علی شرفی

۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعد از کلی وقت امشب دل و دماغ نوشتن پیدا کردم،توی این مدت اتفاقای زیادی افتاد ازجمله اینکه یه مشتری برای طراحی پیدا کردم و کلی تجربه پشتش کسب کردم و کلی چیز جدید فهمیدم ولی دریغ از پول،یه مشتری دیگه هم داشتم که اونم همینطور چیزای زیادی یاد گرفتم ولی خب دریغ از پول،هردوشون وقتی طرح رو براشون فرستادم غیبشون زد،اینش مهم نیس برام،مهم اینه که بالاخره منم پارچه ای با طرح خودم بافتم و کلی چیز یاد گرفتم،اما مسئله ای که الان درگیرشم پوله،الان که دارم این پست رو مینویسم مبلغ ناچیزی دارم وامیدوارم که این شرکت کارتخوانه فردا بهم پول بده،داستان اون دو تا مشتری خیلی جالبه منتها الان حسش نیست بنویسم،زندگیم تقریبا الان آرومه و داره روال میگذره،حداقلش اینه که میدونم یه کاری دارم و کلی امید برای بهتر شدن،کماکان دنبال کار میگردم توی کارخونه بلکه یه کار آینده داری پیدا بشه،مثه همیشه امیدهایی هست و حرفهایی زده شده ولی خب معلوم نیست چی بشه،ترم جدید داره شروع میشه و من در گیرودار پیدا کردن خوابگاهم برای ترم بعد والان دغدغه ی اصلیم اینه که چون سنواتی هستم نندازنم توی یه اتاق 10 نفره،فکرای زیادی دارم که هیچکدوم الان نمیشه عملی بشن،فعلا فقط میخام کار کنم و بذارم زمان جلوتر بره و فرصتش پیش بیاد،خیلی وقتا حرص میخورم از اینکه دارم الکی میدوام و نتیجه ای که باید بده رو نمیده،ولی خب اگه ندوام چه کنم،شاید دانشگاه که شروع بشه وضعیتم بدتر بشه شایدم بهتر بشه کسی چه میدونه باید رفت و دید،بیخیال امید بخدا! :)

  • علی شرفی