس داری و از شرایط گفت،نهایتشم گفت که با چند نفر دیگه صحبت کردم بذار تکلیف اونا مشخص بشه 7،8 روز دیگه بیا،منم گفتم چشم،حس کردم یه جورایی پیچوندم وهمش این فکر توی ذهنم بود که نکنه به خاطر اینکه نرفتم سرکارش بوده باشه،بهرحال حتی یه کلمه هم در مورد کار صحبت نکرد و اومدم!

یه اتفاق کوچیک

تا حالا نشده از یکی بدم بیاد و به وضوح نشونش بدم،معمولا یه جوری رفتار میکنم که آروم آروم متوجه بشه و خودم سعی میکنم ازش دور بمونم تا اینکه مثه پتک بزنم تو صورتش که لیاقتت اینه تنها بمونی تو!!!!! طی یه سری اتفاقات امروز وضعیت یه جوری شد که ناخواسته مثه پتک خوردم توی سر یه نفر،توی اون لحظه همش خودمو میذاشتم جای اون و میفهمیدم که چقدر حس بدیه و چقدر یهو تنها میشی،مخصوصا اگه همینجوریش تنها باشی،کاش وضعیت یه جوری بود که میتونستم باهاش خوب باشم ولی واقعا نمیشه،امشب برام این یه حس جدید و نفرت انگیز بود!!

  • علی شرفی

تا حالا شده کلی تلاش بکنی،کلی بدویی،کلی حرص بخوری و در نهایت به اون چیزی که میخای برسی اما تازه بفهمی که همش الکی بوده؟

قرار اول

امروز 7و45 بیدار شدم و آماده شدم برای اولین قرار،آدرس کارخونه ی دکتر نیکزاد رو راحت پیدا کردم،با هماهنگی نگهبانی رفتم طبقه بالا که قسمت اداری بود،منشی در یه اتاقی رو زد و جوابی با صدای بلند اومد که :بللللله؟؟؟گفتن که آقای شرفی اومدن،راهنمایی شدم داخل،آقای دکتر برخورد خوبی داشتن و اتاقشون یکم شلوغ بود،چند لحظه که نشستم گفت در خدمتم،گفتم که از طرف دکتر هادیزاده اومدم و پیرو صحبتاتون برای مرکز طراحی که قراره راه بندازین اومدم ببینم چیکار باید کرد،یکی از همکاراش رو صدا کرد و گفت که یه فرم استخدام بدین به آقای شرفی و راهنماییم کرد یه اتاق دیگه تا فرم رو پر کنم،فرم شامل یه سری اطلاعات اولیه بود و سوابق تحصیلات وخدمت و اینا،رسیدم به قسمتی که باید معرف مینوشتی و از بستگان درجه یک،گفتم اینجا رو که دیگه نمیخاد من که نمیخام استخدام بشم،رفتم اتاق دکتر و گفت که همه چی رو کامل کن و بعد بیا،اونا روهم کامل کردم و در زدم وباز با صدایی بلند گفتن:بلللللله!!رفتم داخل و نشستم،دکتر یه نگاهی به فرم کرد و گفت معدل دبیرستانت چند بوده(ننوشته بودم)و همچنین معدل دانشگاه،بعد یه سری سوالات پرسید که من مونده بودم چرا باید برای یه جلسه مشاوره این سوالات پرسیده بشه مثلا پرسید چه حیوونی دوست داری؟ :| یا اینکه اگه 100 میلیون بهت بدن چیکار میکنی،یااینکه غذای مورد علاقت چیه؟بالاخره سوالات بی ربط آقای دکتر تموم شد و گفت که بجز قسمت طراحی کجا میتونی کار کنی؟گفتم که سالن بافندگی،گفتن بجز اون گفتم فکر میکنم قسمت کنترل کیفیت!!بعدشم که با لبخندی گفتن خبرشو میدم به دکتر هادیزاده،همه ی این اتفاقات توی نیم ساعت استرس زا افتاد ومن مات و مبهوت از این برخورد و این سوالات اومدم بیرون!!

