مرکز آموزش شهید باهنر کرمان(باغین)
در تاریخ 1395/12/01 برای اعزام به خدمت مقدس سربازی با کله ی تاس رفتم به نظام وظیفه ی شهرمون، جمعیت زیادی اومده بودن و حدودآ یه نیم ساعتی همگی توی حیاط علاف بودیم تا اینکه بالاخره اومدن برای تقسیم بندیمون و اونایی که شهید باهنر بودن رو یه جا گذاشتن و الباقی رو یه طرف کل اونایی که میرفتن باغین با الباق مساوی بودن اون روز، خلاصه که شدیم یه اتوبوس و با کلی نگرانی حرکت کردیم سمت کرمان،توی مسیر دلشوره ای در کار نبود چون نمیدونستیم چی در انتظارمونه و چه اتفاقی خواهد افتاد پس خوشحال و خندون میرفتیم،حدود 5 ساعت طول کشید تا رسیدیم دم پادگان، با دیدن تابلوی سر درش دلم ریخت و استرس گرفتم، اولین تابلویی که دیدم روش نوشته شده بود:"اینجا آغاز تولد یک سرباز است" همه رو به خط کردن و شروع کردن به اولین دستورات،اقلام ممنوعه رو اعلام کردن و اولین تهدید شروع شد در این خصوص که هرکی گوشی همراهش آورده از همینجا برگرده گوشیشو بذار خونه و بیادش! اونایی که آورده بودن دست و پاشونو گم کردن و نمیدونستن چیکار کنن،یارو هم ول کن نبود و روی حرفش پافشاری میکرد من که خیالم راحت بود چون سبک بار رفته بودم،خلاصه بعد چند دقیقه بیخیال ماجرا شد و به صف فرستادمون داخل پادگان و اونایی که گوشی داشتن رو ازشون گرفت، دوباره داخل پادگان به خط شدیم و دستور دادن که هرچی وسیله داریم خالی کنیم،همینکارو کردیم و بعد از بازرسی بدنی فرستادنمون امور اداری جهت تقسیم گردان و گروهان،تا اینجای کار همه ی 44 نفرمون باهم بودیم و اینجا بود که باید به دو دسته تقسیم میشدیم، یک عده بهشتی بودن و یک عده جهنمی، چون اونجا دو تا گردان داره که فرقش زمین تا آسمونه، گردان عاشورا و گردان ذوالفقار، توی گردان ذوالفقار همه جا سرسبزه و آب آشامیدنی و امکاناتی مثل حموم و همه چیز اوکیه و توی گردان عاشورا آب آشامیدنی کمه،کلا حموم کنسله و یه تیکه بیابونه، از قضای روزگار بنده افتادم توی گردان عاشورا، دوباره توی این گردان فرستادنمون توی یه گروهان که اسمش ایمان بود، این گروهان فرمانده ی مزخرفی داشت ولی خب فرمانده های بدتر این اونم وجود داشت، وقتی رفتیم داخل آسایشگاه یه اتاق 150 متری بود که سرتاسرش تخت چیده بودن و تقریبا اکثریتش پر بود چون ما دیرتر از بقیه رسیدیم کرمان! و ااینکه اکثریت گروهانمون کرمونی بودن!بازهم از قضای روزگار بدلیل نبود تخت بنده افتادم تخت دم در! شب اول رو که چشمتون روز بد نبیبنه از سرما و استرس اصن نتونستم بخوابم، ولی خب ساعت 9 شب خاموشی زدن و همه خوابیدیم و ساعت 4 صبح بیدار باش! هنوز اذان نگفته بودن که باید توی اون سرمای سگ سوز میرفتیم اون سر دنیا دسشویی و با آب آلوده وضو میگرفتیم!تنها مزیتش نماز جماعتش بود که باید میخوندیم بعد از نماز کسی حق ورود به آسایشگاه رو نداره و باید توی سرما و بیرون از آسایشگاه و یه لنگه پا صبحونه ای که یه تیکه نون بود رو میخوردیم بعد از صبحونه باید محیط های مربوطه نظافت میشد که بعضیا به شانسون دسشویی بود و بعضیا هم مثه ما یه محیط باز بود که بیشتر قدم میزدیم و اول صبح حرف میزدیم تا نظافت!تازه اول مکافات زمانی بود که فرمانده میومد و تمرین رژه شروع میشد وای هنوز که فکرشو میکنم پاهام درد میگیره. از قضای روزگار من یه جفت پوتین برداشته بودم که پشت پاهامو میزد یعنی تا آخر آموزشی بنده دهنم سرویس بود و مثه آدم نمیتونستم راه برم. درد پا یکطرف و فشارای روانی واسه مرخصی های آخرهفته ای که با هزار ادا و اصول میدادن یکطرف وای چه لذتی داشت بعد از یکهفته دهن سرویسی میومدی خونه. چقد قدر زن و زندگیت رو میدونستی و اون دو روز آخر هفته که مرخصی بودی چقد خوب بود. از شانس ما آموزشیمون دوران طلایی بود و خورده بود توی عید و نزدیکای عید که شد ما رو فرستادن ماموریت نوروزی توی پلیس راهنمایی رانندگی شهر کرمان. نزدیک به 15 روز توی کرمان بودیم و زیرنظر راهنمایی رانندگی. بهترین دوران آموزشیمون همون 15 روز بود که چیزی از سختی های پادگان نفهمیدیم بعدشم که دوباره برگشتیم پادگان دیگه کلاسا شروع شدو سناریو. تمرین رژه که من از فراری بودم خیلی کم بود و چه روزی بود روز آخر که درجه و محل خدمت رو دادن دستمون انگار از زندان آزاد شدیم!
- ۰ نظر
- ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۲۰
- ۶۰۴۴ نمایش