علی شرفی

۵ مطلب با موضوع «برای تو» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۰
  • ۳۸۵ نمایش
  • علی شرفی

ازدواج

۱۰
بهمن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۳
  • ۲۲۵ نمایش
  • علی شرفی

یادش بخیر

۱۲
آذر

دارم آلبوم آخر خواجه امیری رو گوش میکنم یه لحظه یاد زمانی افتادم که اولین بار گوشش کردم،کی بود؟توی زیرزمین داشتیم با علیرضا EAT تمرین میکردیم،چقد حس خوبی داشتم اونموقع،حس امید به آینده،حس خلاقیت!چقد سخت بود برامون هر هفته پنجشنبه،جمعه تا ظهر بریم کلاس!چقد به خودمون قول دادیم که وقتی یاد گرفتیم تلافی همه ی این روزا رو با سرکار رفتن دربیاریم،نمیدونم شاید بد فهمیده بودیم،وقتی کلاسش تموم شد قضیه دیگه اونجوری پیش نرفت،کار پیدا نشد،بعد از اینی هم که پیدا شد نتونستم از پسش بربیام،بخاطر همین سرخورده شدم،از طرفی هم وقتی فهمیدم یه طراح حقوقش ناچیزه انگیزه ای واسه دنبالش رفتن نداشتم،چند روز پیش علیرضا بهم زنگ زد و گفت میای بریم تمرین؟گفتم دلت خوشه ها!هرچی هم تمرین کنی وقتی نتونی عملیش کنی چ فایده!دیشب داشتم با یکی از همکلاسیام سر همین قضیه بحث میکردم که فکر میکرد چقد من بی عرضه ام،بااینکه این نرم افزار رو بلدم ولی نمیرم دنبالش،بهش گفتم ای کاش جای من بودی تا میفهمیدی این چیزی که ما بلدیم واقعا هیچ چیز نیس،قانع نشدوهنوزم میگفت تو بی عرضه ای که نرفتی دنبالش!نمیدونم شایدم راست میگه،ولی واقعا نه انگیزه ای دارم برای دنبالش رفتن نه بازار کاری!اصن نمیدونم اگه قرار باشه دوباره برم دنبالش باید چقد بدوام مثه تابستون کذایی که گذشت،آخرشم هیچی به هیچی!الان فقط میخام بچسبم به همین کاری ک دارم و دنبال پول باشم تا ببینم آینده چی پیش میاد،میدونم هر روزی که میگذره از آموزش هایی که دیدم کم میشه و من یه قسمتیش رو فراموش میکنم ولی خب نمیتونم براش کاری بکنم!چند روز پیش سرکلاس داشتم به این فکر میکردم که دیگه انگار خلاقیت و اون ذهن فعالم کار نمیکنه،دیگه انگار پیر شده مغزم،موتورش خوابیده،وقتی یاد دورانی میفتم که سرکلاس EAT میرفتم خیلی سرزنده و شاداب میشم چون واقعا دوران پر انگیزه ای بود برام،خیلی حس خوبی دارم به اون دوران با اینکه نتیجه ای که میخواستیم رو نداد!

ببین یه آهنگ آدم رو کجاها میتونه ببره!


  • علی شرفی

میگه روزای سختیه،دوری،ناامیدی،خستگی،بی پولی....

راست میگه منم حسش میکنم،اونقد حسش میکنم که یادم رفته آخرین باری که مادرمو دیدم کی بود...

مشکلات،دغدغه ها،همیشه هست،یادم نمیاد آخرین باری که بدون دغدغه بودم کی بود...

زمانی که داشتم دوران بلوغ رو میگذروندم وتازه معنی غرور جوونی رو میفهمیدم،توی دبیرستان یا توی شهر همیشه مشکل بی پولی داشتم اما همیشه توی خونه آرامش بود،آرامشی که بوی خدا میداد...

پدرم هرشب جمعه قرآن میخوند،همیشه نماز صبحش رو بلند میخوند و من چقدر اعصابم خورد میشد،حالا چقد دلم تنگ شده واسش...

کاش منم مثه بابام میشدم،وقتی هزار جور مشکل و اعصاب خوردی داشتم یه جمله ی بابام همه چیزو حل میکرد اون میگفت:بیخیالش بابا خدا بزرگه...


  • علی شرفی

دخترک

۲۱
مهر
فارغ از هر کار و مشکلات و فکر و خیال،ته دلم به یه جا بنده که چیکار کنم؟یعنی میشه؟چجوری برم تا بشه؟یه جورایی انگار همه ی این دردسرا بخاطر همینه!دلم میخاد راحتش کنم،بگم بیخیال ماجرا،بیخیال یک عمر،بیخیال آرزوهایی که معلوم نیس بهش برسیم،ولی بازم ته دلم میگه نکن اینکارو باخودت!دلم میخواست میتونستم اینبار راه آسونه رو انتخاب کنم و همش دنبال یه راه حل پیچیده نباشم،دلم میخواست دل میکندم از همه ی اون آرزوها و فکر و خیالا!کاش انجام دادنش به اندازه گفتنش راحت بود،کاش میشد خودتو توی یه مقطعی از زندگی جا بذاری و با یه پوست جدید بقیه زندگیتو ادامه بدی،کاش میشد آدما رو بازگشت به تنظیمات کارخانه زد،اینا رو واسه تو نوشتم که میدونم هر روز میای اینجا و میبینی که نیستم!
  • علی شرفی