قرار دوم

از کارخونه دکتر مستقیم رفتم سمت کارخونه مهندس،یه جاده ی خاکی بود که کلی خاک خوردم و رسیدم به کارخونش،نگهبانی مثه اینا که دزد گرفتن گفت با کی کار داری گفتم که با فلانی،بعد رفت صحبت کرد و گفت که برو قسمت اداری،قسمت اداریشون انصافا خوشگل ساخته بودن و نسبت به کارخونه دکتر مثل تفاوت زمین و آسمون بود،با هماهنگی منشی رفتم پیش مهندس،توی یه اتاق بزرگ که دوتا میز داشت وهرکدومش یه طرف سالن بود و وسطشم کاناپه و بساط پذیرایی،خیلی گرم برخورد کردن و کلی احوال پرسی،بعدش گفت که پیش نیاکمال دوره دیدی؟گفتم که آره،گفت که درست چقدش دیگه مونده گفتم یه ترم،بعد گفت که سربازی رو چی؟گفتم باید برم،گفت که ارشد چی؟گفتم که برای فرار از سربازی احتمالا شرکت کنم،بعد یکم فکر کرد و آخرش گفت که شرفی کارت سخته نمیشه کاری کرد چون هنوز خودتم تکلیفت با خودت مشخص نیست،برو تکلیف سربازیت رو مشخص کن و بعد بیا،گفتم که مهندس من فکرامو کردم که اومدم اینجاو میتونم خودمو برسونم،همونجوری که ترم پیش اطلس سینا رو میرفتم،شده من نصف شب هم کار کنم خودمو میرسونم از این جهت،بعد گفت خب سربازی رو چی؟اول و آخر که باید بری،گفتم حالا من ارشد شرکت میکنم بلکه یه معافیتی چیزی به پستم خورد،گفت که اینا شر و وره سربازی رو باید بری،خلاصه هرجوری که بود قانعش کردم،زنگ زد به همکارش تا بیاد با اونم یه مشورتی بکنه،همکارشم اومد و در مورد قواعد کار که باید رازدار باشی و نمیدونم طراح یه جا بشی نمیتونی آزاد بیرون کار وکنی و خلاصه از این حرفا،من اون رو هم قانع کردم :|(یعنی منو باید میفرستادن جلسه 5+1)آخرش بعد از کلی سکوت مهندس گفت که خیلی خب پس بیا بریم یه 10 روز آزمایشی وایسا وردست طراح های ما بینم چی بلدی،اگر که اوکی دادن معرفیت میکنیم یه جا دیگه،خلاصه یه قرارداد 10 روزه بستیم و از همون لحظه رفتم پیش طراحاشون،بعد از توضیحات طراحه نشوندم پشت یه دستگاه و گفت شروع کن به روتوش کردن،یه نیم ساعت بود داشتم کار میکردم که دیدم رییس مرکز کارتخوانه زنگ زد،به کلی فراموش کردم که یه قرار دیگه هم دارم،جوابشو ندادم،مگه ول میکرد صد بار زنگ زدولی خب جوابشو ندادم،همینجوری که داشتم کار میکردم فکر هم میکردم،خلاصه تا ساعت 3 اونجا بودم و بعدش اومدم گذشته از اینکه توی مسیر یه چیزی رفت لای چرخ موتورم و دهنم سرویس شد،کلی توی راه به حرفای مهندس فکر کردم و دیدم که راست میگه!من هرچقدر هم خودمو گول بزنم و این قضیه رو کشش بدم آخرش هنوز لیسانس ندارم و سربازی هم نرفتم!خیلی فکر کردم و با چند نفر مشورت کردم،به این نتیجه رسیدم که فعلا همین کار کارتخوانه رو بچسبم و اگر کار توی این مرکز طراحی هم جور شد برم دنبالش و به محض اینی که درسم تموم شد برم سربازی،هنوز به مهندس زنگ نزدم و بهش بگم تصمیمم اینه،نمیدونم برخوردش چجوری خواهد بود! امید بخدا

  • علی شرفی

قر و قاطی

۱۳
مهر

از قضا نمایندگی کارتخوان رو از این شرکته که کار میکردم گرفتن و به یکی دیگه واگذار کردن،سر همین قضیه ،کارکناش همه تعلیق شدن حالا خوشبختانه یا متاسفانه،از این طرف دکتر هادیزاده مدیر گروهمون سرکلاس بهم میگه که آخر کلاس بیا دفترم کارت دارم،میدونستم که در مورد طراحی میخواد حرف بزنه،بعد کلاس رفتم میگه ک اون مرکز طراحی که میگفتیم رو الان میخوایم راه بندازیم هستی انجامش بدیم یانه؟اونم با کلی قسم و آیه که وسط کار ولمون نکنی و بری و زمینمون نزی و هزارتا چیزه دیگه!!تهش گفتم باشه من حاضرم شما شروع کنید منم هستم،شماره ی یه نفر به اسم دکتر نیکزاد رو بهم داد گفت که برو باهاش حرف بزن و با اون هماهنگ کن که قراره چیکار کنیم،به دکتره زنگ زدم و گفت که فردا بیا کارخونه ام تا صحبت کنیم،ظاهرا ایشون پزشک هستن و توی کار طراحی و تولید روفرشی هم هستن،بعد از اینکه از پیش دکتر هایزاده اومدم بلافاصله مهندس نیاکمال بهم زنگ زد و گفت که به مهندس دستمال چی گفتی که طراحی بلدی و دوره های مارو گذروندی؟گفتم تقریبا بهش گفتم اون زمانی که برای کارخونه بروجرد بهش زنگ زدم،گفت که نه اونجوری فایده نداره الان بهش زنگ بزن و بگو که بلدی،گفتم که چطور مگه مهندس؟گفت که تو چیکار به اونش داری دیگه توزنگتو بزن،منم گفتم چشم!!اون شب حوصله نداشتم زنگ بزنم و امروز صبح بهش زنگ زدم،سرظهر بود مهندس دستمالچی زنگ زد و گفت که فردا بیا کارخونه ام تا به یکی از دوستام معرفیت کنم برای کار،واقعیتش اصن انتظار نداشتم پیگیر قضیه بشه ولی خب شد!!!از این طرف شرکت جدید کارتخوانه امشب بهم زنگ زده و میگه که شرکت واگذار شده به ما فردا بیا تا قرارداد ببندیم!!!حالا من موندم چیکار کنم!!فردا سه تا قرار کاری دارم که هرکدومش یه مسیری رو میره!!فک کنم با این رویی که من دارم هر سه تا کار رو نگه دارم :D اول میرم پیش دکتر نیکزاد ببینم برنامه اش چیه،بعد میرم پیش دستمالچی،اگر که کاره اون صد درصد بود،با شرکت کارتخوانه صحبت میکنم که اگر میشه بصورت پاره وقت براشون کار کنم،نمیدونم شایدم اصن گفتم قرار داد نمیبندم معلوم نیست،بستگی داره کاری که مهندس دستمالچی برام پیدا کرده شرایطش چجوری باشه،اگر که از نظر مالی تامینم کنه و بتونم به هدفام برسم که بیخیال کارتخوانه میشم،ولی هرجور که فکر میکنم باید بیخیال کارتخوانه بشم چونکه از اینور مرکز دکتر هادیزاده هم هست که اگه پا بگیره اصن نمیرسم  دیگه برم دنبال کارتخوان!!!باید دید دوتا قرار اولی چجوری پیش میره و بعد روی قرار سومی فکر کرد!!اونم زمان فکر کردن در حد نیم ساعت!!! امید بخدا

  • علی شرفی

عادت

۰۵
مهر

قضیه خوابگاهمون حل شد و یه اتاق خوب گرفتیم:) ترم جدید شروع شده و من تصمیم نگرفتم که بکوب درس بخونم بلکه فقط میخونم که پاس بشه مثه ترمای پیش،چند هفته پیش دکتر مشروطه بهم زنگ زده بود برای کار بازاریابی پارچه توی شهرستان،رفتم برای مصاحبه منتها انگاری اونا کارت پخش کن میخواستن تا بازاریاب،بهشون گفتم که من فکرم روی بازاریابی بوده و برای کارت پخش کردن و تبلیغ خیلی انگیزه ندارم بعد گفت که پیشنهاد خودت چیه گفتم که مثه همه ی بازاریابی ها،یه حقوق ثابت با پورسانت،گفت که باید با هیئت مدیره مشورت کنم خبرت میدم،پرسیدم هیئت مدیرتون کیا هستن؟گفت که دکتر مشروطه و یکی دیگه از استادام و یه چند نفری دیگه :| خلاصه الان خیلی وقته که گذشته از اون قضیه و خبری ازشون نشد،نمیدونم حس کردم که دکتر مشروطه رو ناامید کردم ولی نمیخواستم کاری رو که دوست ندارم انجام بدم،فعلا که به همین کار پشتیبانی عادت کردم بیشتر هم به درسام میرسم،منتها مشکل اینجاست که فصل سرما داره نزدیک میشه و من نمیخوام مثل سال قبل روی موتور باشم توی سرما!!هیچ راه حلی براش ندارم،دلم نمیخواد دوباره برم سر یه کار پاره وقت دیگه و هی این شاخه و اون شاخه بکنم،نمیدونم چیکار کنم، دلم نمیخاد دوباره در به در بگردم دنبال کار،چرا هرکار میکنم بالاخره سرو سامون نمیگیرم؟اشکال کار از کجاست نمیدونم!به جایی رسیدم که به یه کار ثابت و یه حقوق ثابت قانعم منتها پیش نمیاد!شاید فردا برم پیش یکی دیگه از استادام برای کار،راه حلی ندارم در حال حاضر!امید بخدا

  • علی شرفی